دانشگاهی در اتاق شیشه ای

لیلا پاپلی یزدی

چطور نادید گرفتن دانشگاه به رشد فاشیسم انجامیده است؟

لیلا پاپلی site edit

**

دانشگاه نهاد مدرنی است که جای انواع سیستم های آموزش سنتی را گرفته است، پایگاهِ مهارت افزایی نوین. پیش از قرن بیستم، زنان و مردان تا هژده سالگی عمدتا تشکیل خانواده داده بودند و وارد چرخه ی تولید شده بودند. دانشگاه اما این فرایند را به تاخیر می اندازد. اما بیش و پیش از آن دانشگاه، شکلی از سیستم کنترل بدنها در جهان مدرن است. در واقع فرد ممکن است تمام سالهای جوانی اش را در دانشگاه بگذراند بی اینکه لزوما وارد چرخه ی تولید شده باشد. از این منظر دانشگاه نه تنها نهادی است که جوانی و دوران تولیدگری آدمها را می بلعد که به دلیل مخارج هنگفتش حاصل تولید تولیدگران خارج از خودش را هم مصرف می کند. این مصرف خود اگر به تولیدی بزرگتر یعنی کتاب، مقاله، تحلیل و مهارت آموزی ختم نشود تنها در شکل مصرفِ صرف باقی می ماند.

با این تفاصیل چرا حاکمیتهای مدرن تمایل بسیاری به ایجاد نهاد دانشگاه دارند؟ نخست آنکه حاکمیتهای مدرن تمایل دارند که به قول فوکو به شکلی از سراسربینی دامن بزنند. دانشگاه می تواند شکل انتخابی و آزادانه تری از زندان باشد. دانشجو و استاد برنامه ای مشخص دارند که دانشگاه آن را تعیین می کند، ساعتهای درس و آنچه باید آموخته شود یا آموزانده شود مشخص است. به ویژه در دوره ی کارشناسی واحدها بسیار فشرده است. دانشجو یاد می گیرد در چهارچوب خاصی فکر کند و استاد هم به چهارچوب خاصی وفادار می ماند. دانشگاه این امکان را به سیستمهای حاکمیتی می دهد تا از پشت این اتاق بسته به تماشای بدنها بنشینند. آنچه در جهان به نام جنبش دانشجویی شناخته می شود هم همین خصوصیت را دارد، جایگاه، قشر و فضای محدودی مرتبط به جنبشهای دانشجویی است و از این حیث با جنشهای آرام پیش رونده ی مردمی که ممکن است به ناگهانی از هر جای جامعه سر در بیاورد متفاوت است. گرچه جنبشهای دانشجویی هم گاه از دایره ی کنترل فرار می کنند و به جامعه می پیوندند یا گسترش ناگهانی می یابند اما دانشجو بودن اعضایش دست کم این حس را به سیستم کنترلی می دهد که هر وقت اراده کند می تواند آنها را سرکوب کند.

از سوی دیگر دانشگاه قشر جوان را مشغول می کند و نیاز آنها را به استقلال، شغل و تامین مالی به تعویق می اندازد. امیال و انگیزشهای پانزده شانزده سالگی را موکول می کند به میانه ی دهه ی سوم زندگی. در واقع دانشگاه حداقل ده سال در زندگی هر فرد فرصت به حاکمیت می دهد. این فرصتی است که حاکمیت می تواند آن را صرف سرکوب بیشتر کند و بدن دانشجو را بسپارد دست سیستم دانشگاه.

در رمان استونر، جان ویلیامز فضایی را توصیف می کند که استاد دانشگاه یک کارمند صرف است که حقوق اندکش کفاف روزمره اش را نمی دهد و او هر چه کار می کند گویی تنها به “هیچ کجا” می رسد و سرانجام تنها یک یادنامه پس از مرگش از او به جا می ماند. دانشگاه عمدتا تلاش می کند استاد را به کارمند تقلیل دهند، کارمندی که ساعات مشخصی را باید درس دهد و نه آنکه بیاندیشد.

اما آیا این همه ی ماهیت دانشگاه است؟ قطعا نه! دانشگاه یک سویه ی پنهان هم دارد. سویه ای که وقتی بودجه ی ساخت یک دانشگاه دیگر در هیتهای دولت یا هیئتهای امنا تصویب می شود، نادید گرفته می شود. آن سویه، سویه ی فرهیختاری دانشگاه است، آن سویه ای که تحلیل گر و تفسیرکننده ی وضعیت است. درست است که دانشجو سالهای اوج زندگی اش را که می تواند صرف تولید شود در دانشگاه می گذراند اما نباید نادید گرفت که دانشگاه به جوانان روستایی و طبقات فرودست و دختران امکان جابه جایی و مشاهده ی جامعه ای بزرگتر را می دهد و از سوی دیگر تعویق زمان تشکیل خانواده یا مسئولیت اجتماعی فراغ بال و اندیشیدگی به دانشجو می بخشد [شاید همین است که مسئولان ایرانی این همه از ازدواج دانشجویی استقبال می کنند!].

واضح است که ساعتها و درسهای دانشگاه طبقه بندی شده و از پیش معلوم هستند اما همواره حتی در بسته ترین فضاهای ممکن، راهی برای دیالوگ و تفکر در بابِ چرایی ها پیدا می شود. ابزار دانشگاه به ویژه در رشته های علوم انسانی کتاب است و کتاب مرز نمی شناسد، حتی سختگیرانه ترین متنها پنجره ای رو به متنهای دیگرند، رو به تفکر. اساتید دانشگاه هم یک سر موجوداتی قابل کنترل و درست همچون استونرِ ویلیامز قابل تقلیل نیستند. آنها هم ممکن است در مقابل وضع موجود بیاستند به قیمتی بزرگ مانند از دست دادن کار یا جان یا موقعیت اجتماعی شان. دانشگاه در وضعیت های استثنایی [اشاره به اصطلاح آگامبن در کتاب وضعیت استثنایی] شروع می کند به وارد کردن اساتید “خودی” تا اعتبار دانشگاه و استادان شورشی اش را از بین ببرد، به سرعت دانشجویان را یکسان سازی می کند و سرانجام شروع می کند به خودویرانگری. این وضع معمولا در شرایطی رخ می دهد که دانشگاه یکسر در مقابل نظم موجود می ایستد، پس از سال هشتاد و هشت در ایران، شاهد چنین رویدادی در ماههای اخیر در ترکیه بوده ایم:اساتید دستگیر شده، دانشجویان بی کلاس، جنبش دانشجویی در معرض انفجار و رخدادِ سرکوبگری.

نئولیبرالیسم اما گویی روش جدیدی برای مقابله با نهاد دانشگاه یافته است- این روش را در دولت اخیر هم در ایران می بینیم-، روشی قطعی برای سرکوب و آن بی تفاوتی نسبت به دانشگاه است. این موضوع البته جهان شمول است. از یکسو تلاش می کنند با مشکلت بودجه ای دانشگاه را کنترل کنند و از دیگر سو بی تفاوتی نسبت به دانشگاه هزینه های گزاف سرکوب نهاد دانشگاه را کاهش می دهد و در واقع به تدریج آن را تبدیل به کارخانه ی کارمندان و مهارت جویانی می کند که تفسیری از وضعیت ندارند یا تفسیرشان شنیده نمی شود.

شاید عجیب باشد اما نیم دهه پیش دانشگاه در آمریکا نسبت به اوج گیری فاشیسم هشدار داده بود، بیش از یک دهه پیش در ایران، جامعه شناسان احتمال بالا رفتن نرخ روسپیگری، اعتیاد، و بیکاری را تذکر داده بودند. پنج دهه پیش اندیشمندان دانشگاهی در خاورمیانه در مورد رشد حاشیه نشینی، عواقب تخریب ساختارهای کهن کشاورزی و زیست محیط هشدار جدی داده بودند. اما چرا هرگز جلوی این فجایع گرفته نشده است؟ دلیلش شاید آن است که موانعی سبب شده که صدای دانشگاه در نطفه خفه شود.

واقعیت این است که نئولیبرالیسم و رسانه هایش نمی شنوند. مدرنیسم نسبت به نهادهای برساخته ی خودش که دانشگاه در میان آنهاست بدبین شده است و آنها را انکار می کند یا کنار می گذارد. پس نمی شنود، پس نمی خواند. برخلاف دوران ظهور نازی ها تلاش نمی کند که فروید و آرنت و هورکهایمر و یاسپرس را دستگیر کند یا مورد تعقیب قرار دهد. نئولیبرالیسم این حد از آگاهی را دارد که هر گونه تلاش واضح و روشن برای سرکوب فرد دانشگاهی به مشهور شدن آن فرد و شنیدن صدایش منجر خواهد شد، همانطور که ما امروز صدای اندیشمندان آلمانی دوره ی جنگ را می شنویم از پس سالها و آنها صدای غالب هستند، غالب تر از توتالیترها.

اما نئولیبرالیسم نمی خواهد این فضا را به دانشگاهیان بدهد. او خود را زرنگتر از آن می داند که به رقیبش، رقیبی که سالها تلاش کرده مورد سو استفاده قرارش دهد فضای عرضه دهد. او دانشگاه را با رسانه عوض می کند و پروپاگاندیست رسانه ای را با دانشگاهی. وظیفه ی تحلیل را به رسانه می سپرد. رسانه امر روزمره است، امروز تولید می کند و تولیدش همین امروز مصرف می شود، جایی ثبت نمی شود. درست برخلاف دانشگاه که تولیداتش کتابها و آدمها سالها نیاز دارند تا ببالند و رشد کنند و در تاریخ ثبت شوند.

نئولیبرالیسم به تاریخ و ثبت در آن نیاز ندارد. او دانشگاه را مصرف می کند. تنِ منِ پژوهشگر را. او از من استونر می خواهد، یک استاد/ دانشجو/ پژوهشگر کارمند شده و وقتی تو اینطور نیستی و شورشگر هستی شکل برخوردش را عوض می کند. نمی گذارد کتابت را یا مقاله ات را منتشر کنی و اگر با فلاکت و سختی توانستی نخواهد گذاشت خوانده شود و وقتی خوانده نشود، صدای پیش بینی تو را کسی نخواهد شنید. نئولیبرالیسم می هراسد که در جامعه ای بی هویت، دانشگاه به مدد پیش بینی هایش عصای موسی و چهره ی ناجی بیابد.

در غرب کمپانی های کتاب سازی هزاران عنوان کتاب در سال تولید می کنند که در واقع نرخ خواندن کتاب را ثابت نگاه می دارد اما این کتابها لزوما بیشتر از شکل نوشتاری تصاویرِ سریالهای تلویزیونی نیستند. در این وضعیت آدمها می خوانند بی اینکه خوانده باشند و تفسیر و تحلیل می شنوند بی اینکه لزوما جز توصیف عمیق موضوعات چیزی شنیده باشند و البته از تلخی و صلبی متن دانشگاهی هم در امان می مانند. در سرزمینهایی شبیه ما نیازی به خواندن حس نمی شود پس وجود چنین کمپانی هایی هم لازم نیست و در ازایش شبکه های اجتماعی تولید روسیه و کانالهای موهوم پر از سریال می توانند همان حس را اقناع کنند.

یاسپرس در ایده ی دانشگاه می نویسد که دانشگاه بدون دیالوگ وجود نخواهد داشت. این شبکه ی دیالوگ نه لزوما دیالوگ دانشگاهیان با خود که دیالوگ دانشگاه با جامعه است. همان رابطه ای که نئولیبرالیسم تلاش دارد تغییرش دهد و تا حد زیادی موفق بوده است. این روزها مقالاتی در امثال نیویورک تایمز منتشر می شود که نهاد دانشگاه و پیش گویی هایش را ناکارآمد می داند. اما هرگز به این موضوع اشارتی نمی کند که آنچه نهاد دانشگاه را ناکارآمد کرده گرفتن رسانه ها و امکان چاپ از آنها و قطع دیالوگ با جامعه و  صنعت پوپولیستی شده ی کتاب است.

صدای آدم دانشگاهی به جایی نمی رسد، پیش بینی های او خوانده نمی شود، خود او در معرض سرکوب است، وضعیت مالی و اجتماعی اش به مویی بند است و در کنار همه ی اینها جامعه با خطر فاشیسم مواجه است. این خطر بالقوه که این روزها بالفعل شده ، این دیده نشدن دانشگاهیان، این صدای کرکننده ی رسانه ها اینبار با شکلی نو در آمیخته است. این بار قرار نیست فرویدها و آرنت ها هیچ فضایی برای ظهور بیابند از همان نخست صدایشان یا صدای کتابهایشان خفه خواهد شد. بیگمان ترسِ نئولیبرالیسم از پیش بینی مرگ خودش است که جایی در کتابی خفته است، چیزی شبیهِ پیش بینیِ مرگ هیتلریسم که جایی در نامه های یاسپرس به هایدگر، در نوشته های فروید، در یادداشتهای دهها دانشگاهی رانده شده از دانشگاه جاخوش کرده بود.

** لیلا پاپلی یزدی

1 Comment on دانشگاهی در اتاق شیشه ای

  1. خیلی مقاله مفیدی بود. ازین منظر به دانشگاه نگاه نکرده بودم. حتما نشر میدم 😊

Leave a comment

Your email address will not be published.


*