جامعه‌ی غُرغُرو

سلمان احمدوند

فاطمه صادقی، فعال اجتماعی و پژوهشگر مستقل در جایی از گفتگوی خود با خبرنگار(مریم شبانی) نشریه­ ی مایه ‌وَر اندیشه­ ی پویا(شماره­ ی ۴۹) گفته است: «ویژگی یک جامعه­ ی قوی این است که خودش زبان بیانِ مطالباتِ خودش باشد». این سخنِ صائب را می­توان اینچنین استمرار بخشید: وگرنه غُرغُر در همه جا طنین­ انداز می­شود. خودْسانسوری سکه­ ی رایج و تزویر به متاعی گرانبها تبدیل می­شود که دارندگانش را به عالیترین مناصب بَرمی­کشاند، همچنان که گریزندگان از آن را به انزوایی خودخواسته محکوم می­دارد تا در سکوت و تنهایی چیزی بیافرینند و از کمندِ نیستی بگریزند و یا اگر همچون خالقِ تیره­ بختِ بوفِ کور چشمه ­ی نبوغشان خشکیده باشد، روزنه­ های حیات را با وسواسی شگفت بپوشانند و مُختارانه در برابر مرگ زانو زنند.

پاگرفتنِ جامعه­ ی مدنی و احزابِ رنگارنگِ سیاسی روح امید و سرزندگی را در جسم جامعه می­دماند و با زدودن شبح وحشت از در و دیوار شهر تصویر بشکوهِ زندگی را بر دیوار وجود شهروندان نقش می­زند.

در فضایی چنین، انجمن­هایی شکل می­گیرد که مطابقِ تجربه­ ی زیسته­ ی نگارنده نه حلقۀ شاعران سرفروبرده در جَیبِ خیال و خاطره و رمیده از جامعه ­ای رَماننده و عبوس بلکه محفلی برای سخن گفتن آزادانه و فرازمندانه از هر آنچه باید در بابِ آن سخن گفت و بی­ هراس و واهمه بدان اندیشید.

مردمانِ شاد و آزاد به زودی درخواهند یافت که آزادی نه امکانی برای اباحه­ گری و شکستنِ چینی قانون بلکه امانتی سترگ و باری گران است که همچون مسئولیتی جاودانه نیازمندِ بر دوش کشیده شدن، دم به دم مراقبِ آن بودن و به لوازم و پیامدهای آن آگاهی داشتن است! در غیبتِ آزادی و یار دیرینِ آن،شادی، خِرد از تختِ صدارت به زیر می­آید و استبداد و اندوه،همزادانِ کهن، شهر را قُرُق می­کنند! مگر نه اینکه آزادی زمینه­ ی به کار گیری عقل است و خردورزی خود زاینده­ ی آزادی؟!

واداشتنِ آحادِ ملّت به مسئولیت­ پذیری و مشارکتِ رهگشا، تنها آنگاه میسّر می­شود که زمینه­ ی مطلوبِ پدیداری آن دو، فراهم شده باشد. مسئولیت در محیطِ آزاد می­روید و می­بالد و مشارکت از پی آن دَرمی­رسد.

در هر چه می­نگرم و با هر که سخن می­گویم از چیرگی رکود و رخوت بر مملکتِ وجودِ خود سخن می­راند حالتی ذهنی و انفسی که به یقین محصول شرایطی عینی و آفاقی است؛ چه درونِ ما برون­مان را آینگی می­کند و برون ما بر درون­مان سایه می­افکند. برای داشتن شبی آرام باید روز خوبی را پشتِ سر نهاد. همچنان که برای پرداختن به حاجات لطیف و سویه­ های قُدسی وجود نخست باید از مرز نیازهای تَنانه گذشت. مولانا می­گفت:

آدمی اوّل حریصِ نان بود/ زانکه قوت و نان ستونِ جان بود/ چون که نادر گشت مستغنی ز نان/ عاشق نام است و مدح دیگران

از سعدی هم بشنویم:

غم فرزند و نان و جامه و قوت/ بازَت آرد ز سِیر در ملکوت/ همه شب اتفاق می­سازم/ که به شب به خدای پردازم/ شب چو عقد نماز می­بندم/ چه خورَد بامداد فرزندم!

راست آن است که از دوست جز او نباید خواست، فقر استخوان­ سوز دامن گستر افزون بر واکاستِ ارزشِ زندگی و خوارداشتِ کرامتِ انسان اسبابِ تنزّل تعبّد است. از جانِ جهان تنها و تنها باید نگسستنِ رشته­ ی پیوند را طلب نمود و ایمان داشت که بد و خوب در جهانِ ذی­شعور گم نمی­شود و هر گامی که برای نزدیکی به خالقِ هستی برداری او خیز برمی­دارد و چه گامی بلندتر از رهیافتِ رهایی­ بخشِ آن شاعرِ ژرف­کاوِ روشن بین که طنین سرود معنوی­ اش از وراء حجابِ سده­ ها همچنان گوشنواز و جانبخش است:

مرا به جانِ تو سوگند و صعبْ سوگندی/ که هرگز از تو نگردم، نه بشنوم پندی/ شنیده­ ام که بهشت آن کسی توانَد یافت/ که آرزو برساند به آرزومندی

باری! به گواهی تاریخ پرتلاطم حیاتِ سیاسی بشر رَخت بستن نِق­ها و غُرغُرها، زوالِ ملال جانکاهِ اعتیاد به جویده سخن گفتن، خودْ نبودن، از خودْ بودن هراسیدن و برای آن تاوان دادن، نقاب به چهره زدن و به بیان جامعه­ شناختی به «رفتارهای چند گزینه­ ای» خوکردن فرآورده­ ی فرایندی است که در آن خِرد و شادی و آزادی بر جهل و اندوه و اختناق فائق آمده باشد.

Leave a comment

Your email address will not be published.


*