نقدِ مادّی­گرایی اخلاق­‌کُش و زیستْ­‌جهانِ پرتناقضِ انسانِ ایرانی

سلمان احمدوند

دستمایه­‌ی اندیشگی جُستار حاضر بر این قرار است: نقدِ مادّی­گرایی اخلاق‌­کُش و زیستْ­‌جهانِ پرتناقضِ انسانِ ایرانی. تلاش شده است تا با نگریستنِ دیگرگون به این دو بغرنج، تصویری انتقادی از وضعیتِ اینجایی و اکنونی به دست داده شود.

* جان­های آباد و روح­های آزاد را چه حاجت به زرق و برق­های خیره کننده. به قول آن بزرگ تنها آدمهای حقیر و بی‌­وزن­‌اند که برای حفظ تعادل خویش بر زمینْ پیچک­‌وار بر ساق­های رنجور­ تاکِ تجمّلات فانی می‌­­تَنند و از وزیدن ِ باد فنا در خزان حیات، روزی که به بیانِ حکمت­‌آمیزِ دان کیوپیت، الهیدان انگلیسی: «بناهای یادبود هم نابود می­‌شوند» غافل­اند، وگرنه انسان­های اصیل با تکیه بر ذخایر زوال­‌ناپذیر معنوی و به مددِ ثروتِ سرشار نهفته در ژرفاژرفِ ضمیری زایا و فرازمَند چنان­‌اند که گویی جهانی خود را به آنان آویخته است و یا چنان سُتوار و بِشکوه بر زمین پای می­‌نهند که گاهِ مُردن­شان نمی­دانی خاک را به آنان بسپری یا آنان را به خاک!؟ همین چندی پیش بود که مصطفی ملکیان، روشنفکر و فیلسوف معاصر، در بزرگداشتِ دیگر استاد فرهیخته­‌ی هم‌روزگار، محمّد علی موحد، گفته بود: چگونه جهانی کهکشانی بر دستی استخوانی تکیه می­زند؟!

سالها پیش سروده بودم:

از حسرتی کهنه سرشار/ پیشانی­اش را به ویترین چسبانده بود/ بی آنکه بداند/ بزرگترین معدن طلای جهان در قلب اوست!

و زمانی دیگر در عصیان بر زوال روابطِ انسانی بر اثر شبیخون چنگیزی گوشی­های همراه از آدم­هایی نوشتم که از آخرین پیامکی که برای خودشان فرستاده­اند و یا واپسین باری که به میس کالهای قلبشان نگریسته­اند سالها می­گذرد!

از زیستن در زمین و زمانه­‌ای که زندگی را به برخورداری­های مادّی فروکاسته و کارد بر گلوی حقیقت نهاده است، همچو بید بر ایمانِ خویش می­لرزم و بر زوال تدریجی رؤیایی که به یکباره رنگِ کابوس گرفت، مویه می­کنم.

** ناسازوارترین مردم جهانیم! آمیزه­ای دهشتناک و همهنگامْ مضحک از ناسازترین مؤلّفه‌­ها. چگونه است که با وجودِ تناقض­های سترگی که در جانمان نشسته است و هر کدامشان برای فروپاشاندنِ سراچه­‌ی وجود کافی است، این همه سختْ جانی از خود نشان داده‌­ایم  و هنوز فرونپاشیده‌­ایم؛ مثل پادشاهی که قریب به چهار دهه قبل با پتکِ انزجار ملّتی خشماگین از هم پاشید تا آیندگان دریابند که هیچ منظومه­‌ی متناقضی برقرار نخواهد ماند، حتّی اگر سودای گشودنِ «دروازه­‌های تمدّنِ بزرگ» را در سَر داشته باشد! از دیدِ برخی آگاهان همنشینی تناقض­‌بارِ توسعه­‌نیافتگی سیاسی و سرکوبِ طبقه‌­ی متوسط بالنده، با تکاپوی بی­‌سابقه برای مدرنیزاسیون و در کام کشیدنِ تکنولوژی روز جهان جدّی­ترین عامل اضمحلالِ رژیم پر کرّ و فرّ پهلوی بود!

مردمانی بغایت ناصبور و شتابانیم، ولی نصیبمان از جهانِ پرشتابْ جز رکود و عقبگرد نبوده است.

باری! در خطه‌­ی فرهنگی محنت خیزمان کمتر دیده‌­ام که کسی را به سببِ داشته‌­های معنوی و فضایل اخلاقی بستایند و بر صدر نشانند، تا چه رسد به کاردانی و شایستگی که دیوانسالاری علیلِ عشیرگی‌مان در نبودِ آن به مسلخِ سرمایه­‌های مادّی و معنوی تبدیل شده است!

زبانِ حالِ جامعه­‌ی درمانده‌­ی خو کرده به اصنافِ تناقض­های ویرانگر این است: «از مغز سوزاندن و دود چراغ خوردن رَه به جایی نخواهی برد، برای آنکه سَری میانِ سَرها شوی، باید خود را به مراجعِ توزیع منابع کمیابِ ثروت و قدرت و منزلت بیاویزی». گویی آن شاعر طنزپرداز نکته‌­­بین سدۀ هشتمی، عبید زاکانی، هم حال و هوایی چنین را  از سَر گذرانده بود:

 ای خواجه مکن تا بتوانی طلب علم                                       کاندر طلبِ راتبِ هر روز بمانی

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز                                     تا دادِ خود از کِهتر و مِهتر بسِتانی!

Leave a comment

Your email address will not be published.


*