بازخوانی فرازهایی از فصل دوم کتاب “اخلاق و مدرنیته”

علی خالندی

**

عقلانیت همواره وجود داشته است اما نه در شمایلی عقلانی. (به نقل از کارل مارکس) [تنها در دوره‌­ی مدرن است که عقلانیت به قالب عقلانی، متلبس شده است.]

 

  • کارل مارکس [نظام] سرمایه­‌داری را کلید فهم مدرنیته می­داند و این در حالی است که ماکس وبر، مدرنیته را با توسل به مفهوم “عقلانیت” توضیح می­دهد. (ص ۲۲)
  • ماکس وبر در کتاب “اخلاق پروتستانی و روح سرمایه­‌داری” تأکید بیش از حد مارکسیسم بر تعین بخشی عوامل اقتصادی و زیربنایی بودن آنها را مورد انتقاد قرار می­دهد و اذعان می­کند که عوامل مذهبی در راستای به دست دادن تبیینی از وضعیت موجود می­توانند دارای استقلال و عدم وابستگی تام به اقتصاد باشند. (ص ۲۲)
  • ماکس وبر در عین اینکه بر وجود دستاوردهای مثبت نظام سرمایه­‌داری صحّه می­گذارد اما هم­هنگام با اتخاذ دیدگاهی بدبینانه نسبت به عواقب ناخوشایند این نظام، نا ملایمات آن را نیز از نظر، دور نمی­دارد. (ص ۲۲)
  • فردریک جیمسون در فرازی، مانیفست کمونیست را چنین توصیف می­کند: “[به زعم مارکس و انگلس در این اثر] نظام سرمایه­‌داری به صورت هم­هنگام، بهترین و بدترین رویدادی است که در طول تاریخ نژاد بشر، به وقوع پیوسته است.” بر این اساس می­توان گفت که مارکس بیش از آنکه در مورد نفی نظام سرمایه­‌داری سخن گفته باشد به وجوه مثبتی که این نظام، برای بشریت در پی داشته توجه کرده است. (ص ۲۲)
  • نظام سرمایه­‌داری برای مارکس، صرفاً یک نظام مبادله نیست بلکه بیش از آن نظامی تولیدی است، یا به عبارت دیگر، یک “شیوه‌­ی تولید” (mode of production) می­باشد. (ص ۲۳)
  • پوله بر این باور است که مارکس عمدتاً یکی از وجوه نظام سرمایه­‌داری که همانا توانایی و قابلیت این نظام به منظور در وجود آوردن هنجاری خاص خودش است را با دیده­‌ی اغماض نگریسته است. هنجارهایی که غالباً سرسپرده‌­ی تام بازار نیستند و در پاره­ای از مواقع از اصول بنیادی بازار نیز در می­گذرند. (ص ۲۲) الیته باید توجه داشت که مارکس وجوه مثبت نظام سرمایه­‌داری را نادیده نمی­گیرد بلکه این وجوه مثبت را برآمده از مبارزاتی می­داند که با این شیوه­‌ی تولید، صورت پذیرفته است. به طور مثال می­توان به در وجود آمدن هنجاری همچون حقوق اتحادیه­‌های کارگری اشاره کرد که مارکس همواره بر اهمیت آن تأکید داشته است اما به زعم او این هنجار، نه تنها بر آمده از اصول بنیادی و استلزامات فلسفی شیوه‌­ی تولید سرمایه‌­داری نیست بلکه ماحصل مبارزاتی است که با این اصول و استلزامات صورت گرفته است.
  • مارکس قابل تکریم‌­ترین وجه سرمایه‌­داری را پویایی تکنولوژیک این نظام می­داند. (ص ۲۳)
  • حقیقت قابل ذکر در رابطه با شیوه‌­ی تولید سرمایه­‌داری و نقش ارزش افزوده (surplus value) در این شیوه­‌ی تولید، چگونگی بهره­‌گیری از ارزش افزوده به منظور بازتولید نظام سرمایه‌­داری است. سرمایه­‌دار به طور حریصانه‌­ای متمایل است که ارزش افزوده­‌ی استخراج شده از نیروی کار کارگر را هر چه سریع­تر در بخش­های تولیدی سرمایه‌­گذاری کند. سرمایه­‌گذاری در بخش­های تولیدی [همچون ارتقای تکنولوژی­های تولید] از جمله­‌ی وجوه ممیزه­‌ی شیوه­‌ی تولید سرمایه‌­داری با سایر شیوه­‌های پیشین تولید است. (صص ۲۵-۲۴)
  • به زعم مارکس، قدرت در شیوه­‌ی تولید سرمایه‌­داری نه برآمده از اعمال کنترل بر نیروی کار پیشین بلکه منبعث از تدوین شیوه‌­های مدیریتی‌­ای است که امکان جذب هر چه بیشتر نیروی کار را امکان­پذیر می­گرداند. (ص ۲۵)
  • از جمله‌­ی مهم­ترین دستاوردهای ماندگار بورژوازی می­توان به این امر اشاره کرد که پیدایش این طبقه باعث نضج گرفتن این ایده شد که آنها [بورژوازی] واپسین مردمان و دارای مانایی نیستند. تحجّر آن روی دیگر سکه‌­ی نظام خلاقانه­‌ی و پیشرو سرمایه­‌داری است. [دیالکتیک تحجر و نوآوری.] دیالکتیک عمران/تخریب در نظام سرمایه‌­داری تنها منحصر به حوزه‌­ی اقتصاد نیست. جریان گذاری که مولود نظام سرمایه‌­داری است مشتمل بر شیوه‌­ی زیست، قالب­بندی تجربیات شخصی و اجتماعی، جماعات، نهادها و کل تولیدات فرهنگی و فکری منحثر به این نظام است. (ص ۲۶)
  • “تمام مناسبات اجتماعی متحجر شده و زنگار گرفته با ملتزمین رکاب خود یعنی نگرش­ها و بینش­هایی که گذشت قرون مهر تقدیس بر آنها زده است، فرو می­پاشند و مناسباتی که تازه پدید می­آیند، پیش از آنکه جان بگیرند، پیر می­شوند. هر آنچه که زمره‌­بندی شده و ایستاست نیست می­گردد و از هر آنچه که مقدس به شمار می­رفت هتک حرمت می­شود. هر آنچه سخت است دود می­شود و به هوا می­رود.” (ص ۲۶، به نقل از مانیفست کمونیست، برگرفته از ترجمه­‌ی محمد پورهزمزان با اندکی تصرف و تلخیص)
  • ما اکنون در جهانی زندگی می­کنیم که انسان، توانایی دگرگونی­‌اش را دارد، جهانی فارغ از ثبات که دگرگونی دائمی، آیین آن است. (ص ۲۶)
  • مدرن بودن به این معناست که خود را در محیطی می­یابیم که به ما وعده­‌ی ماجراجویی، قدرت، التذاذ، رشد و توانایی دگرگون کردن خود و جهان را می­دهد. مدرن بودن، هم­هنگام به معنای زیستن در جهانی است که ما را به تخریب هر آنچه داریم، هر آنچه می­دانیم و در یک کلام، هر آنچه هستیم تهدید می­کند. (صص ۲۷-۲۶)
  • آشوب عمران و تخریب، که شاید بتوان آن را به صورت همزمان، شکوه و تراژدی [نظام] سرمایه‌­داری دانست ماحصل حقیقتی پیش پا افتاده [و در عین حال مهم] است: سرسپردگی به کسب سود. (ص ۲۷)
  • حتی پیشرقته‌­ترین و کاراترین تکنولوژی­های تولید هم در صورتی که خریداری برای مجصول تولید شده وجود نداشته باشد هرز خواهند رفت. با عطف توجه به شاخصه‌­ی محوری سود [پل زدن میان تولید و مصرف] می­توان گفت که نظام سرمایه­‌داری در قطبین تولید و مصرف، واقع شده است. (ص ۲۷)
  • جان راولز در تبیین فایده­‌گرایی چنین اذعان کرده است که این نظریه، فارغ از اینکه چه کسانی در صدد ارضای نیازهایشان می­باشند صرفاٌ بر جریان ارضای نیازها تأکید داشته است. تمامی نیازها در ذیل چتر یک نظام واحد گرد هم می­آیند و ذهنیت فردی به لحاظ اخلاقی [در نظریه­‌ی فایده‌­گرایی] هیچ مدخلیتی نخواهد داشت. اما آنچه بیش از همه در رابطه­‌ی با نظریه­‌ی فایده­‌گرایی مسئله­‌ساز است از بین رفتن نقش عاملیت انسانی در این نظریه است. (ص ۲۸)
  • فایده­‌گرایی محمل نظری فردیت را مضمحل می­کند. این وجه فایده‌­گرایی همبسته­‌ی یکی از اصول زیست مدرن است: در وجود آمدن حس فقدان “خود” به دنبال تجربه­‌ی کرختی، انفعال و ناکامی عاملیت. (ص ۲۸)
  • اگر که مصرف را یکی از اقطاب حیات سرمایه­‌دارنه بدانیم آنگاه تولید، قطب دیگر آن است. تولید، کنش و یا فرایندی معطوف به دگرگونی است. کنه این کنش و فرایند، مشتمل بر تبدیل اشیا و مواد –که در فراز نهایی برآمده از طبیعت هستند- به قالب­هایی است که برای استفاده­‌ی انسانی متناسبند. (ص ۲۸)
  • از آنجایی که خود ابزارهای تولید کنونی، ماحصل شیوه‌­های پیشین تولید می­باشند از همین رو جریان تولید را می­توان در دو مشخصه، تلخیص کرد: اشیاء [و موادی] که طبیعت آنها را در اختیار ما می­گذارد و فعالیت انسانی به منظور تغییر شکل دادن آن اشیاء. (ص ۲۹)
  • آنچه در چارچوب نظام سرمایه­‌داری بسط پیدا کرد قدرت انسان به منظور تغییر دادن طبیعت بود. (ص ۲۹)
  • مانیفست کمونیسم درست به همانگونه که تجلیل جامعه­‌ی بورژوازی است به همان مقدار نیز اثری انتقادی درباره‌­ی این نظام است. (ص ۳۰)
  • در نظر ماکس وبر بسط نظام سرمایه‌­داری تنها یکی از جوانب (بی گمان از جمله­‌ی مهم­ترین جنبه­‌ها) فرایند عقلانی کردن است. (ص ۳۱)
  • قالب مسلط عقلانیت در جهان مدرن، عقلانیت ابزاری است. (ص ۳۱)
  • افراد از این جهت که توانایی انتخاب بهترین گزینه­‌های در دسترسشان را به منظور نیل به اهدافشان دارند، عقلانی هستند. (ص ۳۱)
  • معضله­‌ی اصلی عقلانیت ابزاری به مبحث کارآیی باز می­گردد. از آنجایی که تنها سنجه­‌ی کارآیی، کمّی است به همین خاطر نیز مفهوم کارآیی و اهداف و ابزارهای نیل به آن را نیز تنها با این سنجه می­توان آزمود. عقلانیت ابزاری عمدتاً مایل به آن نوعی از اشکال وجودی است که ورودی و خروجی آنها، کمّی باشد. (ص ۳۲)
  • وبر عمدتاً عقلانیت ابزاری را در ترجیحاتش نسبت به اهداف متفاوت، بیطرف ارزیابی کرده است. اما در تحلیلی که از عقلانی­ سازی سرمایه­‌دارانه به دست داده است این نکته را تلویحاً متذکر شده است که این گونه­‌ی از عقلانی سازی، برخی از اهداف را مرجح­تر می­داند. (ص ۳۲)
  • این موضوع که عقلانیت ابزاری قدرت را در اعمال کنترل می‌­جوید از سوی متفکران بسیاری -به ویژه نظریه‌­پردازان مکتب فرانکفورت- مورد توجه قرار گرفته است. (ص ۳۳)
  • عقلانی بودن در معنای سرمایه‌­دارانه­‌ی این مفهوم، به معنای میل به قدرت و هدف، به خاطر خودشان است. قدرت در مدرنیته‌­ی سرمایه‌­دارنه صراحتاً یک ارزش و هنجار به شمار می­رود بطوریکه در این حوزه، قدرت را یک خیر ذاتی در نظر می­گیرند که به طور فی­‌نفسه محل اعتبار است. (ص ۳۵)
  • در جایی که هیچ مکانیسمی به منظور تحت کنترل جمعی درآوردن قدرت وجود ندارد و شکل غالب تجربه­ [ی حیات] همبسته­‌ی مالکیت فردی است آنگاه قدرت به شکلی غریب و بیگانه رخ می­نماید، تو گویی همواره متعلق به مکانی دیگر است. آن زمان که قدرت حقیقی همواره در جای دیگری است [خارج از دسترس است] تنها به شکلی تمثیلی، خیالی و بازنموده [غیر اصیل] می­توان از داشتنش متلذذ شد. (ص ۳۸)

 

Poole, Ross (2005), Morality and Modernity, Third Edition, New York: Routledge

 

** علی خالندی، دانشجوی دکتری اندیشه سیاسی دانشگاه تربیت مدرس

Leave a comment

Your email address will not be published.


*