اشک یتیم

سلمان احمدوند

قطعه­‌ی تأثّرانگیز و خِردنوازِ “اشک یتیم” سروده­‌ی بانوی فرهیخته، پروین اعتصامی همو که روانشاد استاد عبدالحسین زرّین‌کوب حکیم- شاعر شعر پارسی­‌اش نامیده است را بارها و بارها خوانده‌­ام. هر مرتبه لذّتی نو اندوخته و دریچه­‌ای تازه پیشِ چشمانم گشوده شده است. دختر دُردانه­‌ی یوسف اعتصام الملک، ادیب و  روزنامه­‌نگار سیاست وَرز، چه سروده است که از وراء حجابِ سالیان هنوز هم خواندنی و زمزمه­‌کردنی است؟!

اشکِ یتیم روایتِ اندوهناکِ تلخی است که به زبانی سخت صمیمی و ساده با ما و مخاطبان فردای خود از بیداد و حرمان سخن می­گوید. از دعوت آدمیان به ژرف بینی و سیرت کاوی و برگذشتن از کف­های صورت بر پهنه­‌ی  اقیانوسی که نامش زندگی است.

پیرزنِ گوژپشت نماد انسان­های گرم و سرد چشیده و جهاندیده­‌ای است که آنچه را جوانان در آینه نمی­بینند، آنان در خشتِ خام می­بینند. هم از این روست که گوهر تابناکِ نشسته بر تاج پادشاه را نه فقط متاعی گرانبها؛ بلکه ثمره­‌ی اشکِ دیدگانِ رعایای حرمان‌­زده می­داند! دسترنجِ آنان که عوضِ رونق بخشیدن به خان و مانِ بی­رونق­‌شان، زیور تاج شاهان شده است! شاهان که نیک اگر بنگریم، سوای استثناها و تک ستاره‌­­های درخشانِ آسمانِ ظلمت­‌زده‌­ی تاریخ استبدادی­مان، شبان­هایی بوده­‌اند که رعایای نگونسار را به رَخت و چوبِ شبانی می­فریفته و در نهان با گرگ­ها که خصم مادرزادِ گلّه­‌اند، انباز و دمخور بوده‌­اند و هر آنچه را از خلقانِ تیره بخت به جور و جفا ستانده­‌اند میان خود و گرگان یا به بیانِ امروزین «متّحدانِ سنّتی­شان» تقسیم کرده‌­اند!

پروین می­گوید آن پارسا که در اندیشه­‌ی مال اندوزی و کام جستنِ دیوانه‌­وار از مطامعِ دنیوی است، به حقیقت «دزد» است، چرا که پارسایانِ راستین چنان به دنیا دل نمی­بندند که از خدا و آخرت بازمانند و زین و برگ و مال و منال همچون غلّ و زنجیر بر دست و پای روحشان سنگینی کند، و نیز شاه و شهریاری که دستِ تطاول به مال رعیّت گشوده است، گداست؛ حتّی اگر تاجی زمرّدین بر سر نهاده و خزانه­‌اش از فرطِ پُری چاک شده باشد.

دریغ آمدم از نیاوردنِ متن کاملِ آن سروده‌­ی دلکش:

روزی گذشت پادِشَه‌ی از گذرگه‌ی/ فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست

پرسید زان میانه یکی کودکی یتیم/ کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست

آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست/پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست

نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت/ این اشک دیده‌ی من و خون دل شماست

ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است/ این گرگ سالهاست که با گله آشناست

آن پارسا که ده خَرَد و مُلک، رهزن است/ آن پادشا که مال رعیّت خورد، گداست

بر قطره‌ی سرشک یتیمان نظاره کن/ تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست

پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود؟/ کو آن چنان کسی که نرنجد ز حرف راست

 

Leave a comment

Your email address will not be published.


*