نقد و بررسی کتاب «مشرکی در خانواده پیامبر»

الناز پروانه‌زاد

داستان عاشقانه زندگی ابوالعاص و زینب (دختر پیامبر)؛ حسن محدثی و بیژن عبدالکریمی(قسمت اول)

زینب دختر بزرگ پیامبر و خدیجه بود. او با پسر خاله اش ابوالعاص ابن ربیع ازدواج کرد. ابوالعاص به بازرگانی اشتغال داشت و در زمره افراد امانت دار، شجاع و آزاده ای محسوب می شد که طبیعتی والا و منشی محکم و استوار داشت. وقتی پیامبر اسلام از جانب خدا ماموریت یافت تا کلمه توحید را بصورت علنی اعلام کند، ابوالعاص به اسلام نگروید و به روش نیاکانش وفادار ماند. ولی نه شرک ابوالعاص و نه جهان بینی توحیدی زینب، هیچکدام موجب آن نشد تا این زوج عاشق و مهربان تن به جدایی دهند. روح بلند و رفتار معقول ابوالعاص به قدری اصیل بود که “وجود[۱]” وی را از هر تظاهر و تملقی بی نیاز می کرد. او همواره احترام پیامبر را نگه میداشت و در شعب ابی طالب نیز از جمله کسانی بود که رسما به مسلمانان محاصره شده غذا و امکانات دیگر می رساند. متقابلا پیامبر خدا همواره ابوالعاص را می ستود و حریت ذاتی او را تحسین می کرد. ابوالعاص در جنگ بدر مقابل سپاهیان اسلام ایستاد و بعدها به نمایندگی از قریش به مدینه آمد تا اموال کاروان های غارت شده را پس بگیرد. “نحوه بودن” و “اگزیستانس” ابوالعاص اشتیاق عبدالکریمی فیلسوف را برانگیخت تا در طراحی و بیان این روایت تاریخی کنار حسن محدثی جامعه شناس قرار گیرد که طراح اصلی و ایده پرداز اولیه این اثر است. ابوالعاص در اواخر عمر زینب به اسلام گروید و از یاران صدیق پیامبر شد. روایت “مشرکی در خانواده پیامبر” گامی بلند و جسارت آمیز است تا در ترویج ستیزه های دینی معاصر به ما بیاموزد که زندگی انسان های گونه گون در زیر یک سقف، خود مزیتی بزرگ است که خدا و پیامبر او را خشنود می سازد، هرچند که ماهیت این گونه گونی تا مرز تفاوت میان ایمان به پیامبر اسلام و پایداری بر آیین گذشتگان پیش رفته باشد.

تحلیل و بررسی اثر با رویکرد به نگرش های فلسفی دکتر بیژن عبدالکریمی

نگاه پدیدارشناسانه عبدالکریمی فیلسوف به منظومه معرفتی تاریخ، تاثیری فکری- فلسفی بر ایده خلاقانه محدثی جامعه شناس نهاد تا کتابی نوشته شود که در آن، شخصیت ابوالعاص ابن ربیع و زندگی زناشویی زینب دخت بزرگ پیامبر با این مشرک آزاده، از افق وجودشناختی و مبتنی بر اگزیستانس انسان ملاحظه شود. از این نظر، “مشرکی در خانواده پیامبر” را می توان خوانشی فلسفی از روایتی تاریخی دانست که بطور تلویحی برخی وقایع صدر اسلام و وجوهی از جامعه جزیره العرب را در آن دوره گزارش می کند. ولی اگر ضمایر درونی نویسندگان را فعلا مد نظر قرار ندهیم و بیشتر بر ماهیت شکلی این روایت متمرکز شویم، به نظر می رسد کلیت داستان در زمره مضامینی قرار دارد که منتقدان ادبی از آن به “فمینیسم اسلامی” تعبیر می کنند. به ویژه اگر بپذیریم فراگیری و گسترش مقولات فمینیستی [خصوصا در موج سوم آن] به حدی بوده است که مفاهیمی از قبیل “معرفت شناسی فمینیستی”، “اخلاق فمینیستی”، “فلسفه سیاسی فمینیستی”، “الهیات فمینیستی”، “تفسیر اومانیستی از فمینیسم” و “فمینیسم به مثابه اگزیستانسیل” را در برگرفته است. بنابراین اگر یک سوی روایت “مشرکی در خانواده پیامبر” را زینب و زنانگی او بدانیم و سویه دیگر را به وفاداری، حریت، آزادگی و انسانیت در وجود مردی همچون ابوالعاص مشرک اختصاص  دهیم و نیز  وجود پیامبر را در دو ساحت پیامبری [منادی توحید] و پدر بودن [عاطفه ای لطیف و مفهوم] در نظر داشته باشیم، آنگاه می توانیم باب گفت وگویی را  بگشاییم که با وجه فلسفی عبدالکریمی و جامعه شناسی محدثی، به سویه هایی لطیف ولی اثربخش از معرفت شناسی، الهیات و اگزیستانس انسان می انجامد؛ هرچند در مقاطعی از کتاب، مفاهیم کلیدی این سویه ها دست به دست شود[۲]! اما اینکه چرا داستان “مشرکی در خانواده پیامبر” را بیش از آنکه روایتی تاریخی، جامعه شناختی و یا فکری و فردی و اگزیستانسیالیستی بدانیم، بهتر است آن را در زمره آثار فمینیستی قرار دهیم شاید از این رو باشد که اولا سیره پیامبر علیه هرگونه تبعیض قومی و جنسیتی و جغرافیایی بود، ثانیا رسول خدا از عشق دخترش به ابوالعاص اطلاع کامل داشت و آن را تصدیق می کرد و ثالثا در بیان این روایت نه فقط از مفاهیم تاریخی و فلسفی و انسانی و دینی استفاده گردیده، بلکه از نیروی حدس و گمان و توانایی قلم در تصویرسازی های عاطفی هم بهره هایی گرفته شده است. بهره هایی آنچنان مستوفی که “دانای کل” را مجاز می کند تا هم از ضمایر قلبی و خلجان های روحی- روانی شخصیت ها مطلع باشد و هم این حدسیات و احتمالات غیر تاریخی را به مستندات تاریخی متصل نماید. پس اگر با این سخن میشل زرفا  موافقت کلی داشته باشیم که: « نویسنده تاروپودی از واقعیت رابرای خواننده پدید می آورد و به همین طریق است که واقعیت ساخته می شود؛ واقعیتی که خواننده از آن مطلع است» (۱۳۶۸: ۹۱)، آنگاه می توانیم در این باره صحبت کنیم که وجود واقعیت مشترکی که هم خواننده از آن مطلع باشد و هم نویسنده مبنای اثرش را بر آن گذارد، بی گمان ریشه در مسایل اجتماعی و هم کنشی “متن” با مسایل محیطی دارد. این همان مساله ای است که فلسفه اگزیستانسیالیسم را از معلومات کلامی مانند تئولوژی “انسان کامل” مجزا می کند و به ذات انسان جنبه وجودی می بخشد. اینجاست که عبدالکریمی فیلسوف با محدثی جامعه شناس همراهی می کند تا بگوید سقف خانه پیامبر کوتاه نبوده و مساحت خانواده او نیز به چند نفر خاص و برگزیده محدود نمی شده است، بلکه در بلندای فکر و فراگیری خانواده اش “انسان” حضور دارد؛ هرچند که این انسان ابوالعاص مشرک باشد. جذاب تر اینکه دختر بزرگش زینب، دل در گرو عشقی می بندد که مخاطب آن، همان ابوالعاص معتقد به آیین پیشا اسلام است. مظاهر و نشانه های این عشق از سوی ابوالعاص، صرفا وفاداری در زندگی زناشویی است. چنانکه می گوید: «من از آنانی نیستم که دین شان را بخاطر همسرشان وانهند و دینی دیگر اختیار کنند.» (۶۱) ولی برای زینب، محدوده چنین عشقی فقط به وفاداری منحصر نمی شود. بلکه کششی فراتر از محبت به دل دارد که در فراغ و وصال های زندگی عمیقا آن را ابراز می کند؛ چنانکه پس از جنگ بدر، حال پریشان و احساس عاشقانه زینب این گونه روایت می شود: «اما زینب بیش از آنکه نگران “جان خود” باشد، دلنگران جان همسرش بود… قلبش تند تند می زد و بر قفسه های سینه اش فشار می آورد. نگرانی سراپای او را فراگرفته بود…، در همان حال هراسان از یکی سپاهیان پرسید: از ابوالعاص بن ربیع خبر داری؟ بر سر شوهرم ابوالعاص چه آمد؟ چرا او با شما نیست؟» (۹۱ و ۹۲).

به رغم درون مایه های فمینیستی داستان، تقریبا در هیچ کجای این روایت تاریخی مشاهده نمی شود که اندازه و نوع دلواپسی زینب برای سلامت ابوالعاص با اندازه و نوع دلواپسی او برای پیروزی سپاه اسلام و حتی احوال پدرش- پیامبر، یکسان بوده باشد. عشق او فراتر از ایدئولوژی نوپایی بود که پدرش پیامبر آن بود. ولی مساله این جاست که چرا ابوالعاص بخاطر زینب ترک آیین نکرد؟ چرا همتا و همپای عشق زینب به خود را، خود به زینب نداشت؟ آیا پاسخ درجامعه شناسی محیط عرب و سیطره غرور آمیز مردان آنجا بر زنان است؟ این معما برای نویسندگان کتاب هم وجود داشته است: «تاریخ به ما نمی گوید چرا ابوالعاص حاضر نشد بخاطر همسرش زینب که به وی شدیدا عشق می ورزید، فورا مکه را ترک کرده، در کنار همسرش در مدینه سکنی بگزیند.» (۱۳۱) پس از این پرسش است که نویسندگان به احتمالات تاریخی، حسی، روانشناختی، جامعه شناسانه و حتی اقتصادی روی آورده و گمانه هایی را مطرح می کنند که نهایتا در مقصد عشق به قطعیت می رسند: « اما آنچه یقینی است پیوند عاشقانه ای بود که میان زینب و ابوالعاص وجود داشت.» (۱۳۲-۱۳۳)

باری، عدم تناسب در کمیت و کیفیت عشق سوزان زینب به ابوالعاص، و نه ابوالعاص جوانمرد و وفادار به زینب، چارچوب هایی از اگزیستانس مورد نظر عبدالکریمی را با چالش مواجه می کند و از نظر ادبی نیز پیرنگ فمینیستی داستان را خدشه دار می سازد؛ مگر اینکه اولا چنین روابط عاطفی- عاشقانه ای را با توجه به هنجارهای جزیره العرب بسنجیم و ثانیا آنچه مقصود عبدالکریمی را از منظر فلسفی- اگزیستانسیالیستی روایت فهمیده ایم، به جایگاه انسانی تعبیر نماییم که مواجهه ای مختار و  وجودانگار با شرک و توحید دارد و به رغم پایداری بر آیین غیر توحیدی، همچون انسانی می ماند که بنا بر توصیف نویسندگان: «می توان مشرک بود، اما اخلاق و منشی والا داشت…، ابوالعاص گرچه مشرک بود، اما والا شده بود و والا مانده بود…، او طبعی بلند داشت که عظمت های وجود پیامبر و دخترش، زینب را به خوبی درک می کرد.» (۱۵۲ و ۱۵۳)

تردیدی نیست همه مسلمانان و حتی اندیشمندان منصف اهل کتاب، وجود پیامبر را به عنوان مظهر رحمت شناخته اند؛ از سنت او نیز خبری مبتنی بر تفاوت نهادن انسان ها بدلیل رنگ و نژاد و طبقه نقل نشده است. ولی مساله اصلی کتاب در  تفاوت های انضمامی انسان ها نیست، بلکه مساله اصلی “مشرکی در خانواده پیامبر” در یک تفاوت جوهری، فطری، سرشتی و ذاتی است: شرک و توحید! البته با توجه به شناختی که راقم سطور از دکتر عبدالکریمی دارد، احتمالا میان شرک ابوالعاص و شرک ابوجهل و ابوسفیان تفاوت هایی آشکار وجود داشته است. چرا که اکثر مشرکان خدا را قبول داشتند و بت ها را صرفا به منزله واسطه ای میان خود و خدای یگانه تکریم می کردند. (زمر: ۳) از این دیدگاه، ذات ابوالعاص را نمی توان با جنس پرده داران بتکده ها، جهل ابوجهل، عناد ابولهب و سیاست بازی  ابوسفیان یکی دانست؛ بلکه او ذاتا موحد بود، خدا را می شناخت و از بت ها به مثابه واسطه های فیض مدام یاد نمی کرد. او آزاده ای پرورده شده در کانتکست تاریخی، ایدئولوژیکی و اقلیمی خود بود. پس جای تعجب نیست که ابوالعاص هرچند به غلط، ولی پایداری به آیین سنتی جامعه اش را بخشی از اصالت انسانی خود بداند  و بدلیل حفظ حرمت های هنجارین، به سادگی تسلیم اسلام نشود. او حتی در نبرد بدر از مبارزان جبهه کفر بود. بنابراین اگر کسی بگوید که وفاداری – محبت او به همسرش زینب نیز ناشی از حریت و رادمردی او بوده نه عشقی سوزان- همچون زینب نسبت به او-، آیا مستندی تاریخی برای نفی این مدعا وجود دارد؟

از سوی دیگر، چنانچه از منظر نقد متون ادبی به “مشرکی در خانواده پیامبر” بنگریم و “نشانه های اگزیستانسیالیستی” آمده در مقدمه و یا برخی گزاره های وجودشناختی  این اثر را به نحوی از انحاء با ادبیات رئالیستی همسان بدانیم، شاید به واسطه این سخن” زرشناس” نیز بتوانیم در مورد شخصیت ابوالعاص اظهار نظر کنیم که:  «برجسته ترین ویژگی رئالیسم ادبی را می توان در توصیف بشر به عنوان یک موجود اجتماعی و محصول شرایط اجتماعی یافت. در واقع، مبنای شخصیت پردازی رئالیستی، توصیف آدمی به عنوان یک اتم نفسانی قائم به خود [یا همان سوژه دکارتی] در تعامل با دیگران و اجتماع، شرایط اجتماعی و به عنوان محصول اجتماعیات است.» (۱۳۸۹: ۵۹). از جهاتی متن اثر با این نظر موافقت دارد. چه، اولا ابوالعاص در گروه آزادمردانی قرار دارد که نمونه هایشان در عرب پیش و پس از اسلام کم نبوده اند. او ذاتا مشرک نبود، خدا را می فهمید و بدلیل همین فهم، فردی انسان دوست بود که پیامبر و یارانش را در ماجرای شعب ابی طالب یاری کرد. ثانیا بدون جهل و جمود فکری، و چه بسا به دلیل ثبات شخصیتی تا آنجا بر آیین جامعه اش باقی ماند که علاوه بر مشارکت در نبرد بدر، به نمایندگی از سران قریش برای استرداد اموال کاروانیان مکه راهی مدینه، شهر پیامبر شد (۱۳۸). ثالثا زینب در حالی به ابوالعاص پناه داد که هیچ التفاطی به محذوریت های پدرش در مواجهه با نوکیشان اسلام نداشت و حتی آمدن ابوالعاص که دیگر محرم او نبود را به خانه اش وقتی علنی کرد که رسول خدا امام جماعت مسلمین در مسجد بود و صدای بلند او بر سلام پیامبر در نماز فائق آمد! سرانجام اینکه آنچه برای زینب اهمیتی نداشت، اسلام آوردن ابوالعاص بود و آنچه قلب او را می لرزاند خود ابوالعاص: «زینب درماند چه کند؟ …، وی در رویاهایش همواره آرزومند این بود که ابوالعاص مسلمان شده و به سراغ وی آید. لیکن هیچ نشانه ای از مسلمان شدن ابوالعاص در کار نبود.» (۱۳۸)

موضوع دیگری که در روایت محدثی و عبدالکریمی دارای اهمیت است امکان سلوک درونی و سوگیری مکتبی در وجود ابوالعاص است که از یک نظر می توان آن را حرکتی در جوهر وجود وی ونشانی از وجه اگزیستانسیالیستی داستان دانست: «…، او آرام آرام از میان انبوه پیکارهای زندگی اش سربلند بیرون می آمد؛ وجودش در کوره نبردهای زندگی هر روز آب دیده تر می شد. جنگ هایی که در بیرون رخ می دهند نفس بودن یا نبودن، حیات یا مرگ فرد را رقم می زنند اما جنگ های درون، تعین بخشِ چگونه بودن و نحوه بودن آدمی هستند: والا شدن یا حقیر ماندن. ابوالعاص گرچه مشرک بود اما والا شده بود و والا مانده بود. (۱۵۲)

اگر خواننده را از یک نظر پرسش گر و مفسر متن بدانیم، می توانیم پرسید که از مبدا شعب ابی طالب تا سفر به مدینه در پس گرفتن اموال قریش، چه اشاره ها و نشانه هایی است که “دانای کل” را قانع می کند تا معتقد به صیرورت درونی ابوالعاص و تحولات متدرّج و بطنی در وجود او باشد؟ ابوالعاص در کنه وجودش چه سفرهایی را سپری کرده و از کدام مرتبه دانی به کدام مرتبه عالی عروج کرده بود؟ ابوالعاص صفحات پایانی کتاب همانی است که در صفحات ابتدایی کتاب معرفی می شود، پس چه چیزی در کدام کوره به آبدیدگی (۱۵۲) وی کمک کرده است؟ ابوالعاص که در ابتدای داستان جوانمردانه به زینب وفادار است و به آیین نیاکان وفادار، چه تفاوتی با ابوالعاصی دارد که همچنان جوانمرد و وفادار به زینب می ماند و البته در سال های آخر عمر زینب، مسلمان؟! گفتیم که شرک ابوالعاص عبارت از عناد با الله نبود، پرستش مطلق بت ها و تعظیم بتکده ها نبود، که اگر اینگونه بود اساسا پیامبر از او تمجید نمی کرد. داستان به ما نمی گوید که شرک یا رفتار مشرکانه ابوالعاص ابتدای داستان چگونه بوده است که در ادامه به همان مراجعه کنیم و بگوییم: آری! ابوالعاص در فرایندی شناخت شناسانه و سلوک درونی به حاق توحید رسید و متاثر از آموزه های اسلامی شهروندان مدینه النبی به آغوش پیامبر بازگشت.  ولی اگر از دریچه نقد روانشناختی متون ادبی به شخصیت انسانی ابوالعاص بپردازیم، آنگاه تبیین تحولات وجودی این انسان، موجه و پذیرفتنی می شود. همچنانکه امامی (۱۳۷۷) معتقد است: موضوع مشترک ادبیات و روانشناسی انسان است؛ چرا که خصوصیات روانی و ویژگی های ذهنی عبارت از مبانی و مسائلی است که در سراسر منظومه عظیم آفرینش فقط در اختیار انسان، ناشی از انسان و در معرض تفسیر خاص از ذات انسان قرار دارد و ادبیات نیز، ساختاری برآمده از فکر و عمل و فرهنگ آدمیان است که پیوسته در خود تکرار می شود و در هر دوره ای، دریچه هایی تازه و جدید را به سوی تمدن و روان جمعی بشریت می گشاید. وی در دیالکتیک انسان و ادبیات تصریح می کند، این پیوند همواره از کیفیتی متقابل برخوردار است. روان انسان ادبیات را می سازد و ادبیات روان انسان را می پروراند. دریافت روانی انسان به جنبه هایی از حیات طبیعی و انسانی نظر می کند و مایه های آفرینش ادبی را فراهم می آورد، از سوی دیگر  ادبیات به حقایق زندگی هم نظر می کند تا روشنگر جنبه هایی از روان انسان باشد و در همین گذار است که نقد ادبی و روانشناسی علائق مشترکی پیدا می کنند.

به سخن دیگر کتاب “مشرکی در خانواده پیامبر” را می توان هم به مثابه یک اثر تاریخی- ادبی مطالعه کرد و هم به وجوهی از نقد تاریخی، جامعه شناختی، روان شناختی و حتی ایدئولوژیکی آن پرداخت، بی آنکه لازم باشد رگه هایی از فلسفه انسان شناختی، اصالت وجودی انسان و حقیقت ذاتی وی را در رفتار مهربانانه پیامبر، در عشق سوزان زینب، در جوانمردی ابوالعاص و سرانجام مواجهه اگزیستانس انسان در بقا بر شرک یا انتخاب توحید جستجو کرد. با ادبیات هم می توان از عقل و احساس نوشت؛ از اشک و لبخند، از طنز و درام، و از فلسفه و ایمان نگاشت. ادبیات یکی از ظریف ترین روش های انسان در بیان مسائل مربوط به حوزه های عقل و عشق و درک است. سرشت ادبیات طوری است که بدون نیاز به شناسه های فلسفی، خود می تواند دارنده و بالنده ایده ها و نظریه های فلسفی باشد[۳]. رابطه دو طرفه میان “ایده” نویسنده و “تفسیر” خواننده، انسان ها را وام دار ادبیات در هستی شناسی وجود خود، معرفت شناسی بر آمده از آن و نسبت این دو با جوامع انسانی و نظام آفرینش کرده است. پس چه اشکالی دارد “مشرکی در خانواده پیامبر” را یک اثر ادبی دقیق بدانیم که با حفظ امانت های تاریخی، بیان تضمنات جامعه شناختی، در نظر گرفتن حالات روانشناختی و سرانجام نقش دین -توحید در نحوه بودن آدمی نوشته شده است. و براستی چه گرایشی در بر ساختن وجه فلسفی آن و پدیدارشناسی معطوف به اگزیستانسیل انسان هست که بعضی از خوانندگان و منتقدان فرهیخته می کوشند نسبت به نقطه کانونی این اثر واکنشی بیشتر فلسفی داشته باشند؟ مگر اینکه بگوییم مشارکت عبدالکریمی فیلسوف در این روایت موجب این تلقی شده است، که در این صورت به پرسش آغازین باز می گردیم: چگونه می شود فیلسوفی که حقیقت تفکر را از سه عامل تاریخیگری، روانشناسی و جامعه شناسی تفکیک می کند[۴]، با شرکت در یک پروژه داستانی که باری عظیم از تاریخ، جامعه شناسی و روانشناسی را به دوش می کشد، رویکردی وجودشناختی به روایتی نسبتا متداول داشته باشد واحتمالا از قِبل این رویکرد تاریخی و جامعه شناسی و روانشناسی، مطلوب خود را در تفکر اصیل و نشانه گذاری حقیقت وجود آدمی قرار دهد. البته این بدان معنا نیست که مشارکت فیلسوفی چون عبدالکریمی در روایت پردازی یک مستند تاریخی عملی نامتعارف باشد، بلکه جسارت و تواضع این انسان آزاده و خلاق، در هرجا، با هر کلام و میان هر مکتوب، لحظاتی دلپذیر را برای هر مخاطب سخن شناس رقم می زند. پس آنچه در این واکاوی و حاشیه نویسی ناقص بیان شد، در واقع به منزله حمایت خواننده از متفکرانی است که با پرهیز از تکرار و تقلید، جسارت نو شدن دارند و همواره سخنی تازه برای گفتن می آفرینند. به آقایان جناب دکتر محدثی گرامی و جناب دکتر عبدالکریمی ارجمند خسته نباشید می گوییم و اثر ارزنده و خلاقانه آن ها را ارج می نهیم.

الناز پروانه‌زاد، دانشجوی دکتری اندیشه سیاسی دانشگاه تربیت مدرس

Leave a comment

Your email address will not be published.


*