اخلاق و روشنفکری در برابر ابتذال

قادر نیازی

**

بدون شک بررسی رابطه اخلاق و روشنفکری به عنوان دو مقوله مستقل و گاهاً مکمل همدیگر، در چهارچوب یک نظام اجتماعی تقریباً تعریف شده انجام بگیرد اما تلاش برای رهایی از اخلاق به بهانه روشنفکری، در سیطره نظام اجتماعی بدون شک غریب و نامانوس به نظر می رسد. در اینکه اخلاق و روشنفکری مفاهیم و واقعیاتی هستند که لازم است برای بررسی انها در چهارچوب و بسترهای اجتماعی به کار گرفته شوند شکی نیست، اما در اینکه بتوان همه بسترهای انتقادی و روشنفکری جامعه را به بی اخلاقی گره بزنیم باید با دیده تردید نگریست.

همچنان که گفته شد از یک منظر می توان گفت اخلاق هم در بستر روشنفکری قرار می گیرد هم به عنوان یک مفهوم می تواند موجودیتی مستقل داشته باشد، به عبارت دیگر باید گفت که می توان طیفی را متصور شد که یک لایه آن اخلاق را در یک نظام اجتماعی و روشنفکری قرار می دهد و طیفی دیگر هر نوع مساله­‌ای را به عنوان روشنفکری ممکن می انگارد اما بدون رعایت اخلاق و حتی اعتقاد به وجود آن. در حالت دوم راحت می توان به این نتیجه رسید که در صورت متصور بودن چنین وضعیتی، مستقیم یا غیر مستقیم وجود چیزی به عنوان نظام اجتماعی را انکار یا منتفی کرده‌­ایم.

اشاره به بسترهای روشنفکری در میان ما در اول این نوشتار اساساً اثبات این مساله را در نظر دارد چون عدم امکان تحقق یک نظام اجتماعی با توجه به روند تاریخی آن اشکار می شود اما در دوران مدرن و حتی دوران گذار (بخوانید برزخی) نیز که گاه و بی گاه در مورد آن شنیده می شود چنین توجیهی موجه به نظر نمی رسد چون اساساً جامعه­‌ای که خود را در حالت گذار متصور می بیند نیز باید حداقل شمه­‌ای از اخلاق را در بستر روشنفکری خود بگنجاند، چیزی که تا به حال در مورد جامعه ما مصداق آنچنانی نداشته است.

دلیل این امر نیز از دو جهت ممکن است قابل بررسی باشد. اول اینکه جامعه ما نه جامعه­‌ای در حال گذار که جامعه­ ای است انومیک و معلق و در بیشتر مناسبتهای اجتماعی هنوز تکلیف خود را با سنت و مدرنیته مشخص نکرده است اگر در جاهایی نیز صحبت از مدرن شدن به معنای حتی ظاهری و جا نیفتاده (مدرنیزاسیون) آن نیز می شود به راحتی می توان شمه­ای از عشیره­‌گرایی و نیز مختصات جوامع پیشامدرن را به راحتی در ان مشاهده نمود چون سبک زندگی  مدرن صرفاً در چهارچوب یک حاکمیت سیاسی و اجتماعی مدرن شکل می گیرد که مبتنی بر نهادهای مردمی و NGOها باشد. در چنین شرایطی با توجه به مفاهیم اخلاق و روشنفکری، می توان نوعی از حیات اجتماعی را متصور بود که حداقل لایه‌­هایی از مدرنیته را در خود احساس و درک کند. تکلیف حالت اول برای همه ما روشن است اینکه جامعه ما جامعه­‌ای است برزخی با روشهای متفاوت زندگی که امکان هرگونه مدرن شدنی را تقریباً سلب کرده است اما به حالت دوم مساله کمی با دیده تامل باید نگریست آن هم در شرایطی که روش زندگی برای همه متفاوت است اما اعمال شرایط زندگی سیاسی و اجتماعی برای همه یکسان، در این شرایط است که بحران سر بر می آورد چون در ذیل یک نظام سیاسی و اجتماعی یکسان امکان تحقق روشهای زندگی متفاوت مقدور نیست. در چنین شرایطی است که ابهام در تمام مناسبات اجتماعی رخ می دهد و روشنفکری و اخلاق را نیز درگیر خود می کند. البته باید به این نکته هم اشاره کرد که اختلاف دو دیدگاه فوق صرفاً محدود و قابل تقلیل به تفاوت سبک زندگی نیست، زیرا یک دیدگاه روشنفکری الزاماً همه مناسبتهای اجتماعی را در گونه مدرن آن قرار می دهد و در صورت عدم مشاهده جنبه­‌های ملموس و محسوس آنها، به غیر اخلاقی بودن و توهین و بدگویی مبادرت می ورزد از طرفی هم دیدگاهی وجود دارد که اساساً مدرن بودن را بر اساس پارامترهای نوستالوژیکی و پیشامدرن مورد هجمه قرار می دهد و راه را بر هر گونه برون رفتی از این اوضاع برخود و دیگران می بندد. در هر دوی این حالت ها چیزی که قربانی برزخی بودن مورد اشاره می گردد رعایت اخلاق و احترام و التزام به روشنفکریست. نمونه­‌های فراوانی را می توان در بین طیف های مختلف سیاسی فکری و حتِی دینی نیز یافت که صورت بندی جامعه را تنها در دیدگاەهای خود قابل تعریف و تصور می دانند.

این که در اینجا صحبت از نظام سیاسی شد به دلیل قرار گرفتن تمام این طیف ها ذیل یک نظام سیاسی و اجتماعی دموکراتیک، که در چهارچوب آن شاید امکان بخشیدن عطای مدرن شدن و مدرن بودن را به لقایش متصور شد اما حذف اخلاق و روشنفکری چیزی نیست که بتوان ان را به کنار نهاد.

در این که صورت بندی مناسبات روشنفکری با رویکرد اخلاق گرایانه ممکن است امری ویژه دوره مدرن باشد اما این که ذیل مفهوم روشنفکری جبهه­‌گیری و توهین و افترا به دیگران و اعتقادات و زندگی شان را حق خواهی تعریف کرد به هیچ وجه پسندیده نیست، چون امکان سخن گفتن از اخلاق و روشنفکری در یک بستر مدرن بدون شک محل تردید نیست یا حداقل نباید باشد. واضح و اشکار است که مناسبات اجتماعی محصول زندگی مدرن است چون از بنیاد بر ضرورت تساهل و تسامح تاکید می کند در جامعه­‌ای که از تساهل و تسامح خبری نباشد صحبت کردن نه از جامعه مدرن که جامعه مدنی نیز که در ان حداقل شمه­‌ای از روشنفکری و اخلاق موجود است بی معناست. می توان در جامعه‌­ای از سبک ها و روش های مختلف تفکر و زندگی صحبت کرد، می توان سبک های مختلف تفکر و زندگی را برگزید، در کل ادعای رهایی از سبک های زندگی و تفکر در هر جامعه‌­ای کاملاً بی معناست اما وجود همه اینها نوع خاصی از روشنفکری و اخلاق را می طلبد که منجر به‌­هم زیستی مداوم شود. فارغ از وجود تعاریف گوناگونی که تا به حال از دموکراسی ارائه شده می توان حداقل وجهه­‌ای دیگر از دموکراسی را ارائه داد دموکراسی اخلاقی، که در چهارچوب آن تنها به جای حاکمیت اکثریت بر اقلیت، حق زندگی و تفکر را برای همه متصور شد. نقش روشنفکری و اخلاق در چنین  بستری می تواند نمایان شده وخود را تثبیت نماید زیرا رنگ بندی جامعه و یک نظام اجتماعی خود امری مدرن تلقی می شود و در این صورت به معنای عام ان نیز یک نظام اجتماعی مدرن وجود خواهد داشت که از بیخ و بن اخلاق و روشنفکری را به عنوان دو پارادایم مهم و ضرورت یافته می طلبد. البته باید این نکته را نیز در نظر داشت که منظور از روشنفکری در این جا نه روشنفکری به معنای خاص و تعریف شده آن است که تاکنون از آن ارائه شده نه بازکردن این بحث جدل برانگیز، چون در حوصله این یادداشت کوتاه می گنجد نه وظیفه آن است. روشنفکری در اینجا صرفاً ذهنیت قوام یافته و مدرنی است که درک شرایط و سبک و روش زندگی همگان و احترام به آن را برخود واجب می داند و لاغیر، که این ذهنیت نیز به خودی خود ذیل یک نظام اجتماعی مدرن می تواند قرار گیرد و از خصوصیات آن به شمار اید.

صرف نظر از بحث فوق، سخنی است که ممکن است در روشن کردن هر چه بیشتر آن به ما کمک کند و آن اینکه صحبت کردن از سبکهای زندگی گوناگون در وضعیتی غیر از وضعیت مدرن تاحدی محل تردید است که امکان بحث را در شرایطی غیر از آن اگر به محال تبدیل ننماید ان را با مشکلات جدی روبرو خواهد ساخت. تبدیل شدن به یک نظام اجتماعی مدرن چیزی نیست که امکان مواجه شدن انسان با ان را دور از انتظار و دسترسی دانست، آنچه که در این میان مهم می نماید ذهنیت و مکانیزم لازم برای تحقق آن است، هرچند با توجه به ساختارهای روشنفکری و اخلاقی که ما در جامعه خودمان می بینیم فاصله نسبتن معناداری احساس می شود اما ناگزیر باید به این نکته اعتراف کرد که هم خلاءهای روشنفکری و اخلاقی را باید پر کرد هم برای تحقق چنین جامعه‌­ای باید قدم برداشت، جالب اینکه تحقق چنین جامعه‌­ای نیز منوط به استفادە از فاکتورهای روشنفکری و اخلاق است، تا ابتذال اپیدمیک روشنفکرنما بودن نیز به نوعی رخت خود را بربندد.

آشکار است که برای تحقق چنین ایده­ای نیاز به زیرساخت های فکری به شدت احساس می شود اما نمی توان از آن به عنوان اتفاق جدیدی یاد نکرد، وقتی که جایگاه و حیات و فرمال یک جامعه بر اساس تفکر تغیر می کند باید به ماهیت تغییر یافته آن نیز خوش بین بود، ماهیتی که نه صرفاً محصول تلقی ماست بلکه همان ماهیتی که تغییر را براساس پارامترهای فوق الذکر تعریف می کند، دراین صورت می توان نه به حقیقت به عنوان یک مقوله واحد و قابل اجماع، که به امر حقیقی به عنوان یک عنصر مهم در انتخاب سبک های زندگی گوناگون اشاره کرد.

 

** قادر نیازی، کارشناس روان‌شناسی

Leave a comment

Your email address will not be published.


*