آسمانْ تعطیل است!

سلمان احمدوند

منابع رسمی از کاهش ۴۷ درصدی بارشِ پاییزه در ۱۷ استان کشور خبر می­دهند! یعنی اینکه خشکسالی در همین حوالی پرسه می­زند و از همین حالا باید آماده­‌ی میزبانی از تابستانی تفتان و عطشناک و سوزان بود.

خزانِ خشک و سترون، بیش از همه مایه‌­ی اندوهِ شاعران و برزیگران و دهقانان است، آغوشِ چترها هم برای بوسیدن قطره­‌های باران گشوده نخواهد شد. خزانِ خیس، افزون بر انگیختنِ احساسِ شاعرانه، مایه­‌ی شور و شادی دهقان است، به‌­ویژه آنان که به اصطلاح کِشتکار دِی‌م­اند و برای سربرآوردنِ جوانه­‌ها از ژرفاژرفِ خاک چشم به آسمان می­دوزند تا ابرهای تیره، همان­ که فروغ فرخزاد، پیامبرانِ آیه­­‌های تازه­­‌ی تطهیر می­خوانْد خیمه و خرگاهِ خویش را بر دشتِ آسمان بگسترانند و زمینیانِ تشنه را اکسیر حیات ارزانی دارند.

اکنون که این این جُستارک را قلمی می­کنم چهاردهمین روز از آخرین ماهِ خزان به نیمه رسیده است، و آسمان در قیاس با خزان سال قبل بُخل بسیار ورزیده است، چنان­که نصیبِ بسیاری کسان در جای جای کشور، جز سوز سرما نبوده است. کاش به جای تازیانه­­‌ی سرما، دُرّ غلتانِ باران بر سر و روی ایرانیان بنشیند و جان و جسم و جهان آنان را از رخوت و رکود و بیماری برهاند.

روی دیگر سکّه بر این قرار است: فلاتِ ایران را خشکسالی تاریخی درمی­نوردد، علاوه بر کهنْ دیار، ترکیه و عراق نیز با پیامدهای خشکسالی دست به گریبان­اند، با وجودِ این وضع در هیچ کجا همسنگِ ایران نیست! سوء مدیریت در استفاده­‌ی بهینه از منابع ناچیز آب، ظرفِ قریب به چهار دهه­‌ی گذشته کارد را به استخوان رسانده است، اکنون دیگر کم آبی نه فقط مقوله­ای بوم­­شناختی که با کشت و کار و تولید محصول و تأمین غذا ارتباط سرراست دارد، بلکه آشکارا مسئله­‌ای امنیّتی و آبستنِ توابع و توالی بغرنج سیاسی است!

عیسی کلانتری، رئیس سازمان حفاظت از محیط زیست با صراحتی بی­سابقه از فرارسیدنِ بحرانی ویرانگر سخن می­گوید و امروزیان را ناسپاس­ترین نسلِ ایرانیان در بهره‌­جویی بی­رحمانه و خودخواهانه از منابع روبه پایانِ آب و توسّعاً محیط زیست می­داند. شتابِ زوال طبیعت در این گوشه از جهان بی­نظیر است. رسانه­‌های دیداری و شنیداریِ مستقل و گاهْ رسمی و نیز در سالیانِ اخیر شبکه‌­های اجتماعی از این فاجعه پیراهن عثمان ساخته­‌اند، ولی در عمل، تنها شعار است  که فرمان می­رانَد. مافیایی غول پیکر که در کار بلیعدنِ کوه و دشت و جنگل و خاک دریاس سر از پا نمی­شناسد، در کنار جهل تاریخی مردمان به طبیعت و نقشِ حیاتی آن در استمرار حیات و سهم آیندگان از آنچه امروز در دسترسِ ماست، تپانچه بر شقیقه‌­ی زندگی نهاده است و زودا که ماشّه را بچکاند.

با خود می­گویم کاش باران بیاید و آلودگی­‌های زمین را فروشوید. کاش باران بیاید و موسیقی روح­‌نوازِ شرشر ناودان­ها دوباره طنین­‌انداز شود. کاش حجم هوا ابری شود و حوصله­‌ی آسمان سَر برود.

این روزها آن سروده­‌ی ژرف و تلخ را از شاعر فقیدِ معاصر، قیصر امین­پور، با  خود پیوسته زمزمه می­کنم:
آسمان تعطیل است/ بادها بیکارند/ ابرها خشک و خسیس، هقِ هقِ گریه­‌ی خود را خوردند!

Leave a comment

Your email address will not be published.


*