ابن‌خلدون و جامعه‌شناسی تاریخی معاصر(۱)

دکتر عباس منوچهری

ابن خلدون معمولا به عنوان نخستین متفکری که به تاریخ همچون یک علم نگریسته است و نیز به عنوان فیلسوفی که به سیر تاریخ بشر نگرش ماتریالیستی داشته، شناخته شده است. از جمله ایولاکوست در کتاب خود به نام جهان بینی ابن خلدون به بررسی آرا ابن خلدون در کتاب مقدمه پرداحته است. وی با اشاره به تفاسیر موجود، سعی در ارایه تفسیری جامع از این کتاب دارد و از نظر ایولاکوست، ابن خلدون اندیشمندی است که گامی اساسی در ارایه تفکرات و مفاهیم نو و بدیع در اندیشه اجتماعی برداشته است. وی ابن خلدون را هم در حوزه تاریخ نگاری و هم در حوزه جامعه شناسی، متفکری برجسته می داند. از نظر وی، گرچه درباره تفکرات ابن خلدون به دلایل و اشکال مختلف سوء تعبیر شده، اما این تقاسیر از غنا و پیچیدگی آرا وی چیزی نکاسته است. ایولاکوست معتقد است، ابن خلدون با توجه به مبانی مادی حیات اجتماعی، در نگرش مادیگری اجتماعی –تاریخی پیشگام بوده (لاکوست، ۱۳۶۳، ۱۸۱) و در شیوه تحلیل خویش از شیوه جدلی (دیالکتیکی) استفاده  کرده است (لاکوست، پیشین، ۱۸۹) از دید ایولاکوست آرا ابن خلدون را نباید محدود به شرایط بحرانی قرن چهارده میلادی (۹-۸ هجری) در شمال آفریقا دانست، بلکه باید از آنها به عنوان اصول عام در مطالعات اجتماعی – تاریخی بهره برد.

رابرت کاکس نیز اخیرا در مقاله ای به نام “درک فرا – هژمونیک از نظم جهانی، تاملی بر اهمیت ابن خلدون” (Cox, 1992) به بحث درباره کاربرد دیدگاه های ابن خلدون در مباحث مربوط به تحول در روابط بین الملل پرداخته است. از نظر وی آرا  ابن خلدون، هم به عنوان تفکر غیر غربی نسبت به روابط بین الملل و دول، و هم به عنوان نوعی تفکر که تغییر پذیری در نظم حاکم بر جهان را در هر مقطعی از زمان، امری اجتناب پذیر می شمارد، حایز اهمیت معرفت شناحتی بسزایی است. کاکس با اشاره به رابطه بین الاذهانی به عنوان ویژگی عمده عصبیت ابن خلدون، از آن به عنوان مبنایی روش شناختی در بررسی و فهم تغییر در سطح نظم جهانی یاد کرد می کند. از نظر کاکس آرا ابن خلدون زمینه باز بینی و تجدید نظر در اصول متعارف حاکم بر مطالعات بین الملل را فراهم می آورد. (Cox, 1992, 139)

علاوه بر دو اثر مذکور، جواد طباطبایی اخیرا در اثری به نام “ابن خلدون و علوم اجتماعی” بسیاری از تفاسیری را که درباره آرا ابن خلدون ارایه شده است، رد میکند و هیچگونه نو آوری برای ابن خلدون در حیطه تفکر اجتماعی قایل نمی­شود. طباطبای معتقد است ابن خلدون در مبانی فکری خویش از قدما پیروی کرده و تاکید وی بر نوبنیاد بودن علم عمران صرفا یک نظر و نیت ناموفق بوده است. (طباطبایی، ۱۳۷۴، ۲۲۴) در این زمینه طباطبایی با برداشت های مفسر عرب، عزیزالعظمه در مورد آرا ابن خلدون همنوایی می کند و معتقد است، ابن خلدون به رغم نقادی خود از فلسفه دوره اسلامی همچنان مقید به نظام ارسطویی است. (طباطبایی، ۳/۱۹)

آنچه در مجموع درباره تفاسیر مربوط به ابن خلدون می توان گفت این است که هیچ اتفاق نظر جامعی در مود آرا ابن خلدون وجود ندارد. حتی آنهایی که جایگاه با اهمیتی برای وی قایلند، ضرورتا دلایل یکسانی برای چنین اهمیتی بر نمی شمارند. به هر حال، شک نیست که فضا برای تامل درباره آرا ابن خلدون همچنان گسترده است. آنچه در این نوشتار مد نظر است یک بازنگری کلی در منطق درونی آرا اجتماعی ابن خلدون است، نه شرایط تاریخی زمان حیات و پیشینه های فکری وی که در مجموع منطق بیرونی نظریه پردازی او را فراهم می آورند. بررسی امکان بهره گیری از آرا ابن خلدون برای مطالعاتی که در چند دهه اخیر در مجموعه مطالعات جامعه شناسی تاریخی به آن بسیار توجه شده، بسیار حایز اهمیت است. دستیابی به تتبعات ابن خلدون، با تاکید بر محور بودن اصل تغییر در کتاب مقدمه، عمده تلاش ما در این مقاله است.

منطق درونی نظریه ابن خلدون، بر سه مفهموم کلیدی، عبر، عمران و عصبیت، قرار دارد که این هر سه (به تنهایی یا در ارتباط با دو مفهوم دیگر) در زمان خود حاوی نکات بدیع و نویی در معرفت انسانی بوده ­اند. همچنین این مفاهیم، به عنوان عناصر تشکیل دهنده یک چهار چوب مفهومی خاص در مطالعات جامعه شناسی تاریخی بسیار قابل تاملند. همچنین سه مضنون نظری که در مجموع “نظریه ابن خلدونی تغییر” را شکل می دهند یعنی  “دیالکتیک عصبیت و سیادت”، “دیالکتیک عصبیت و دیانت”  و “دیالکتیک سلطه و انقلاب” ارکان منطق درونی نظریه ابن خلدون به شمار می روند. ابن خلدون بر خلاف نگرش های رایج تک سبب بین و تک خطی غالب بر جامعه شناسی مدرن، به بررسی تعاملات پیچیده اجتماعی در ابعاد اقلیمی، اقتصادی فرهنگی در قالب سه مصمون مذکور می پردازد.

الف ) عبر و روش شناسی ابن خلدون

عبر، مفهموم محوری در روش شناسی ابن خلدون است. انتخاب عنوان العبر از سوی ابن خلدون همراه با توضیحاتی که وی در زمینه شیوه کار خویش ارایه می دهد، بیانگر این است که ابن خلدون سعی در طرح شیوه ای در شناخت جامعه و تاریخ داشته است که وی را کاملا از پیشینیان خود متمایز می سازد.

محسن مهدی در توضیح این مفهوم، آن را به عنوان “گذار از، بر، طی، توسط یا فراتر از” معنی می­کند. همچنین وی از مفهوم مذکور به عنوان فراسو رفتن حرکت از برون به درون و همچنین مهاجرت، ترجمه و حتی  “خلع حاکم” یاد می کند. (Mahdi, 1964, 63) ایولاکوست نیز این مفهوم را  “عبور از نقطه ­ای به نقطه دیگر و گذشتن از مانع و همچنین نفوذ عمیق به فکر و حالت کسی و جذب واقعیت ژرف حادثه و امری” معنا می کند. (ایولاکوست، پیشین، ۱۸۰) به گفته محسن مهدی، استفاده از کلمه عبر نشان می دهد، ابن خلدون تنها به دنبال گذری بر تاریخ نبوده، بلکه سعی داشته از آن فراتر رود. وی می کوشد از تاریخ فراگیرد و رموز آن را از طزیق فهم و تحلیل ماهیت و علل وقایع تاریخی هویدا سازد. (Mahdi, 71) به نظر مهدی استفاده ابن خلدون از عبر تقریبا مترادف با “نظر – فهم” و توضیح وقایع تاریخ از طریق فهم و نظر است. بنابراین با توجه به نکات فوق، شباهت بنیادین بین مفهوم روش شناختی عبر و مفهوم تفهم (verstehen ) که در قرن ۱۹ میلادی توسط دیلتای، و پس از وی، ماکس وبر – جامعه شناس بزرگ آلمان – مطرح شده قابل توجه است. دیلتای معتقد بود که تفهم، بر خلاف تبیین، مورخ را به ابزاری مجهز می کند که بتواند از طریق آن، تاریخ را با درک همدلانه – و نه فقط با اتکا به وقایع یا قیاس مجرد – بفهمد. تفهم در نزد دیلتای و وبر شیوه ­ای از شناخت است که امکان درک انگیزه ها و معانی را که در پس کنش های انسانی و وقایع تاریخ نهفته است فراهم می آورد. (وبر، ۱۳۷۴، ۲۵-۱). مفهوم عبر در شیوه تاریخ نگاری جامعه شناسانه ابن خلدون از ویزگی  مهمی برخوردار است. وی از انتقاد دیگر مورخان به ناتوانی آنان در ارایه تفسیر از وقایع اشاره می کند. (ابن­خلدون، ۱۳۶۲، ۵). از نظر ابن خلدون “مورخ بصیر تاریخ قواعد سیاست و طبایع موجودات و اختلاف ملیتها و سرزمین­ها” (ابن­ خلدون، ۵۱) و اعصار گوناگون از لحاظ سیرت ها و اخلاق و عادات و مذاهب و رسوم و دیگر کیفیات نیازمند است. تاریخ، اندیشه و تحقیق درباره حوادث و مبادی آنها و جستجوی دقیق برای یافتن علل آنها و علمی است درباره کیفیات وقایع و موجبات و علل حقیقی آنهاست.

البته ابن خلدون در شیوه شناخت خود صرفا در سطح تفهم باقی نمی ماند بلکه درصدد استخراج قانومندی های حاکم بر پدیده های اجتماعی و ارایه پیش بینی برای آینده بر می آید و می گوید: “از میان مقاصد گوناگون برای [تاریخ] روشی بدیع و اسلوب و شیوه­ای ابتکار آمیز اختراع کردم و کیفیت اجتماع و تمدن و عوارض ذاتی آنها را که در اجتماع انسانی روی می دهد شرح دادم (ابن­ خلدون، ۵۱) [با این شیوه] درباره آغاز نژادها و دولت ها و همزمانی ملت های نخستین و موجبات انقلاب و زوال ملت ها در قرون گذشته و آنچه در اجتماع پدید می آید از قبیل دولت و ملت … و آنچه روی داده و آنچه احتمال و انتظار روی دادن آن می رود هیچ فرو گذاری نکردم”. (ابن ­خلدون، ۹) چنین شیوه برخوردی با موضوعات مربوط به علوم انسانی دقیقا بر مبنای روش شناسی وبر، آنجا که وی از ضرورت روش­ شناسی دوگانه “کیفیت معنایی” و “کفایت علی” سخن می گوید انعکاس می یابد. وبر در توضیح “کفایت معنایی” و به ضرورت درک معانی ذهنی (عادات، باورها، سنت ها، اعتقادات و …) بر کنشگران اجتماعی جهت درک صحیح کنش های اجتماعی تاکید دارد. وی با اشاره به اهمیت ثانوی “کفایت علی” به لزوم استفاده از شواهد متغیرها و روابط بیرونی پدیده ها و کنش های اجتماعی اشاره می کند. (وبر، ۱۲)

شباهت بین دو مفهوم عبر و تفهم، بیانگر تلاش ابن خلدون در جهت درک صحیح تری از واقعیات تاریخی – اجتماعی است، درکی که خود وی آن را “بصیرت” نام می نهد. وی به منظور دستیابی به “بصیرت” تاریخی، به دو گام روش شناختی لازم تاکید می ورزد، یکی گام انتقادی و دیگری گام پویایی. وی در اشارات مقدماتی خود درباره مورخین پیش از خود، بروشنی بر ضرورت این دو گام اشاره می کند. او مورخینی را که با ساده نگری با وقایع تاریخی مواجه می شوند سرزنش می­کند و ضرورت قضاوت انتقادی درباره ­ی داده ­های تاریخی را یادآور می­شود. به نظر ابن خلدون “ناقد فهیم با نگاه به اطراف، آزمون این، تحسین آن و انتخاب دیگری باید قضاوت کند. (ابن ­خلدون، ۲۴۰)

ابن خلدون در گام پویایی خود در تاریخ نگاری، بر توجه آگاهانه به تاثیر تغییر بر واقعیت تاریخی مورد مطالعه متکی است. گفته وی: “یک صفت نهائی در تاریخ نگاری، بی توجهی به این واقعیت است که شرایط ملل و اقوام، با تغییر و گذار زمان، تغییر می­کند”. (ابن ­خلدون، ۲۵)

ابن خلدون با نقد استدلال قیاسی در تحقیقات تاریخی، از آن به عنوان فراموشی و غفلت نام می برد و معتقد است مورخ بایستی از تغیراتی که ایجاد شده است آگاه باشد تا به فهم درستی از تاریخ دست یابد. (ابن­ خلدون، ۲۲۷، ۲۵) در همین زمینه ابن خلدون توجه فرد را به اهمیت شرایط عینی حیات فردی و جمعی معطوف کند و با نگرش تفهمی خود به تفسیر فرایند ظهور و افول شکل بندی های اجتماعی می­پردازد. به نظر وی رابطه انسان با محیط طبیعی سر منشاء شکل گیری سازمان های اجتماعی است. خصلت های فردی و گروهی، در متن چنین سازمان های اجتماعی شکل می گیرند و در تعاملات خاصی دچار تغییر و تحول می شوند. از این طریق ابن خلدون به طرح نگرشی در جامعه شناسی تاریخی دست زده است.

ب) جامعه شناسی تاریخی و دیالکتیک سه گانه ابن خلدون

۱- جامعه شناسی تاریخی

پیش از پرداختن به وجوه مشخصه جامعه شناسی ابن خلدون، لازم است به چند نکه درباره جامعه شناسی تاریخی اشاره شود. موضوع اصلی در جامعه شناسی تاریخی، تغییر است. تغییر و دگرگونی همیشه یکی از موضوعات محوری در مطالعات تاریخی بوده است. مکاتب مختلف در فلسفه تاریخ همواره کوشیده اند سرنوشت حیات تاریخی بشر و معنا و جهت آن را در یابند. جامعه شناسی نیز از ابتدای شکل­گیری خود تا به امروز پیوسته در پی یافتن پاسخ برای پرسش هایی بوده که چگونگی و چرایی تغییر در وضعیت اجتماعی جوامع بشری را مدنظر داشته است. بنیان­گذاران جامعه شناسی مدرن همگی نظریه پردازی را با اتکا به شناختی که در مورد سیر تاریخی حیات جوامع داشته اند آغاز کرده اند. اگوست کنت با طرح سه مرحله ای بودن  تاریخ بشر، مارکس با طرح مراحل تاریخی پنج گانه ای که به تبع تغییر در ابزار تولید ایجاد می شود و وبر با طرح الگویی که امگان تبیین چگونگی گذار به دوران مدرن را در جوامع غربی به وجود آورده است، هر یک چشم انداز خاصی را برای پاسخگویی به سوال فوق عرضه کرده اند. (Smith, 1997) در سال های بین دو جنگ بین الملل، به موضوع دگرگونی اجتماعی، نه به عنوان مقدمه ای بر نظریه پردازی اجتماعی، بلکه به عنوان موضوعی فی­ نفسه با اهمیت توجه شد. پس از جنگ جهانی دوم و با فزونی حرکت های اجتماعی رهایی بخش و بخصوص شکل گیری انقلابات در کشورهای جهان سوم، جامعه شناسی تاریخی با هدف پاسخگویی به سوالات مربوط  به انقلابات، به عنوان یک رشته مستقل علمی تکوین یافت. این رشته جدید علی رغم گرایشات مختلفی که در آن به چشم می خورد از ویژگی های عامی نیز برخوردار است که برخی از آنها عبارتند از:

  • سوال درباره ساختارها یا فرایندهای اجتماعی که بطور عینی در زمان و مکان قرار دارند.
  • توجه به این فرایند ها در طی زمان و پیامدهای مقطعی آن برای دستیابی به نتایج غایی.
  • توجه به رابطه متقابل کنش های معنادار و چار چوب های ساختاری جهت درک نتایج عمدی و عیر عمدی در زندگی های شخصی و تحولات اجتماعی.
  • توجه به ویژگی های خاص و متنوع ساختارهای اجتماعی معین و الگوهای تغییر خاص و تاکید بر این نکته که گذشته، داستان تحول یا پیامد های استاندارد شده نیست.
  • تلاش برای درک و ساز و کارهایی که از طریق آنها جوامع نغییر شکل می یابند یا خود را باز تولید می کنند.

۲- جامعه شناسی تاریخی ابن خلدون (عمران و تاریخ)

شیوه تاریخ نگاری ابن خلدون بطور مشخص در جهت پاسخگویی به سوالات فوق است. در واقع بنا به تعبیری، محور مقدمه ابن خلدون مبحث تغییر است. این نکته حتی در تقسیم بندی موضوعی این کتاب کاملا بارز است. ابن خلدون در پایان درآمد کتاب نخست (ص۶۴) پیش از فصل بندی آن می گوید: “برای اجتماع در هر یک از کیفیات اجتماعی [یا شیوه زندگی] پیشامدها و تحولات ذاتی روی می دهد. بنابراین ناگزیر در این کتاب، سخن را به شش فصل تقسیم می کنیم. (ابن ­خلدون، ۷۵) و در جای دیگری علت ناگزیر بودن خویش را توضیح می دهد و می گوید: “کیفیت جهان و عادات و رسوم ملت ها و شیوه ها و مذاهب آنها بر روشی یکسان و شیوه ای پایدار دوام نمی یابد، بلکه بر حسب گذشت روزگارها و قرن ها، اختلاف می پذیرد و از حالی به حالی انتقال می یابد. (ابن­ خلدون، ۵۲)

ابن خلدون در این رابطه از یکسو به فرایند تحول ساختاری از (بادیه نشینی به یکجانشینی) و از سوی دیگر به اسباب و علل چنین تحولی نظر دارد. وی در مبحث تحول ساختاری، به تغییر در شیوه زندگی اشاره می کند و منظور خویش از این مقوله را در دو بعد نشان می دهد، یکی در ارتباط با اقلیم طبیعی پیرامون و دیگری اقتصاد سیاسی. ابن خلدون با توجه به عصری که در آن می زیست، به وجود دو شیوه زندگی قایل بود؛ یکی بادینشنینی و دیگری یکجانشینی. نوع اول از نظر وی شیوه ای است که بازتاب کامل رابطه تنگاتنگ انسان با اقلیم پیرامون است، نوع دوم تجلی جدایی انسان از محیط طبیعی و غلبه دل مشغولی هایی است که پس از غلبه انسان بر شدیدا اقلیم برای وی ایجاد می شود. در نوع اول وسایل معاش به مقداری است که تنها زندگی آنان را حفظ کند و حداقل زندگی یا مقدار سد جوع را در دسترس ایشان بگذارد. (ابن­ خلدون، ۲۲۶) اما در نوع دوم شیوه زندگی، در اثر ایجاد نوعی تقسیم کار اجتماعی بین حرفه­ ها و مشاغل شهرنشینی (در مقایسه با زندگی چادر نشینی )، بارورتر و مقرون تر به رفاه شده است، تا جایی که میتوان گفت در توانگری و رفاه به مرحله ای برتر از میزان نیازمندیهای خود دست یافته است. (ابن­ خلدون، ۲۵۷، ۲۲۶) آنچه در تمایز بین این دو شیوه زندگی از دیدگاه ابن خلدون حایز اهمیت است این است که شهر نشینی نسبت به بادیه نشینی ضرورتا حالت تعاقب تاریخی ندارد. بلکه این دو شیوه زندگی، بخش های از یک ساختارند، ساختاری که در کانون آن، شهر مرفه و قدرتمند و در حاشیه بادیه فقیر و تحت سلطه قرار دارد. بنابراین، رابطه بین این دو بخش، نوعی تعامل اجتماعی-اقتصادی است نه تعاقب تاریخی. منتهی آنچه مهم به نظر می رسد، تاکید ابن خلدون بر تغییر دایمی و دیالکتیکی از وضعیت سلطه و سلطه پذیری به فرایند زوال و انقلاب است (ابن­ خلدون، ۲۹۲) و در این میان عصبیت از محوریت مفهومی برخورداراست.

Leave a comment

Your email address will not be published.


*