نقادی لیبرالیسم

زهرا بیگلو

مکتب لیبرالیسم را در دو بستر می توان مورد نقد و بررسی قرار داد؛ ۱- بستر تاریخی ۲- عناصر تشکیل دهنده ی آن.

لیبرالیسم برآمده از مکتب ایده آلیسم است. ایده آلیستی که هم دوران اسب و درشکه و هم عصر اتم و دوره ی بعد از جنگ جهانی دوم را شامل می شود.با نحله های فکری متعددی سازش کرده، از یونان باستان تا عصر معاصر و در واقع این گفته ی هگل را عینیت بخشیده (تاریخ تکامل تدریجی تفکر است). لیبرالیسم به عنوان حقیقتی که در قرن ۱۹ به واقعیت تبدیل شده، از اندیشه ی گذشتگان نشات گرفته و تا عصر حاضر تداوم و استمرار یافته است. لیبرالیسم با خود همیشه اندیشه ی صلح و سازش را برای انسان تداعی کرده و اینکه آیا پایان تاریخ همانطور که فوکویاما گفت: از آن لیبرالیسم است یا نه یک لحظه ی شادمانگی است یا یک پارادایم جهان هماهنگ که آشکارا دور از واقعیت است! که پاسخ آن را باید در بستر تاریخ و عناصر تشکیل دهنده ی آن جستجو کرد. لیبرالیسمی که وسعت یافت با سوسیالیسم ادغام شد و سوسیال دموکراسی قرن بیستم را به ارمغان آورد. در اینجا به نقد و بررسی این مکتب فکری خواهیم پرداخت.

  • فردگرایی؛ فرد گرایی لیبرالیسم همیشه مقابل جمع گرایی سوسیالیسم مطرح است. فرد انسان به خودی خود آزاد است، مستقل است و ارزشمند. این عنصر یعنی فردگرایی میراث دار اندیشه های قرن ۱۸ (عنصر روشنگری) و اندیشه های لاک است و البته کمی قبل تر در رفورماسیون و اومانیسم که آزادی و زندگی را حق طبیعی انسان می دانست. البته این حق طبیعی چه در آزادی و چه در مالکیت امروزه در قالب حق اجتماعی در اندیشه ی دولت ضامن به چالش طلبیده شده است. در این میان یک مطلب مهم تر است و آن خویشتن خویش است که در فرد گرایی خشک و سرد گم شده است و اگزیستانسیالیست ها و سورئالیست ها را بر آن داشته تا در قالب من و تو، من از خود بیگانه این خلا را پر کنند. این فردگرایی محض که ظاهر را می بیند و فقط به دنبال زندگی مسالمت آمیز است. اصل انسانی انسان ها را از یاد برده و دورانی از خودکشی دورکیم را در مقابل چشمانمان مجسم می کند. فرد گرایی که ابزار دنیای پرهیاهوی تبلیغات و سرمایه داری شده است. و اینکه ما مالک کلید کائنات و رازهای خداوند هستیم را از یاد برده، در واقع این همان ندایی است که سروش معبد دلفی به واسطه ی سقراط در قرن ها پیش برای مردم دنیای باستان رویا و آرمان آفرید. اما رویا و اساطیری چون پرومتئوس برای انسان قرن ۲۱ چگونه خلق می شود؟ شاید جوابش را لیبرالیسم داشته باشد!
  • آزادی؛ انسان به عنوان یک موجود عاقل، خودآگاه و موجودی که می تواند به انتخاب آگاهانه دست بزند به دنبال آزادی است و به ظاهر لیبرالیسم آن را تحقق بخشیده! آیا واقعا این چنین است؟ این را باید با یک سوال جامعه شناسانه پی جویی کرد. آیا ارزشهای ذهنی با هنجارهای اجتماعی وضع شده مطابقت دارد؟ انسان زمانی خود را شهروندی فرمانبردار، اخلاقی و آزاد می داند که افکارش تحقق یابد. به عنوان مثال دولتی که شکل گرفته موافق با تفکر و آرزوهای او باشد و او خود را از دولت و دولت را از آن خود بداند. در واقع آن به ما تبدیل شود که این امر مانع استحاله ی درونی حکومت لیبرالیسیتی به یک حکومت توتالیتر شود و راهکار این است که هر دو فرد- دولت احساس مسئولیت کنند، این احساس مسئولیت است که آزادی را به همراه می آورد. آزادی لیبرالیسم به معنای زندگی مسالمت آمیز است نه چیز دیگر، در واقع اصل و مرام انسانی را از یاد برده. مصداق بزرگ آن جنگ های جهانی ای بود که در اوایل قرن ۲۰ چون کاردی بر استخوان غرب و جهان لیبرالیسمی اش نشست: و اگر کمک های فکری مکتب روان کاوی «فروید و شاگردانش» و همچنین مکتب سورئالیسم «میدان های مغناطیسی آندره برتون متاثر ازروان کاوی فروید» نبود راه نجات غرب از این بحران ها دشوار می نمود. در واقع این مکاتب و افراد به موقع کلمه کلیدی رهایی بخش غرب از این یاس فلسفی و فکری شدند.
  • خرد: جهان ذاتا عقلانی است. خرد انسان و پژوهش های انتقادی آن را آشکار می کند به این ترتیب انسان توانایی داوری و استدلال کردن به نفع خویش را دارد و به آن ایمان دارد. این دید لیبرالیسم از عقل است که شاید در طول تاریخ تنها نقطه ی عطفش مقابله با عقل معاش سوسیالیستی باشد، نه عینیت یافته ی گفته ی هگل که بالاترین خردعقل است و در آن از عرفان زمینی که حداقل زندگی بشر است خبری نیست و یادآور مکتب ملطیه در یونان باستان است.
  • برابری؛ این نوع برابری فقط بر برابری اخلاقی خط بطلان کشیده و اندیشه کهن گناه اولیه را کنار گذاشته و این نوع شایسته سالاری تئوری کیفیت طبیعی ابن خلدون را تداعی می کند.
  • رضایت؛ مفاهیم لیبرالیسمی، مفاهیمی کلیدی و کاملا مرتبت به یکدیگرند. فردگرایی لازمه اش آزادی است.آزادی باید خود را با خود داشته باشد. فرد برابری را حکم می کند و … به همین شکل یک سیستم حکومتی به ظاهر منظم و سالم شکل می گیرد. جایگاه رضایت در این سیستم کجاست؟ آیا توافق بین مردم و حاکم است یا اقتدار در روابط اجتماعی مفهوم کلی رضایت را بدست می دهد. رضایت مانند سایر مفاهیم علوم سیاسی، مفهومی نسبی است که به طور جداگانه هر عنصر لیبرالیسیم را شامل می شود.

به هر حال لیبرالیسم پیروز میدان بود چون کلمه های کلیدی و البته دل فریبی چون فرد، آزادی (مفاهیم متافیزیکی) با خود به همراه داشته که بواسطه آن توانسته در برابر اندیشه های متضاد سازش کند. در واقع این همان مفهوم جامعه باز کارل پوپر است که نهایتا در اواسط قرن ۲۰ ارمغان های بزرگی چون امنیت دسته جمعی، صلح دموکراتیک، و سی سال با شکوه را برای جهان غرب رقم زده است. در واقع این دستاوردها چیزی نیست جز تداوم عقل گرایی ایده آلیستی عصر روشنفکری و اندیشه فلیسوفانی چون کانت. البته بهای سنگینی برای رسیدن به این عقل ایده آلیستی و صلح و سازش پرداخت شده که مصداق آن بروز جنگ جهانی اول در اوایل قرن ۲۰ است. بعد از صلح ورسای، ویلسون رئیس جمهور دموکرات و صلح طلب آمریکا طراحی ارائه کرد که به ۱۴ اصل ویلسون معروف است. (که در اصل ۱۴ آن به تشکیل جامعه ملل و برقراری صلح و سازش اشاره شده است)

این طرح مبنی بر نجات جامعه بشریت از بربریت و توحشی که انسان قرن ۲۰ در عصری که به عصر مدرنیسم معرف است، بود که آن را ژنرال دوگل با تمسخر حتی بیش از ده اصل تورات عهد عتیق می دانست و گویا عقیده دوگل با ظهور دیکتاتوری های جدید و شخص هیتلر در صدر آن، که صلح ورسای را دیکته ورسای خطاب کرد که آغازگر جنگ جهانی دوم بود درست از آب درآمد.

اما بعد از پرداختن این بهای سنگین، غرب و دنیای لیبرالیتی دریافت که صلح دموکراتیک و امنیت دسته جمعی آنگونه که الکساندردوما در قرن پیش به آن اشاره کرده بود بسیار حیاتی تر از آن است که فقط در دنیای رمان ها محدود شود. که این امر در زیر سایه ی تشکیل سازمان ملل که خلف جامعه ملل بود معنا پیدا می کرد. و این وقایع رخ داده حتی اندیشه حق طبیعی جان لاک را به چالش طلبید که باعث شکل گیری دولت رفاه شد که ۳۰ سال باشکوه را رقم زد.البته زمینه هایش از پیش شکل گرفته بود. در هر حال این ایده فلسفی یعنی لیبرالیسم با منش اجتماعی مردم غرب هم مطابقت داشت زیرا ما در اواخر قرن بیستم شاهد ظهور نومحافظه کاری (راست جدید) هستیم که عصر پساصنعتی را توسط کسانی چون تاچر و ریگان رقم زد. در هر حال لیبرالیسم به شرق هم سرایت کرد علی رغم تاریخچه متفاوت شرق و غرب که نمود بزرگ آن در هند در قالب سوسیال دموکراسی لیبرال پدیدار گشت که البته محدود به کنگره ماند و در جامعه هند چندان کارآمد از آب در نیامد. علی رغم تمدن کهن و پرمایه شرق آیا ایراد از مواد تشکیل دهنده لیبرالیسم است یا نه در جای دیگر، در خاستگاه تمدن شرق و تفکر رایج آن و تعدد فرهنگی و تنوع آسیایی اش! که باید در نظر داشت جهان شرق بینانه اش بر اساس ایده های فلسفی شکل گرفته و نه چندان متاثر از اجتماعی. که این دوآلیتی است که گرفتار شکاف های پرناشدنی شده است. بعنوان مثال در منطقه خاورمیانه ما فقط یک بار و آخرین باری که شاهد اتحاد و یکپارچه اش بودیم به دوران ظهور اسلام باز می گردد. و بعد از آن با فرقه ها و تفکرات متضادی که تا به امروز دامنه دار شده اند روبرو هستیم که در مقاله بعدی به این موضوع بطور مسبوط اشاره خواهد شد و همچنین به پرسشی که چرا سازمان ملل و ارکان آن برای جوامع شرقی مفید و کارآمد می شود تا شاید پاسخی برایش بیابیم و نه اینکه صرفا بدنبال تغییرش باشیم!

Leave a comment

Your email address will not be published.


*