طاعونِ تحجر

لیلا پاپلی یزدی

لیلا پاپلی site edit

**

ریو فریادهای شادی را که از شهر برمی خاست می‌شنید و به یاد می آورد که این شادی همواره در معرض تهدید است. زیرا می دانست این مردم شادان نمی دانند، اما در کتاب‌ها می توان یافت که باسیل طاعون هرگز نمی‌میرد و از میان نمی‌رود و می تواند سال‌ها در اثاث خانه و ملافه‌ها بخوابد، توی اتاق‌ها، چمدان‌ها، زیرزمین‌ها،دستمال‌ها و کاغذ پاره‌ها منتظر بماند و شاید روزی برسد که طاعون برای بدبختی و تعلیم انسان‌ها موش‌هایش را بیدار کند و بفرستد در شهری که خوشبخت بمیرند. [طاعون- آلبر کامو]

در “طاعون”ِ آلبر کامو به همان اندازه‌­ی آدم‌ها، طاعون هم عاملیت دارد. طاعون جلوی مردمِ شهر ایستاده است اما نه لزوما همه­‌ی مردم. قهرمانان کامو بیش از آنکه با طاعون درگیر باشند در ذهنشان با خودشان و طاعون‌های درونی می­‌جنگند. طاعون به ناگهانی خود را در مقابل اینان قرار داده و آنها مجبورند در حین جنگ به چرایی رویارویی هم بیاندیشند. همین است که قسمتی بزرگ از “طاعون” در ذهن ها می گذرد؛ در ذهن دکتر ریو، تارو و کشیش، پدر پانلو.

طاعونِ کامو اما اشاره‌ای هوشمندانه به “مرگِ سیاهِ” قرون وسطایی هم هست. “طاعون” به مثابه بیماریِ کشنده‌ی پیش رنسانی تصویری مخوف از  اروپای  قرون وسطا ارائه می‌دهد . در کنارِ خفقان و سرکوب و انگیزاسیون ، مسئولان مرگ آدم‌هایی که می اندیشند، طاعون مسئول مرگ آدم‌های بدنه و توده‌هاست.  طاعون در رمان کامو اما همه­‌ی جامعه‌ی انسانی را درگیر کرده است، چه آنها که می‌خواهند بمانند و چه آنها که خود خواستار مرگند و این بین دکتر ریو و همکارانش نه مشاهده­ گران صرف که مداخله­ گران در این فرایندند. بیش از مرگ اما خستگی آنها را از پا در می آورد. تا روی مقاوم حتی، سرانجام تسلیمِ طاعون می ­شود. ریو اما زنده می ماند؛ در پیِ اعلان عمومیِ مرگِ طاعون، مردم به شادمانی بیرون  می‌ریزند و  عیش و  نوش راه  می‌اندازند و ریویِ  خستهِ  دل و  تجربه  اندوخته  در  حین پیاده  روی می‌اندیشد که هرکس در کتابها جستجو کرده باشد، می‌داند که طاعون مردنی نیست.

***

اروپای تازه از جنگ دوم جهانی رسته، اروپای خسته از مرگ ملیون‌ها انسان، اروپای درگیر طاعون خیارکیِ سیاه…این اروپا به آیینه ای شبیه آنچه کامو خلق کرده نیاز دارد. به رمانی نه لزوما تنها در قامت متنی ادبی که در شکلِ هشداری برای آینده…اینکه طاعون می تواند بازگردد.

دهه­‌ی نخست پس از جنگ جهانی دوم، دهه‌­ی هشدارهای این‌چنینی است، بسیاری اندیشمندان و هنرمندان تنها و لزوما به توضیح رویداد نمی‌پردازند، بلکه نگرانی‌ای عمیق در باب آینده ای مشابه را نیز بیان می کنند. چه مکانیسمی ممکن است سبب شود تا هزاران هزاران انسان در مقابل خالی شدن روح‌ها و جان‌هایشان، در مقابل به کوره انداخته شدن هزاران انسان، در مقابل حجم انبوه خشونت چنین تیره روزانه سکوت کنند؟. آرنت معتقد است ساختار جنبش توتالیتر این رخوت را سبب می شود و فروم بیماری­ای جمعی را مسبب می‌داند. استعارت طاعون اما از نوعی دیگر است.

باسیل طاعون نمی‌میرد و در تن کک‌ها و موش‌ها از نسلی به نسلی دیگر منتقل می شود. این میراثِ مرگِ سیاهِ قرون وسطاست. “تحجر” شبیه ژن از نسلی به نسل دیگر در تنِ موش‌ها می‌ماند، در اثاثیه، در زیرزمین‌ها، در دستمال‌ها و روزی می شود که طاعون موش‌هایش را بیرون می­ریزد تا در شهرخوشبخت بمیرند.

همین استعارت می تواند یکی از بزرگترین پیام‌های بشری از قرن بیستم برای ادامه­‌ی زندگی انسان باشد…اگر بشنود. طاعونِ تحجر همیشه زنده است. آنچه در برابرش می‌­ایستد نوایِ فرهیختگی است، دکتر ریو و کاستل و تارو هستند. مردمانی که به قیمت جان در مقابل باسیل طاعون می‌ایستند و می‌میرند و زنده می‌مانند. به قول ریو کسی از زنده ماندن طاعون خبر دارد که کتاب‌ها را خوانده باشد آن دیگران بر این باورند که باسیل طاعون سال‌هاست مرده است.

درمانِ طاعون را پزشکان قرون وسطایی، سوزاندن دگراندیشان می‌دانستند و رفع اجنه. طاعون حتی محملی بود برای نابودی “دیگری”. در این قرن اما در کشاکش تحجر طاعون وار و روشنیِ اندیشه راه آگاهی است. اندیشمندانِ میانه‌­ی سده‌ی گذشته گرچه از دیدگاه‌های مختلف فاجعه جنگ دوم را دیده‌اند اما در کلام قاطبه­‌ی آنها آگاهی رهابخش است. یاسپرس ایده­‌ی دانشگاه را در همین حدود زمانی می‌نویسد. از منظر او، دانشگاه نه یک ساختمان که فضای گفتگو و ارتباط است.

ساختارهای حاکمیتی دیکتاتوری تلاش می کنند تا با ایستادن بین تشنگان آگاهی و مراکز آگاهی دهنده از قدرت این ارتباط بکاهند، دانشگاه را به مرکزی برای حفظ آموزه‌ها و نه پردازش و گفتمان بدل کنند و سرانجام چون پزشکانِ قرون وسطایی “دیگری”‌ها را در آتش بسوزانند. در این وضعیت به قول کیرکگارد حقیقت نزد اقلیت می ماند. اکثریت جامعه­‌ی انسانی به قول همو تمایلی به تنها ماندن، هزینه دادن و درد ندارد. از یک منظر حق هم دارد. آدمی نیاز دارد به حداقلی از امکان زیست و همگان نمی خواهند یا نمی توانند یا تمایلی ندارند که همه‌ی عمر برای ساده ترین حق خود، برای آگاهی، برای تضمین زیست بستیزند. این است که روشنی بخشان آگاهی در اقلیت قرار می­‌گیرند.

اما دیکتاتوری ها عمدتا محاسبات غلط و کوتاه مدت را مبنای سیاستگذاری قرار می‌دهند. طاعونِ تحجر که در زیر پوست شهرها به خواب رفته است را به فراموشی می سپرند که چند صباحی بیشتر تداوم یابند. تحجر اما وقتی که موش‌هایش را توی شهرها می فرستد و وقتی آدمیان معمول، آدمیان سر به راه، آدمیان ساده، آدمیانِ زیست روزمره را به کک‌هایشان آلوده می کنند . ناگاه چشم باز می کنی و می بینی همسایه ات سر کسی را بریده و فیلمش را داده یوتیوب و سه ملیون دیگر هم دیده اند و به این کک آلوده شده اند…

این داستانِ این روزهایِ خاورمیانه­‌ی دردمند هم هست. فریادِ صد ساله‌­ی فرهیختگان این وادی جغرافیایی گوش دیکتاتورهای منطقه را باز نکرد. ده‌ها کتاب بیرون از مرزهای جغرافیایی منتشر شدند و با زبان‌های غیر از زبان‌های منطقه درست به این دلیل که در این منطقه اجازه‌­ی انتشار نمی یابند و اگر هم بیابند با تیراژهای سیصدتایی­شان عملا خوانده نمی‌شوند. فقط هستند که روزی روزگاری سندی شوند بر ناشنیده‌­ها و ناخوانده‌­ها.

فرق چندانی نمی­‌کند که گذر زمان برق و لوستر و چلچراغ را روی کار آورده باشد، آنچه دست آگاهی بخشان است “شمعی” است لرزان. آنها گرچه جلوی طاعون می­‌ایستند اما فشار دو سویه است. از یکسو فشار تحجر و از سوی دیگر فشار ساختارهای دگم حاکمیتی شبکه‌­ی ارتباطیشان را تهدید و تحدید می­کند. از بالا و پایین فشار بدنه­‌ی اکثریتی است که گوش‌هاشان را با هر دو دست چسبیده­اند و فریاد آگاهی بخشان را نمی‌­شنوند.

تجربه­‌ی جنگ دوم جهانی نشان داد که فریادها سرانجام شنیده می­‌شود اما بسیار دیر، وقتی که طاعون تحجر کار خودش را کرده است. اگر پیش از جنگ شورِ مردمانِ اروپای غربی با کتاب‌سوزان می­‌جوشید به گواهی کامو پس از جنگ شادمانی عمومی از اعلان پس کشیدنِ طاعون نمایان شده بود. در این میان اما دکتر برنار ریو‌ها هستند که چه این سوی جنگ چه آن سویش با قلبی مالامال از درد، با چشمانی مالامال اشک و با دستانی گره کرده به نشانه­‌ی تصمیم در مقابل تحجر می‌­ایستند چه وقتی در اثاث و دستمال‌ها پنهان است و چه وقتی موش‌هایش را به شهر فرستاده تا خوشبخت شوند.

** لیلا پاپلی یزدی

Leave a comment

Your email address will not be published.


*