در نکوهش سادیسم زبانی

قربان عباسی

قربان عباسی -site edit

**

سیمای شر در آیینه زبان

تاریخ ما ایرانیان همچون تاریخ همه ملل جهان پر است از ستیز وجنگ.سرشار است از صدای چکاچاک شمشیر ها ونعره ونهیب هایی که خواب وآسایش را از مردمانش به سده ها وهزاره ها بازستانده است ودر این میان البته فرقی نکرده است که مخالف یا دشمن ما که باشد.دشنه به دست سر برادر یا پدر یا پسر خود را از تن جدا کرده ایم تا چند صباحی بیش بر این کره خاکی سلطنت کرده باشیم.بسیار بوده اند شهریارانی که به مکر وحیل فراوان برادر تنی خود را به قربانگاه کشانده ورگ حیات اش را بریده اند.ونیز بسیار شنیده ایم که چه بسیار شهریارانی فرزند خود را کور کرده اند ونور و بینایی از فرزند خویش ستانده اند مبادا که فردا شمشیر به دست داعیه قدرت در سر پرورده باشد.اگر بخواهیم فهرستی ازین همه ددمنشی وکشتار وبی رحمی را فراهم آورده باشیم بی شک سر به خروارها خواهد زد وحاصل آن نیز جز سرافکندگی وشرمساری تاریخی بیش نخواهد بود.اما ازباب افتتاح مبحث هم که باشد بی مورد نخواهد بود اگر به مثالی چند اکتفا کنیم.بی شک از ازمنه قدیم همسر وشریک زندگی انسان پاره تن ودرحقیقت نیمه وجودی او بوده است.مادرفرزندان ونیز مایه تسکین مردان.در باب فرهنگ هر ملتی باید از نحوه برخورد آن ملت با زنانش قضاوت کرد واین البته سخن سخیفی نیست ومی توان هزاران دلیل دیگر برآن برشمرد.

زن به گمان من یکی از چند کلید راز گشای فرهنگ قوم است .زن رمز طبیعت است ونگرش هر قومی به وی نمودار آن است که چگونه راز طبیعت را شکافته وشناخته است.پس شگفت نیست که در وصف اش گفته اند زنان هر سرزمین،شعر آن سرزمین اند شعری که چون دریای پرموجی است وروح هر جامعه در زنان آن جامعه چون گل می شکفد ویا پژمرده می شود تا جامعه چه پایگاهی به وی اعطا کند[i]. اما جامعه ایرانی در خوارداشت این زن که شعر خداست وجفا کردن به او انگار کم نیاورده است.  جامعه ایران با خوی انسان ستیزانه اش زن وهمسر را تا حد یک کنیز! پایین آورده وحتی هربار که پای عشق به میان آمده شاعرش سروده است

“عشق آمد وبر میان کمر بست

عفت زمیانه رخت بربست”[ii]

چنانکه به قول جلال ستاری گویی عشق وپاکدامنی لامحاله مانعه الجمعند. این قاعده کوچک شمری وزبون گیری وخوارداشت زن چه علتی داشته است؟

جلال ستاری در مقدمه کتاب “سیمای زن در فرهنگ ایرانی” به نکته جالبی توجه می کند. می نویسد:”در شرح زیبایی اندام های زن،ایرانیان بر حسب سلسله مراتب”فئودالیته” زیبایی را از ابتدای سر تا انتهای پا،به ترتیب اهمیت توصیف می کردند ونه بنا به معیار های غربی،ازپا وحتی از پاپوش وساق پا تا سر،زیرا اروپا دیربازیست که ضد جامعه فئودالیته قیام کرده است واین وصف اندام ها از سر تا پا به خاطر مصالح اخلاقی واز روی شرم وآزرم نیست بلکه به سبب رعایت اصول ملوک الطوایفی واجتماعی است .سر،سلطان است وپا رعیت![iii]

شما کتاب غزالی را باز کنید وبخش نصیحه الملوک وی را که بابی به زنان اختصاص داده از نظر بگذرانید وببینید این زن ستیزی وخوارداشت زن تا چه پایه می رسد. غزالی چنین نوشته است:

” وگفته اند که شاورهن وخالفوهن… وبه حقیقت هر چه به مردان رسد از محنت وبلا وهلاک،همه از زنان رسد وآخر از ایشان کم کس به مراد وکام دل رسد “[iv]. ودر جایی دیگر افاضه فرموده اند:” واجب است بر مردان حق زنان و سرپوشیده گان خود نگاه داشتن.از روی ترحم واحسان ومدارا. ازین روی واجب آید بر خداوندان خرد که بر زنان رحیم باشند و بر ایشان ستم نکنند که زن دردست مرد اسیر وبیچاره است و نیز واجب آید مردان را که با زنان مدارا کنند زیرا که به خرد ناقصند واز جهت کم خردی ایشان است که هیچ کس به تدبیر ایشان کار نکند و اگر به گفتار زنان کار کندزیان کند”[v]. در احیاء علوم الدین نیز می گوید:”بر شوهر،خوشخویی با ایشان واحتمال رنج ایشان واجب است از روی ترحم وبه سبب قصور عقل ایشان”[vi]. و باز در کیمیای سعادت می نویسد:”و در خبر است که زنان را از ضعف وعورت آفریده اند. داروی ضعف ایشان خاموشی است وداروی عورت ایشان خانه برایشان زندان کردن است” و تاکید می ورزد که”زن باید که بنده مرد باشد و وی به حقیقت بنده مرد است”[vii]. این تازه سخنان مردی است که به گفته خود “چهل سال در دریای علوم دین غواصی کرد تا به جایی رسید که سخن وی از اندازه فهم بیشتر اهل روزگار درگذشت”.

اجازه بدهید بخشی از کشفیات این دریای علم را با هم بخوانیم وبعد قضاوت را به عقل سلیم بسپاریم:

” بدان که جملگی خوی زنان بر ده گونه است و خوی هر یک به صفت چیزی از حیوانات ماننده است: یکی چون خوک،دومی چون کپی(بوزینه) ،سه دیگر چون سگ،چهارم چون مار، پنجم چون استر، ششم چون کژدم،هفتم چون موش،هشتم چون کبوتر،نهم چون روباه،دهم چون گوسفند”[viii]. خواجه رشیدالدین فضل الله همدانی در مکتوبی به پسرش خواجه جلال الدین حاکم روم همینگونه اندرز می دهد:

“با زنان بسیار صحبت مکن که قربت ایشان مخل وقار ومقل اعتبار است ” واز نظامی گنجه ای و گنجینه دانش بیکران اش بهره می جوید و از زبان وی می گوید:

“زن اگر نه یکی هزار باش/ در عهد کم  استوار  باشد

زن دوست بود ولی زمانی /  چون جز تو نیافت دلستانی

چون جز تو کسی دگر ببیند / خواهد که  ترا  دگر  نبیند

این  کار  زنان پاکباز  اس/     افسون زنان بد دراز است”[ix]

و البته ناصر خسرو همین را بدینگونه به نظم می کشد:

به گفتار زنان هرگز مکن کار/زنان را تا توانی مرده انگار

زنان چون ناقصان عقل و دین اند/چرا مردان ره آنان گزینند

منه بر جان خود بار زر وزن/ قدم بر تارک این هردو بر زن

وافضل الدین محمد مرقی کاشانی(بابا افضل) از حکما وعلما وادبای عهد هلاکوخان با لحنی آکنده از تغابن هشدار می دهدکه:

“گرعمرعزیز خوار خواهی ،زن کن/در دیده اگر غبار خواهی ،زن کن

مانند اشتران  بختی  شب  و روز/ دربینی اگر مهار خواهی زن کن”[x]

شیخ محمد شبستری همان پندار عیبناکی زنان در عقل ودین را تکرار کرده ومی گوید:

“چه کردی فهم ازین دین العجایز/که بر خود جهل می داری تو جایز

زنان چون ناقصات عقل ودین اند/چرا مردان ره ایشان گزینند”

این رشته سر دراز دارد بدون استثنا همگی عارفان وشعرا وصوفیه در تاریخ مردسالارانه ایران از هیچ کوششی برای خوارداشت مادر وخواهران خود دریغ نورزیده اند. به گونه ای در دماغ وذهن انسان ایرانی گنجانده اند که زن ذلیل وخوار وخائن وناقص العقل است که حتی مردان مخالف خود را نیز برای خوار کردن به زن صفتی متهم و ملقب کرده اند. به همین جهت “زن صفتی” برای مرد وهن ودشنام محسوب می شده است چنانکه میر سید علی همدانی(۷۱۴-۷۶۸) می نویسد:

“دنیا با آن همه نعمت رنگ وبویی بیش نیست وبه رنگ وبوی فریفته شدن خاصیت زنان است.پس هر که را این خاصیت غالب است به حقیقت زن است اگر چه به صورت مرد است”[xi]

و شهاب الدین عمر سهروردی فلاسفه را”مخانیث الرجال” خوانده یعنی “از جریده مردان بیرون باشند… واز مرتبه زنان نازل حال تر باشند…”[xii]

سنایی غزنوی با دریده زبانی وستیزه رویی جفت مرد را چنین توصیف می کند:

“جفت در حکم شوی خود باشد/ لیک در حکم بنده بد باشد

اشتقاقش زچیست دانی زن؟/ یعنی آن ق… را به تیر بزن”[xiii]

ومولانای بزرگوار با کورکورانه پذیرفتن اراجیف پیششینیان به آنجا می رسد که:

“اولین خون در جهان ظلم وداد/از کف قابیل بهر زنان فتاد”

و در جایی دیگر معتقد می شود که زن دلیل سقوط آدم ابولبشر است چنانکه می گوید:

“اول وآخر هبوط من ز زن/ چونک بودم روح وچون گشتم بدن”

مولانا تاکید می کند :

“النساء حبائل الشیطان”.و با این حکم هم شاید خواسته است خللی وظلمی را که رفته است به اصلاح آورد وبه عدل تدارک کند:”وزنی که خوی گوسفند دارد مبارک بود همچون گوسفند که اندر همه چیز های وی منفعت یابی”.غرض از برشمردن این نمونه ها باری همین است که گفته و دیده شود ستیز با دیگری ونفی حضور دیگری مختص یک گروه یا یک قبیله یا یک سلسله  ویک قوم نیست.بلکه اصولا هرکسی که اندک قدرتی در خورجین خود یافته زبان به هتاکی و دشنام دهی گشوده است.زبانی کاملا آزارگرانه که باید همچون زبانی سادیستی آن را برکاوید.”

در خوارداشت زن و در ستیز با  وی چنان شعرا وعرفا وصوفیه تکتازی وپیشتازی می کنند که آدم بایست انگشت حیرت به دهان بگزد وبر هوش شان غبطه خورد! که چرا اینها را از دل تمدن چند هزار ساله خود بیرون نکشیده وبه جهانیان ارزانی نداشته ایم. خواجه نظام الملک که بسیاری او را وزیر با هوش ایرانی می دانند که ملک به تدبیر او می چرخید خیال همگان را یکجا راحت می کند که” زنان اهل سترند وکامل عقل نباشند وغرض از ایشان گوهر نسل است که بر جای بماند”[xiv]. والبته غرض ایشان از ادامه گوهر نسل را می توان چنین خلاصه کرد:”زن یعنی دستگاه جوجه کشی..همین!).وبعد همین وزیر باهوش والبته عادل! ایرانی با آوردن حدیثی از پیامبر اضافه می کند:”پیغامبر (ص) می گوید:”با زنان در کارها تدبیر کنید اما هر چه ایشان گویند چنین باید کرد به خلاف آن کنید،تا صواب آید و لفظ خبر این است:شاورهن وخالفوهن.اگر ایشان تمام عقل بودند پیغامبر علیه السلام نفرمودی،خلاف رای ایشان رفتن”.[xv] ستیز با دیگری ونفی حضور او مشخصه دیرین وبارز فرهنگ ایرانی بوده است. ونابرابری در تمام سطوح اجتماعی همواره خود را به رخ کشیده است همچنانکه  زن ستیزی را در تاریخ ایران داریم.بنگریم به بوستان سعدی و از زبان او چنین بخوانیم:

“چو زن راه بازار گیرد بزن / وگرنه تو در خانه بنشین چون زن

اگر زن ندارد سوی مرد گوش / سراویل کحلیش در مرد پوش

چو در روی بیگانه خندید زن /دگر مرد گو لاف مردی مزن

زبیگانگان چشم زن کور باد /چو بیرون شد از خانه در گور باد

چه نغز آمد این یک سخن زان دو تن/ که بودند سرگشته از دست زن

یکی گفت کس را زن بد مباد /دگر گفت زن در جهان خود مباد

زن نو کن ای دوست هر نوبهار/ که تقویم پاری نیاید به کار”[xvi]

براستی فردی که با نزدیک ترین یار غار خود چنین کند با دیگران چه خواهد کرد.برای اوحدی بزرگوار که رهنمود زن کشی می دهد مسئله از این هم جدی تر است:

زن چو بیرون رود بزن سختش/خود نمائی کند، بکن رختش

ور کند  سرکشی  هلاکش  کن /آب رخ می بردبه خاکش کن”[xvii]

نظامی گنجوی که قرار است در آرایش صحنه ها و بیان شوریدگی ها استادی چیره دست باشد و به ویژه “منظومه خسرو و شیرین” اش آنجا که به  گفتگوهای دو دلداده مربوط می شود در ادبیات فارسی همانند نداشته باشد، سراینده ابیات زیر هم هست:

زن چیست نشانه گاه نیرنگ در ظاهر صلح و در نهان جنگ

در دشمنی آفت جهان است چون دوست شود بلای جان است

چون غم خوری، او نشاط گیرد چون شاد شوی، ز غم بمیرد

این کار زنان راست باز است افسون زنان بد دراز است

این البته  طبیعی  است که چنین شاعری حد و مرز نشناسدو در جای دیگر بنویسد:

به گیلان در چه خوش گفت آن نکوزن/ مزن زن را، چو خواهی زن ، نکو زن

مزن زن را ، ولی چون بر ستیزد/چنانش زن که هرگز  بر نخیزد

ناصر خسروی فرزانه هم دلیلی ندارد از این قافله عقب بماند:

بگفتار زنان هرگز مکن کار /زنان را تا توانی مرده انگار

برای اینکه صحبت تاریخ را پیش نکشید و مقوله خلط دوره های تاریخی را پیراهن عثمان نکنید، این هم ” شاه بیتی ” از مرحوم رهی معیری که به توضیح بیشتری نیاز ندارد:

نه تنها نامراد آن دل شکن باد /که نفرین خدا بر هر چه زن باد

به این چند نمونه در بالا اشاره کردم تا چندنکته را هم زمان مطرح کرده باشم. وجود چنین نگرش زن ستیزانه ای در ادبیات ما مشکلی ریشه ایست و همه جا گستر، بعلاوه چه در ابعاد تاریخی یا جغرافیائی گستردگی وجود این نگرش بسی بیشتر از آن است که با اشاره به شوخ و شنگی شاعرانه ویا بازی با کلام بتوان آن را ماست مالی کرد. با این نگرش فرهنگی، چرا تعجب می کنیم که فردوفردیت و احترام به حقوق فردی در بینش سیاسی- فرهنگی ما حضورندارد؟ مگر سیاست حاکم بر هر جامعه از فرهنگ حاکم بر آن جامعه تاثیر نمی گیرد و در عین حال بر همان فرهنگ تاثیر نمی گذارد؟ وقتی بزرگان فرهنگی- ادبی ما حکم صادر کنند که زنان کشور را مرده انگار یا نفرین خدا بر هر چه زن باد و همچنان چشم و چراغ ما باشند و بالای سر ما جا داشته باشند، چرا قدرتمندان ما که معمولامحدود به هیچ انتخاب آزادی از سوی مردم نبودند ونیستند و به همان مردم پاسخ گوئی ندارند، برای آن نیمه دیگر و برای کل جامعه همین نسخه را نپیچند؟

وقتی عزیزترین کس خود واعضای خانواده خود را چنین خوار وخفیف وذلیل می کنیم چه انتظاری میرود که دیگری را پاس بداریم وحرمتش را واجب؟

در جامعه ایران از یک سمت زور وقدرت،از یک سو خشک مغزی و نفی دیگری، عرصه را بر خلاقیت آزاد ذهن تنگ می کرده است.فرقه بازی ها وخشک اندیشی ها وتنگ فکری های گروه هایی که گاه به بیش از هفتاد می رسیده اند در دل چنان نظام خشن وروابط شبان-رمگی،کار را به اغتشاش ها و آشوب ها می کشانده است. یک روز ملحد کشی،یک روز قرمطی کشی،یک روز زندیق کشی،یک روز رافضی کشی،یک روز مشبهه،یک روز مجبره،یک روز معتزلی،یک روز اشاعره،یک رور حنفی،یک روز شافعی،وهر یک نیز با چنان قاطعیت به بطلان دیگری حکم می کرده اند که گویی تنها گروهی است که تیشه به ریشه ایمان زده است”[xviii]

آن یک می گوید:”ناصریه،پیروان ناصر خسروند واو ملعونی عظیم بود که خلقی را گمراه کرد”[xix]

سرزمین ایران با آن همه فرق مملو بوده است از مناقشات فرقه ای.زبان جز به تهمت وافترا ودشنام وطعن ولعن نمی گشوده است. یک گروه می گفته است:

“شاعرکان بداعتقاد و بی نماز مفسد خمار شعر های رکیک گفته اند و دربازارها جمع شده می خوانند. واین خواجگان رافضی کافر کیش احمق روش عوان طبع ابله دمدار بی تمیز با دلهای پر غل وغش وکین جمع شده بر آن دروغ ها معتکف بوده،آن بهتانها را به جان خریدار شده و آن محالات را در هیچ تاریخی واثری نمی شنوند[xx].وعجب است که خران ورامین وکفش گران درغابش(؟) وعوانان قم وکلاه گران آوه وجولاهکان کاشان وکیاکان ساری وارم وخربندگان سبزوار در قفای محمد و علی بدارند و به بهشت برند که اینان شیعه آل محمدند وصحابه رسول وبزرگان وامامان را به دوزخ برند”[xxi]. وگروه دیگر از آن ور جواب می داده اند:

“طرفه تر آن است که گمان برد که لران خوزستان وگاوان طوس وخران اردبیل وگرگبران قزوین و مشبهه همدان و خربندگان ساوه و دباغان نهاوند و بیاعان اصفهان وخارجیان کره و خران اهواز همه به بهشت روند برای آنکه کفر و فساد و عصیان به مشیت و اراده خدای تعالی گویند”[xxii]. راستی را که صحنه ایران صحنه خونبار مناقشات فرقه ای بوده است.ازینرو حافظ می گوید:”

جنگ هفتادودو ملت همه را عذر بنه /چون ندیدند ره حقیقت ره افسانه زدند”

هفتاد دو فرقه شبانه روز به جنگ وستیز ونفی دیگری مشغول بوده است واگر دشمنی نیافته آن را در میان قوم وخویش وهم کیشان خویش کشف کرده وبه درد الم اش مبتلا کرده است.

-“چون غزان برفتند،مردم شهر را به سبب اختلاف مذاهب حقایق قدیم بود.هر شب فرقتی از محلتی حشر می کردند وآتش در محلت مخالفان می زدند تا خرابه که از آثار غزان مانده بود اطلال شد وقحط  و وبا بدیشان پیوست تا هر که از تیغ وشنکنجه جسته بود به نیاز بمرد”[xxiii].هم او می نویسد در این سی سال یعنی از حدود ۵۳۰-۵۶۰ هر ملحدی معروف که در حدود گردکوه وطبس گیلکی ودیار الموت خر بهاالله وقلاع طالقان ناپدید شد چون بازجستند سرش در ساری یافتند یا در ارم.بر سر نیزه شاه شاهان وملک ملوک مازندران  وتنش طعمه سگان که الوف الوف از آن کلاب جهنم وخنازیر جحیم را آن شاه شیعی به تایید الهی طعمه سباع وطیور می کند وتا ملک مازندران به رستم بن علی بن شهریار افتاد.بیست وهفت هزار مرد ملحد که در حد اعتبار والفتاتند به تیغ او کشته شدند بیرون از آن گروه که به قتل ایشان التفات نباشد”[xxiv]

مقصود از یاداوری همین تاریخ وچند تجربه ای تلخ از آن روست که در بازبینی فرهنگ خود چندان غره نباشیم واین توهم یا این تصور در ما شکل نگیرد که اصولا آدم هایی با فرهنگ ومتمدن یا دستکم تافته جدا بافته ای بوده ایم.تاریخ ایران پر است از همین خشونت های فرقه ای ومذهبی  وقومی وقبیله ای که هرکس تا آنجا که برایش مقدور بوده است در نفی وخوارداشت دیگری از خود دریغ نکرده است.راست این است گفته شود که تحولاتی که برخود و بر خویشتن دیده ایم نه از سر تفکر و فلسفه وراست اندیشی، بلکه از فراز تیغ و دشنه و درفش وکین وکلک، بدست آمده اند.هزاره ها در هزارتوی ساخت قبیله ای خود گرفتار آمده ایم.فرهنگ و دین قبیله ای مان نیز در دل همین لابیرنت های هولناک پدیدار شده است.هستی مان برزور نهاده شده است وبه آن نیز تکوین یافته است.در قابوس نامه آمده است که:”بزرگان جهانیان را به شمشیر فرمانبرداری آموخته اند ” ویعقوب عیار می گوید:”این پادشاهی وگنج وخواسته از سر عیاری و شیرمردی و شمشیر بدست آورده ام”

تکوین فرهنگ ایرانی وبطور کل بود و نبود ما باری همه از شمشیر وعیار بازی بوده است ولا اجرم ساختار فکری ما بر غارت،دفینه سازی،جادو پرستی،کینه کشی،مرده پرستی،راهزنی و…استوار است.قبیله یعنی بدزد وپنهان کن.”

ندانست خود جز بد آموختن /جز کشتن وغارت وسوختن

جغرافیای قبیله یعنی،تنگه،کتل،کمین،قلعه،برج،بارو،خندق،کاریز واین قبیله همه ساختاری مردانه ومردسالارانه است.حیات خلوت ادبیات وهنر ما هم پر است از عیار ولوطی وچاقوش کش وقمه زن وقداره بند ومرشد وپهلوان ونیمچه پهلوان ونایب وکلاه مخملی وراهزن وباج گیر وداش وداداش ومشدی وبابا شمل وداش آکل وداش فرمان وداش قیصر وشعبان بی مخ ورمضان یخی وبعد هم همه سبیل از بناگوش دررفته.حتی عاشقانش همه آشوبگر وشاهد بازند.

“رسم عاشق کشی وشیوه شهر آشوبی/جامه ای بود بر قامت وی دوخته بود”

 در درونی ترین لایه های هزارتوی فرهنگ ما باری هزاران رمال،کف بین،،مرده شور وخاک تربت فروش وکفن فروش وهمه دارای خضاب وریش ودو قبضه مرد.خدایمان مرد،صدو بیست وچهار هزار پیامبرامان مرد،امامان مرد،حتی شمر و یزید وخولی  هم مرد.هرکس به فراخور قدرتش بر شیپور حقیقت دمیده وفریاد براورده است.زبان قبیله زبان نفرین است وناسزا ونه زبان قانون ومنطق و چهار کلمه حرف حسابی.زبان قبیله ای مان پر است از نفرین به هر آنچه که جز خود وخودی است در اول گام مرد با ساختار مردانه اش زبان به توهین می گشاید وبه هر آنچه زنانه است نفرین می فرستد و مردانش خجالت می کشند نام آلت تناسلی زنانه را برزبان بیاورند جز برای توهین. واینگونه است که زن در جامعه مردسالار ما تبدیل می شود به خاله روروک،خاله خاک انداز،فاطمه ازه،سلیطه،عفریته وپتیاره وزن خیابانی و….

بعد هم امتداد همین فضای مردسالارانه را به دیگری حواله کرده ایم.اق قویونلو به قراقوینولو پریده وشمشیر قزلباش حکیم گوشه نشین بیچاره را از کنج خانقاه بیرون آورده و طعمه مورچه هایش کرده است که فلان فلان شده باید شیعه می شد آنهم از نوع صفوی اش.

“سر شب سر قتل وتاراج داشت/سحر گه نه تن سر نه سر تاراج داشت

به یک گردش چرخ نیلوفری/نه نادر به جای ماند ونه نادری”

این را ازآن رو اوردم که بدانیم یا لا اقل از یاد نبریم که تاریخ دهشتاک ما مملو است از زن کشی،پسر کشی،پدر کشی،نخبه کشی،یهود کشی ونهایتا  جنگ حیدری ونعمتی.

بنابر این شنیدن چند جوک ترکی یا رشتی ویا توهین به اقوام نباید مایه تعجب باشد.همه در معرض این بیماری تعصب وبلاهت گرفتار آمده ایم واین البته خاص یک قوم یا یک قبیله نیست.تمسخر لر ها،رشتی ،کردها وترک ها وعرب ها یادآور بلاهتی است که جز از تعصب وبی خردی بیرون نمی آید.

یوسف عزیزی بنی طرف از فعالان مدنی عرب چنین می نویسد:

“اجزای تشکیل دهنده ستم ملی همانا تبعیض اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، زبانی، مذهبی و نژادی است واین اساس نابرابری ملی در جامعه امروز ایران است.گفتمان معاصر فارسی Contemporary Persian Discourse شامل اندیشه، سیاست، فلسفه، هنر، فرهنگ و ادبیات است که عمدتا سمت و سوی دگر ستیز و عرب ستیز داشته. این گفتمان بر ذهنیت سه نسل از ایرانیان تاثیر نهاده است. در اینجا من به برخی از جنبه های این گفتمان اشاره می کنم وبه علت ضیق وقت به چند نمونه بسنده می کنم که مشتی از خروار است. “

صادق هدایت که در ایران، بارزترین رمان نویس پارسی نگار به شمار می رود، عرب ها را چنین تصویر می کند: «چهار نفر عرب –عباهایپارهبهخودپیچیده،رویآنرابهکمرشاننخبستهاند،صورتهاسیاه،ریشوسبیلسیاهوزمخت،سروگردنرابا پارچه سفید و زرد چرک پیچیده اند، پاها برهنه غبار آلود، شمشیرها مختلف –درندهترسناکدادوفریادمیکنند[xxv].

«تازیان بیابان نورد سوسمار خور که سال هاست زیر دست ما بودند وبه ما باج می پرداختند»[xxvi]

” بهرام در را باز می کند چهار نفر عرب شمشیر به دست سر وصورت پیچیده، سیاه ترسناک، پاهای برهنه چرک وارد می شوند، چشم ها را به دختری می دوزند، عبای پاره یکی از آنها به زمین کشیده می شود، شمشیر خون آلود به دست دارد. بهرام دست ها را بلند می کند، عرب ها به یکدیگر نگاه کرده خنده ترسناکی می کنند”[xxvii]

” آری ما آغاز جنگ را کردیم (کذا!) چون آیین شما به درد ما ایرانیان نمی خورد شاید برای خودتان خوبست زیرا که شما مانند جانوران درنده زندگانی می کنید”[xxviii]

” او مثل مارمولک نمی لغزید بلکه خیلی تند، روی پاهایش می دوید و سرش را بالا گرفته بود. این فکر برایم آمد که شاید هجوم عرب به ایران به طمع همین سوسمار بوده است. گویا این همه زمین و بته های خار، مملکت سوسمارها بود، لابد به عقیده آنها اینجا آباد (کذا) نه اصفهان، وامشب بچه مارمولک برای ننه اش حکایت می کند یک غول بیابانی را دیده و با چه تردستی و زرنگی از دست او فرار کرده است”[xxix]

“راستش این عرب های سوسمار خور، بد دک و پوز، بو گندو، دیگر شورش را در آوردند. تا حالا هر غلطی می کردند، دندان روی جیگر می گذاشتم”[xxx]

“همه چیزشان ( یعنی عرب ها) آمیخته با کثافت و پستی و سود پرستی و بی ذوقی و مرگ و بدبختی است. چرا ریختشان غمناک و موذی است وشعرشان مرثیه و آوازشان چسناله است؟”[xxxi]

صادق هدایت دارای طبع نیهلیستی وگرایش های فکری شدیدا ناسیونالیستی وباستانگرا بود.حال به بخشی از شعری بلند از «سید محمود فرخ خراسانی» بنیانگزار انجمن ادبی فرخ و نماینده مجلس شورا و سناتور دوره محمد رضا شاه پهلوی توجه کنیم. وی در اوایل دهه پنجاه شمسی، به قول خودش این شعر را در «پست فطرتی قوم عرب» و» مذمت اعراب و نسل عرب» سروده است:

یار

بادا عرب مباد! ودیار عرب مباد!/ این مرز شوم ومردم دور از ادب مباد!

زین خلق دیو سیرت وزین خاک دیوسار/سرسبز وسبز، یک نفر ویک وجب مباد

این قوم دونِ دزدِ گدا را زکردگار / جز لعنت و عذاب و بلا و غضب مباد

این پا وسر برهنه گروه پلید را/غیر از کفن بر آن تن تیره سرد مباد!

هرگز به غیر دزد و سیه روی ونابکار /بر این قبیله نام ونشان و لقب مباد!

این هم نمونه ای است از ادبیات عرب ستیز یک شاعر نزدیک به در بار پهلوی ودستگاه سلطنت شاه مخلوع. حال ببینیم بزرگ علوی نویسنده مارکسیست ایرانی چه می گوید:

” عربی با عمامه قرمز، صورت سیاه، دندان های گراز زرد، با چشم های مهیب، شمشیری در دست گرفته و فریاد می زند”[xxxii]
” این تازیان از همان دیو و ددانی هستند که در نامه های پیشینیان ما چندین بار از آنها اسم برده شده”[xxxiii]

“چه بگویم؟ آیا دیدن آن برای من بس نیست. تازی یعنی نکبت، وحشی گری، خون ریزی، دزدی، هیزی و هزار گونه درندگی دیگر. این است رویه و آیین آنها”[xxxiv]

” اگر هنوز مهر من در دل تو باقی است، از بچه من نگاهداری کن. او را به تو می سپارم، آرزویم همین بود که به ایران بیایم. اینجا بمیرم و پسرم ایرانی بشود. هیچوقت نخواستم که یک نفر تازی از من به وجود بیاید. ۱۲ سال است که به در بدری زنده هستم”[xxxv]

” چرا استخوان لای زخم می گذارید؟ شما همه می دانید که بزهکار کیست. او از ما نیست. او تخم و ترکه عرب است. او دیو است. از آن چهره سیاه و ریش ژولیده اش پیداست. ما دروغ نمی گوییم. ما دیو نیستیم. دیو است که در ما تخم تبه کاری می پاشد. دیو عرب است که ما را به این روزگار کشانده، او را باید کشت. باید نابودش کرد. ایرانی دروغ نمی گوید. ایرانی دورو نیست. این خون چرکین تازی است که در او جلوه گر شده است، اندیشه وفکر تازی است. چاپیدن و دزدیدن، خوی دیو است. دیو، عرب است. سه سال است که من زن او هستم. در این مدت من به خوی نکبت او پی بردم”[xxxvi]

صادق هدایت بایست ملتفت این امر می شد که ملت های همسایه اش عرب، واز آن مهمتر بخشی از هموطمانش عرب هستند. مساله برتری نژادی سفید بر سیاه و نفرتی که هدایت از عرب ها و حتی یهودی ها دارد، اساس وبن مایه اندیشه های راسیستی او را نشان می دهد. مشابه چنین ادبیات نژاد گرا را در آفریقای جنوبی دوران آپارتاید و در آلمان هیتلری دیده ایم.توصیف عرب ها به عنوان سوسمار خور، دیو، غول بیابانی، پست، موذی، بوگندو، نکبت، وحشی، خون ریز، دزد، هیز، دارای خون پلید وجه مشترک نه تنها این سه ادیب راسیست بلکه وجه مشترک اغلب نویسنگان وشاعران فارسی نویس معاصر است.

اگر دور از انصاف عمل نکرده ونگفته باشیم باید این را نیز اضافه کنیم که ایرانیان نیز از سوی همسایگان عرب همیشه مورد نفرت وتحقیر قرار گرفته اند.کتاب دو قرن سکوت اثر عبدالحسین زرین‌کوب اشاره‌ای است به جریانات دو قرن ابتدایی سلطه اعراب به ایران که شامل تاثیر و نفوذ اعراب بر ادبیات، زبان، فرهنگ و جامعه ایرانی می‌شود

عبدالحسین زرینکوب می‌گوید:

“استیلای عرب بدون غارت و انهدام و کشتار انجام نیافت. در برابر سیل هجوم تازیان، شهرها و قلعه‌های بسیاری ویران گشت. خاندانها و دودمانهای زیاد بر باد رفت. نعمتها و اموال توانگران را تاراج کردند و غنایم و انفال نام نهادند. دختران و زنان ایرانی را در بازار مدینه فروختند و سبایا و اسرا خواندند. از پیشه وران و برزگران که دین مسلمانی را نپذیرفتند باج و ساوگران بزور گرفتند و جزیه نام نهادند. همه این کارها را نیز عربان در سایه شمشیر و تازیانه انجام می‌دادند. هرگز در برابر این کارها هیچکس آشکارا یارای اعتراض نداشت. حد و رجم و قتل و حرق، تنها جوابی بود که عرب خاصه در عهد امویان بهرگونه اعتراضی می‌داد. حکومت بنی امیه برای آزادگان و بزرگ زادگان ایران قابل تحمل نبود زیرا بنیاد آنرا بر کوچک شماری عجم و برتری عرب نهاده بودند. طبقات پایین‌تر نیز بسختی می‌توانستند آن را تحمل نمایند. زیرا آنها نه از خلیفه و عمال او نواختی و آسایشی دیده بودند و نه تعصبات دینی دیرینه را فراموش کرده بودند. عبث نیست که هر جا شورشی و آشوبی بر ضد دستگاه بنی امیه رخ می‌داد، ایرانیها در آن دخالت داشتند. خشونت و قصاوت عرب نسبت به مغلوب شدگان بی‌اندازه بود. بنی امیه که عصبیت عربی را فراموش نکرده بودند حکومت خود را بر اصل «سیادت عرب» نهاده بودند. عرب با خودپسندی کودکانه‌ای که در هر فاتحی هست، مسلمانان دیگر را موالی یا بندگان خویش می‌خواندند. تحقیر و ناسزایی که در این نام ناروا وجود داشت کافی بود که همواره ایرانیان را نسبت بعرب بدخواه و کینه توز نگهدارد اما قیود و حدود جابرانه یی که بر آنها تحمیل می‌شد، این کینه و نفرت را موجه تر می‌کرد. بیداد و فشار دستگاه حکومت سخت مایه نگرانی و نارضایی مردم بود. مولی نمی‌توانست بهیچ کار آبرومند بپردازد. حق نداشت سلاح بسازد و بر اسب بنشیند. اگر یک مولی نژاده ایرانی، دختری از بیابان‌نشینان بی نام و نشان عرب را بزن می‌کرد، یک سخن چین فتنه‌انگیز کافی بود که با تحریک و سعایت، طلاق و فراق را بر زن و تازیانه و زندان را بر مرد تحمیل نماید. حکومت و قضا نیز همه جا مخصوص عرب بود و هیچ مولی ای باینگونه مناصب و مقامات نمی‌رسید. حجاج بن یوسف بر سعید بن جبیر که از پارساترین و آگاه ترین مسلمانان عصر خود بود منت می‌نهاد که او را با اینکه از موالی است، چندی به قضای کوفه گمارده‌است. نزد آنها اشتغال به مقامات و مناصب حکومت در خور موالی نبود؛ زیرا که با اصل سیادت فطری نژاد عرب منافات داشت. اما این ترتیب نمی‌توانست دوام داشته باشد. زیرا عرب برای کشورداری و جهانبانی ذوق و استعداد و تجربه کافی نداشت.”[xxxvii]

از ابوریحان بیرونی در کتاب اثرهای مانده از قرن‌های گذشت نقل شده‌است:

“وقتی قتبیه بن مسلم سردار حجاج، بار دوم بخوارزم رفت و آن را باز گشود هرکس را که خط خوارزمی می‌نوشت و از تاریخ و علوم و اخبار گذشته آگاهی داشت از دم تیغ بی دریغ درگذاشت و موبدان و هیربدان قوم را یکسر هلاک نمود و کتابهاشان همه بسوزانید و تباه کرد تا آنکه رفته رفته مردم امی ماندند و از خط و کتابت بی بهره گشتند و اخبار آنها اکثر فراموش شد و از میان رفت”[xxxviii]

به نقل از زرین‌کوب در کتاب دو قرن سکوت، با وجود چنین رویدادهایی، اعمال سیاست‌های ضد ایرانی اعراب را نمی‌توان انکار نمود. همچنین در کتاب الأغانی نوشته ابوالفرج اصفهانی به شکنجه فارسی‌گویان اشاراتی شده‌است.[xxxix][xl]

“پس از فتح ایران به دست اعراب، در دوران حکومت امویان، اعراب زبان عربی را به عنوان زبان اصلی سرزمین‌های خود انتخاب و آن را به ساکنان سرزمین‌های زیر سلطه خود تحمیل کردند. در پی نارضایتی حجاج بن یوسف از ترویج زبان فارسی در دیوان‌ها، وی دستور جایگزین کردن زبان تمام کشورهای تحت سلطه با عربی را حتی در صورت نیاز با توسل به زور صادر نمود”[xli].

با استناد به دانشنامه بریتانیکا کلمه عجم در زبان عربی اشاره‌ای بخصوص به فارسی زبانان است و به معنای فردیست که توانایی تکلم صحیح را ندارد. (مشابه کلمه نموی (لال، خاموش) در بین اسلاوی‌ها که اشاره‌ای است به آلمانی‌ها.) در حقیقت عجم در مقابل معنای تکلم صحیح و درست زبان عربی است. در لغتنامه دهخدا نیز عجم به معنای کند زبانان و غیر عرب آمده‌است[xlii]شایان ذکر است که عجم در لغتنامه عربی برای تمام غیرعرب‌ها به کار می‌رود و به دفعات توسط ابن خلدون در مقدمه ابن خلدون به این شکل به کار رفته‌است. هرچند اعتقاد بر این است که اشاره ابن خلدون به فارسی زبانان می‌باشد. علاوه بر این کلمه عجم ریشه در ع-ج-م دارد و به معنای ناواضح، مبهم، غیرقابل درک است[xliii][xliv]

بعضی طرفداران برتری نژادی چنین گفته‌اند: نژاد عرب و زبان عرب بر عجم و زبان عجم برتری دارد. قال شیخ الإسلام ابن تیمیه فی کتابه “اقتضاء الصراط المستقیم”: أن جنس العرب أفضل من جنس العجم: عبرانیهم وسریانیهم، رومهم و فرسهم وغیرهم، وأن قریشاً أفضل العرب. گفت ابن تیمیه در کتابش ضرورتهای راه راست: بدرستی که نژاد عرب برتر است از نژادهای دیگر: برتر است از عبرانی- سریانی- رومی- فارس- و سایر نژادها”[xlv]در سال ۱۹۸۰ کشور عراق با حمایت گسترده مالی کشورهای عربی به ایران حمله کرد، صدام حسین، رهبر وقت عراق این جنگ را به تقلید از نخستین تجاوز اعراب به ایران، قادسیه دوم نامید. او ایرانیان را حیواناتی می‌خواند که به همراه یهودیان و مگس هیچگاه نباید آفریده می‌شدند. این جنگ که با حمایت عمده کشورهای عرب آغاز شده بود، به مرگ در حدود یک میلیون ایرانی و از میان رفتن خاندانهای بسیاری انجامید.

«سه چیز که خدا نباید می‌آفرید: ایرانیان، یهودیان و مگس» (به عربی: ثلاثه کان على الله ان لایخلقهم: الفرس، الیهود والذباب)‏ نام یک اعلانیه دولتی عراقی بود که در دوره یحکومتصدام حسین بطور گسترده منتشر می‌شد.خیرالله طلفاح نویسنده آن که از اعضای بلند پایه حزب بعث عراق بود، نخستین نسخهیاینجزوهرادر۱۰صفحهدرسال۱۹۴۰ نوشت.در سال ۱۹۸۱ در جریان شروع جنگ ایران و عراق، انتشاراتی دولتی عراق به نام دارالحُرّیه (خانه آزادی) اینجزوهرابازچاپ کرد و وزارت آموزش و پرورش عراق این پروپاگاندا را به عنوان قسمتی از کتاب درسی بین دانش‌آموزان دبستان کشور عراق توزیع نمود. در این نوشتار، ایرانیان به «حیواناتی که خداوند در قالب انسان آفریده‌است»، و یهودیان «مخلوطی از کثافت و پس‌مانده‌ای از انسان‌های گوناگون»[xlvi]و مگس را مخلوقی دون‌مایه درک نشده «چیزهایی که ما هدف خداوند را در خلق این‌ها درک نمی‌کنیم» توصیف شده‌اند[xlvii].همو کرد ها را علف های هرز قلمداد کرد که باید وجین می شدند.لابد برای وجین آنها وناچیز قلمداد کردن ایرانیان بود که حلبچه را به بمب شیمیایی آلود وانفال را در برابر دیدگان بشریت خلق کرد. واقعیات تاریخی به وضوح نشان می دهد که کشتار ها وقلع قمع های بزرگ تاریخی ابتدا با ارایه تصاویر وایماژهای منفی از دیگری خود را آغاز کرده است. متاسفانه نفرت از دیگری وفروکاستن او تا حد یک حیوان یا یک حشره مخصوص یک قوم یا یک قبیله ویا یک ملت نیست.شوربختانه این جنگ همه علیه همه است.نفرت همچون زهری خطرناک همه ملل ومردمان جهان را آغشته کرده است وچون بختکی بر جان وجسم مان سنگینی میکند.به قول chuck Palahniukدر کتاب”دیوهای نامرئی” اگر کسی را نتوانسته ایم بیابیم تا نفرت خود را متوجه او کنیم آرام آرام شروع کرده ایم به نفرت ورزیدن به خود وبه اعضای خانواده خود.به همسایگان بی ضررمان ویا حتی به صمیمی ترین دوست زندگی مان.حق شاید با الویس پریسلی باشد که گفت:”حیوانات هیچ وقت نفرت نمی ورزند اما انسانها چرا.با این وجود فکر می کنیم از آنها برتریم”.شاید روزی بخواهیم راز این همه نفرت وستیز با دیگری را از بعد علمی بررسی کنیم اما عجالتا بگذارید با این جمله ویلیام شکسپیر کلام ام را به پایان برده باشم که براستی گفته است:”ما نفرتمان را متوجه کسانی می کنیم که از آنها می ترسیم”. برای نابودی دیگری او را باید تا حد یک ابژه فروکاست تا حد یک شیی بعد می توان بطور دلخواه با این ابژه تازه پدیدار شده رفتار کرد.می توان او را به اردوگاه های کار اجباری فرستاد یا روانه اردوگاه های آدم سوزی ویا هر جهنم دیگر.برای برائت از این تصاویر دهشتناک وبرای اجتناب از تنزل دیگری تا حد یک شئی بایست خود را از آوندهای نقد عبور بدهیم وتاریخ چند هزار ساله مان را.شاید به قول زنده یاد مختاری آن وقت مجبور نباشیم به خاطر ده درصد اختلاف نظر ونود درصد اشتراک نظر همدیگر را قلع وقمع بکنیم.باشد آن روز فرا برسد.

** قربان عباسی

[i]-سیمای زن در فرهنگ ایران،جلال ستاری،نشر مرکز،چاپ اول ص۳

[ii]-خواجه مسعود قمی،یوسف وزلخیا،به تصحیح سید علی آل داوود،ص۱۲۲

[iii]-سیمای زن در فرهنگ ایرانی،جلال ستاری،انتشارات توس،ص۱۵

[iv]– امام محمد غزالی،نصیحه الملوک،به تصحیح جلال الدین همایی،چاپ ۱۳۶۱،ص ۲۸۵

[v]– همانجا ص۲۸۱-۲۸۳

[vi]– کتاب آداب نکاح،ترجمه محمد خوارزمی،به کوشش حسین خدیو جم،تهران،ص۱۲۷و۱۲۸

[vii]– کیمیای سعادت،به کوشش حسین خدیو جم،تهران ۱۳۵۴،ص۳۱۴

[viii]– نصیحه الملوک ص۲۷۰،۲۷۳،۲۷۵

[ix]– سیف الدین حاجی بن نظام عقیلی،آثار الوزراء،به تصحیح میر جلال الدین حسینی ارموی،چاپ دوم،۱۳۶۶،ص۳۱۳

[x]– افضل الدین محمد مرقی کاشانی،مصنفات،به تصحیح مجتبی مینوی-یحیی مهدوی،چاپ دوم،۱۳۶۶،ص۳۵۵-۳۵۶

[xi]– احوال وآثار میر سید علی همدانی،محمد ریاض،لاهور ۱۹۸۵،ص۵۳۱

[xii]– رشف النصائح اللایمانیه وکشف الفضائح الیونانیه،به تصحیح نجیب مایل هروی،۱۳۶۵،ص۳۷۷

[xiii]– حدیقه الحقیقه وشریعه الطریقه،به تصحیح مدرس رضوی،تهران،۱۳۵۹،ص۶۳۳

[xiv]– سیاست نامه،به کوشش جعفر شعار،تهران،۱۳۵۸،ص۲۱۷

[xv]-سیاست نامه،ص۲۲۱

[xvi]– بوستان سعدی،ص۱۶۳

[xvii]-به نقل از حمید بصیرت منش : « روند کشف حجاب وواکنش روحانیون»، در تاریخ معاصر ایران، شماره دوم تابستان ۱۳۷۶، ص ۷۶

[xviii]– انسان در شعرمعاصر”،محمد مختاری،انتشارات توس،چاپ دوم،ص ۱۳۴

[xix]– تبصره العوام،سید مرتضی بن داعی حسنی ونیز رجوع کنید به:ابو منصور عبدالقاهر بن طاهر البغدادی:الفرق بین الفرق،تصحیح دکتر محمد جواد مشکور،بنیاد فرهنگ ایران

[xx]– ر.ک:به النقض.تصحیح میر جلال الدین محدث ارموی.ص۵۳

[xxi]-همان ص۴۱

[xxii]-همان ص۲۹۶

[xxiii]– ر.ک:به النقض.تصحیح میر جلال الدین محدث ارموی.ص۴۶،۴۷،۹۷

[xxiv]-همان ص۷۹-۷۸

[xxv]-پروین دختر ساسان ص ۱۲

[xxvi]-همان کتاب، ص ۲۰.

[xxvii]-همان کتاب،ص۳۲

[xxviii]-همان کتاب،ص۴۰

[xxix]-همان، داستان اصفهان نصف جهان ص ۵٨.

[xxx]-توپ مرواری ص ۱۶.

[xxxi]-همان کتاب،ص۱۷

[xxxii]-کتاب دیو دیو ص ۶

[xxxiii]-همان کتاب،ص۸

[xxxiv]-همان کتاب،ص۹

[xxxv]-همان کتاب،ص۱۲

[xxxvi]-همان،ص۱۴

[xxxvii]-ʻAbdal-ḤusaynZarrīnʹkūb (۱۳۷۹ (۲۰۰۰)). Dūqarn-isukūt: sarguz̲asht-iḥavādis̲vaawz̤āʻ-itārīkhīdardūqarn-iavval-iIslām (Two Centuries ofSilence)

[xxxviii]ابوریحان بیرونی- From The Remaining Signs of Past Centuries,p35,36,48 (الآثار الباقیه عن القرون الخالیه). –

[xxxix]-Zarrinkoub, Abdolhossein, Dūqarn-isukūt: sarguz̲asht-iḥavādis̲vaawz̤āʻ-itārīkhīdardūqarn-iavval-iIslām (TwoCenturies of Silence), Tihrān: Sukhan, 1379 (2000)

[xl]-al-Aghānī (الاغانی). Abū al-Farajal-Isfahāni. Vol 4, p.423

[xli]-The Arab Conquest of Iran and its aftermath. Vol 4, 1975. London. p.46

[xlii]EncyclopædiaIranica, p.700

[xliii]-Al-Bustani, P. ; Surrounding the Surrounding (MuheetAl Muheet) in Arabic)

[xliv]-By Ibn Khaldun, ‘Abd al-Rahman b. Muhammad Ibn Haldun”, Princeton UniversityPress, 1967, ISBN 0-691-09797-6, page 311(footnote 1206): In Arabic linguistic usage, thenon-Arabs designated by the term ‘ajam are primarily Persians.

[xlv]-ʻAbdal-ḤusaynZarrīnʹkūb (۱۳۷۹ (۲۰۰۰)). Dūqarn-isukūt: sarguz̲asht-iavādis̲vaawz̤āʻ-itārīkhīdardūqarn-iavval-iIslām (Two Centuries ofSilence

[xlvi]-Blair, ‎David. He dreamed of glory but dealt out only despair. . The Daily Telegraph, 2003-03-18.

[xlvii]-Con Coughlin. Saddam: His Rise and fall, page 19. ISBN 978-0-06-050543-1: Quoted from Samir al-Khalil. Republic of Fear, 1989. University of California press. pg 17

2 Comments on در نکوهش سادیسم زبانی

  1. آقای دکتر فوق العاده بود

  2. درود و خسته نباشید به جناب عباسی بزرگوار
    معلم اخلاق.
    بسیار مقاله ی شیوا و روانی بود؛بطوری که خاننده را به سر درگمی نمی کشید و نکته ی دیگر و قابل توجه دیگر این است که این مقاله از دید بنده یکی از بهترین مقالات نوشته شده در دهه ی اخیر بود که می توان با مقاله ی سکوت سیروس طاهباز حتی مقایسه اش کرد.چراکه به حاشیه نمی پردازد اگرچه خود موضوع حاشی ای است…

    سپاس فراواناز شما
    باشد که کماکان با قدرت به فعالیت های علمی خود ادامه دهید و به ما نیز یارای هم دوشی دهید…
    رندی هدایت

2 Trackbacks & Pingbacks

  1. علف باید به دهن چه کسی شیرین بیاید آکا – فیلم جدید
  2. وقتی همه کدخدا باشند ده ویران می شود آکا – فیلم جدید

Leave a comment

Your email address will not be published.


*