گریستن در دهان: جستارهایی در بابِ نبودِ دیالوگ در ایران امروز

لیلا پاپلی یزدی

لیلا پاپلی site edit

**

نفس نفس زنان از پله های زیر گذر چهار راه ولیعصر می آیم بالا. نور عین سوزنی که روی اجاق داغش کرده باشی می دود توی چشمهام. چشمهایم را از زور سوزش می بندم. آرام آرام که بازشان می کنم، تازه به این صرافت می افتم که چطور خودم را برسانم آنور خیابان. خیابان، همان خیابانِ آشنای دوران دانشجویی مرا حالا نرده های بد شکل در هم خزیده ی چرکِ یشمی پر کرده است. نرده های شلخته رنگ شده ای که قطره های رنگش هنوز کف خیابان عین تکه های جویده ی آدامس چسبیده اند. خیابان داغ و منحنی جلوی چشمهای بغ زده ی من باد کرده است، منبسط، تن بی روحش را پخش کرده است زیر شکم تاکسی های چرکِ شهر، همانها که با خطی معوج رویشان نوشته “آسمان بهشت”. من همینطور ایستادم پشت نرده. دیرم می شود. باید بپرم؟. همه ی راهها بن بست است. می گردم توی مغزم و فحشی به قواره ی فضاحت وضعیت نمی یابم. از پله ها می دوم پایین. دایره ی که تویش آدمها چپیده اند توی هم. یادِ بچگی ام می افتم و جنایتِ خراب کردنِ خانه ی مورچه ها. آدمها به مثابهِ مورچه، چپیده شده در تو در توی راهروها. خسته، بی حال. انگار کنی هر کدامشان وزنه ی سنگی ای را به پلکهایشان بسته باشند یا به سر انگشتهاشان. من، خسته با کوله پشتی ای ده کیلویی که همه ی سرنوشت و پیشینه ام توی تنِ زهوار در رفته اش ذخیره شده است.

  • آقا! خروجیِ انقلاب کجاست؟

خروجیِ انقلاب، جایی در شمال خانه ی مورچگان، می دَوَم. از پله ی برقی دو پله یکی. نفسم تنگ می‌شود. از کناره ی نرده های چرک رد می شوم. تنه می زنم، تنه می خورم. نگاهم قلاب نمی شود توی چشمها، نگاهی قلاب نمی شود توی چشمهام. دستها پر از نایلونهای عرق کرده ی خرید روزانه و چشمها حدقه های خالی، پر شده از خاکستری که من خوب می شناسمش که ریه ام را پر کرده:روزمرگی!.

هن هن کنان، غرق در عرق و هُرمِ نفس می رسم به کافه ای که قرار داشته ام توش با یک دوست. همینطور که سرم پایین است در را فشار می دهم. در باز نمی شود. باز هلش می دهم. جیر جیر صدا می‌دهد. – هوی! خانم!…برمی گردم. پیرمرد مچاله شده ای ایستاده آن سوی کوچه. – پلمبش کردن…دیروز!. سرم را می آورم بالا و کاغذ نکبتیِ پلمب عین سیخ می رود توی چشمم. مغزم از شدت گرما و خستگی کار نمی کند. دیگر “پاتوق” ندارم، در شهری که جای دیگری ندارم… زنگ می زنم به دوستم. آه بلندی می کشد. می گوید همان نزدیکی هاست، بیاستم کنار خیابان تا بیاید و برویم یک جایی گپ بزنیم. ولو می شوم برِ خیابان. کوله پشتی ام را در می آورم و می گیرم توی دستهایم. جای بندهاش روی شانه هام زق زق می کند. زبانم عین چوب کبریت، خشک چسبیده کف دهنم. فکر می‌کنم دوستم بیاید برویم کجا توی این شهر و بنشینیم در مورد مقاله مان حرف بزنیم. اصلا با این خستگیِ حاصل از دویدن برِ خیابان و بالا و پایین رفتن از لانه ی مورچگان چقدر قدرت توی ذهنم مانده است…

***

هوای شهرستان همیشه خوب است این را مردم تهران می گویند. –کدوم شهرستان؟. این البته شاید مثلی است برای روزهای دور نه برای امروزهایی که هوای شهرستانها ، دست کم در خیلی جاها، با زمینش جایشان را عوض کرده اند!. تهران هم روزگاری هوایش خوب بوده، همین بهانه ای بوده برای قاجارها که پایتختش کنند. الان اما هنرش هوای آلوده است و یک چیز دیگر. اینکه عین جاروبرقی همه چیز را قورت داده، آدمها، کتابفروشی ها، کتابخانه ها، خانه های بزرگ و کوچک، بیلبوردهای پروپاگاندا و هر چه فکر کنید، به زور و ضرب هم استفراغ نمی کند.

در شهرستان اما سکوت بیش ازهوای پاک استشمام می شود. سکوتِ مطلق، مطلقِ سکوت. فشارِ دهشت آور روزمرگی وقتهایی سر و صدای جیر جیرِ کمدهای خالی تن آدم را در می آورد. نه جایی هست برای حرف زدن، نه تنِ خیابانها مجال ایستادن می دهد نه از شبکه های اجتماعی خبری است. دردِ درماندگی در شرایطِ صعبِ شهرستان، گاهی نفست را بند می آورد. بعد، وقتِ فریاد، همه ی تلاشِ حنجره ات در سیمانِ “هوایِ خوب” فرو می رود. ایده، کلام نمی شود. جایی در میانه ی حنجره و مغز، وسط شاهراههای عصبیِ انتقالِ حس می ماند و می میرد.گوشی نیست حتی، گوشی نمانده برای آئینِ سمع. این است که” هوای خوب” گلویت را می گیرد و ایده در حالت جنینیِ هنوز واژه نشدگی توی حلقومت سقط می شود….تمام!.

***

زن همسایه آب می ریزد روی من از ایوان، پسرکی توی کوچه گربه ای را با سنگ می زند، من از همه بدتر برای اینکه این سکوت مشمئز کننده کَرَم نکند صدای موسیقی را تا جایی که می توانم بلند می‌کنم. گربه فریاد می‌زند، پسرک فریاد می‌زند، زن همسایه، فایل موسیقی و من. سکوت نفس آدم را می‌گیرد. جیغ و داد و صدای موتور. گفتگویی نیست.

***

دولتهای مدرنِ ایران شکل جدید اقتدار و قدرت را با تغییر نقشه های شهرها به عینیت رساندند. شهرها ناگهان قربانی خیابانهای صلیب شکلی شدند که شمال و جنوب، شرق و غرب را به هم ربط می داد و عین اثرِ تازیانه، خط بی ریختِ انهدام را وسط کالبدِ شهرها به جا می گذاشت.

شهرها پیش از این نمادِ تنوعِ رنگارنگ اقلیتها بودند. در یک شهر ارمنی و یهودی و مسلمان و بازاری و متفکر کنار هم می زیستند بی اینکه لزوما مرزهای محلات مشخص از هم جدایشان کند. از یک محله می شد به جای بعدی رفت بی نیاز به توقفهای طولانی پشت خیابانها یا گذر و دیده شدن در فضاهای باز. شهرها همینطور خودشان بزرگ می شدند و یا با فاجعه ای کوچک. بی اینکه کسی مجبورشان کند یا محدودشان. آدمها حرف می زدند و می نوشتند-اگر سواد داشتند- هنوز اداره ی نظارت بر واژگان متولد نشده بود…

پهلوی ها اما به چشم، مشروطه را دیده بودند، قدرت مانور مردم را در شهری که خیابانهای بزرگ نداشت با گوشت و خون حس کرده بودند. سرکوب وقتِ شورشِ احتمالی در این شهرهای تنگ و تار با کوچه هایی که به صورت ارگانیک و طبیعی شکل گرفته بود تقریبا ناممکن می نمود. چطور می شد جانور مخوفی مانند “تانک” را به اطرافِ جایی مانند گوهرشاد بُرد؟. خب! در واقع نمی شد. این بود که تیشه زدند به ریشه ی شهرهای خود ساخته و خشتِ در دست گرفتن شهرسازی مدرن را در دست گرفتند. شهرها را با خیابانهای صلیبی تکه تکه کردند. آنطور که بشود وقت لزوم تانک و ارابه ی جنگی و قشون برد توی شهر که “فاجعه ای[!]” مثلِ رویدادهای تبریزِ در مه یا حرکت بختیاری ها به تهران روی ندهد. فرایندی درست عکسِ آنچه هنری لفور می گوید. شهرها از دست مردمان خارج شد. لازم شد برای ساختِ یک مغازه یا بخش بندی ایوان خانه از دستگاهِ عریض و طویلی دولتی مجوز گرفت. اینطوری نقشه ی تک تک خانه ها، اتاقها، راهروها در جایی در یک سیستم هولناک ثبت شد و می شود.

شهری که پیش از این ساخته ی مردمان بود بر اساسِ نقشه ای ذهنی در کمتر از پنج دهه شکل نو گرفت. بازارها به مال ها و پاساژ بدل شدند، حجره ها، کاروانسراها و قهوه خانه ها و حمام ها، میخانه ها، تکیه ها که جای دیدار و بحث بود جمع شد. مغازه ها، کافه ها و رستورانها نیازمند شدند به مجوز دولتی، دولتی که حتی برای فهرست غذای کافه هم ناظر گذاشته بود و می گذارد. جای تکیه ها و حسینیه های شهرهای مختلف در اطراف حرم امام رضا و حضرت معصومه، بافتی بی هویت و ابتر در سر برآورد،آنجا که نشد، بافت تاریخی را خراب کردند و جایش هیچ نساختند، عوضش بلندگوهایی به قاعده ی قد سه انسان بر پا داشتند تا صدای فریادِ مداحان حاکمیتی به فارسیِ معیار را به گوش ساکنانی برساند که روزگاری به ترکی و کردی و بلوچی و دهها لهجه ی دیگر آواز می خواندند و نوحه تولید می کردند. صدای زمزمه ها در همهمه ی فریاد رسانه ها گم شد، لالایی ها در صدای کر کننده ی پروپاگاندا و آرامش گفتگو در متنِ عصبی مجری ِ تلویزیون.

حالا در شهرهای بزرگ صدا به صدا نمی رسد، گرد و غبار و دود و فریاد، فریاد بلندگوها و رسانه هایی که پشت هم یک چیز را تکرار می کنند مغز آدم را به تکه های پاره پاره بدل می کند. هر چه کتابفروشی و کافه و فضای گفتگوست جمع شده توی دو سه شهر و در عوض بقیه ی سرزمین مان دارد از سکوت، نطق و سمع را همزمان از دست می دهد.
حالا بسیاری از ما درست مثل ادارات سانسور یا کمیته ی نظارت بر تعداد اتاق خواب در خانه ها، به تقلید از سیستمی که شبکه های ذهنی مان را کنترل می کند جوابهای حاضر آماده ای داریم در توصیف یک دیگری به اختصار یک یا دو کلمه- با حذف رنگ جشمها، میزان تپش قلب، علایق غذایی و محل زندگی یا کتابهای خوانده شده :”چپ/راست/ لیبرال/ کمونیست/ مذهبی/ حاکمیتی/حزب باد”…به همین راحتی و همه “غیرقابلِ گفتگو”. بی اینکه در نظر بگیریم که به قول هایدگر ما چیزی نیستیم جز همان دیگری. این همان سبک زندگی است که هاروی دستاورد ”اخلاقیات نئولیبرالی فردباورانه مالکیت‌محور” قلمداد می‌کند ، سبکی که حاصل آن افزایش انزوای فردی، اضطراب و اختلالات روانی است.انزوایی حاصل از تلاش برای گذران زندگی، کوچک شدن فضای زیست و از دست دادن حق بر شهر. انزوایی از دید قابل تعمیم به  شهرهای امروز که جدای از یکدیگر، متفرق و مستعد تعارض هستند، شهرهایی مه در این شرایط آرمان‌های هویت شهری، شهروندی و حس تعلق- و البته مفاهمه و گفتگو- در آن‌ها مورد تهدید است.

شهرهای ما اینگونه شده اند. شهرهایی پر از ساختمانهای خاکستری. بی هیچ جذبه ای برای ثانیه ای ایستادن. بی نیمکت، بی صندلی، بی باغچه. پارکها حالا در شکل “شهربانو”، ” پارکِ بانوان”….به تدریج رختِ آهنی می پوشند یا به گوشه های شهر تبعید می شوند. حالا هیچ کس نمی تواند در ولی عصر یا ملک آباد مشهد یا چهار باغ سرش را بگیرد بالا و به عابری که از کنارش رد می شود بگوید :”وای چه چنارهای قشنگی!”. شهرداری ها انگار عمدی دارند که شهر را به آن شکلی در بیاورند که دارد در می‌آید، آن شکلی که فرد حتی ثانیه ای هم نخواهد جایی بیاستد که اجتماعی بیش از یک نفر شکل نگیرد. اینگونه است که شهرداری ها گویی در پیِ اثباتِ مالکیتشان بر شهرها از هیچ اقدامِ ممکنی در بی ثبات کردن مبلمان شهری و هر روز برآوردنِ یک اَبر بیلبوردِ پروپاگاندیستی و قطع کردن درختان و کور کردن چهارراه ها و حذف کافه ها و کتابفروشی ها و چیزهایی از این دست در کنار آشنایی زدایی دائمی از فضای شهری فروگذار نمی کنند.

این شهرهایِ زشت شده، با نقشه هایی که حالا در دستِ سیستمی است که جایی کوههای بزرگی از نقشه های خانه ها و خیابانها درست کرده است، درست عین کتابهای روی هم روی هم تنهاییِ پرهیاهوی بومهیل هرابال، این شهرها درست همانند که یاسپرس در مسئله ی تقصیر توصیف می‌کند:پایان دهنده به گفتگو و آغاز کننده ی خشونت.

در جغرافیای به هم ریخته ی این شهرها نمی توان لحظه ای را به دیدنِ نقاشیِ دیواری ای قابل تامل، درختانی شاداب یا چهرهای شاد گذراند، هر چند تا دلتان بخواهد صحنه های دعوا وجود دارد که می‌شود به مدد تلفنهای همراه ازشان فیلم تهیه کرد. انگار کنید این سکوتِ سیمانیِ شهرها را آدمها با گسترشِ آمارِ دعواها و خرید هر چه بیشتر موتورها و ماشینهای پر سر و صدا جبران می کنند.

در مقابل در جهان، با آن تجربه ی تلخ خشونت و بی گفتگوییِ سالهای جنگ جهانی دوم، در سایه ی هشدار همیشگی اندیشمندان به خطر بی گفتگویی، به خطر هراس از شهر خیابانها جاهایی هستند برای گفتگو. همهمه ی مردم و موسیقی خیابانی در هم می پیچد و آدمها می دانند در امنِ خیابان می شود حرف زد، خندید، رقصید و کتاب خواند و اگر نه….جنبشی اجتماعی را راهبری، سازماندهی یا همراهی کرد.

گاهی دراز می کشم روی پوستِ تفتیده ی زمینِ شهرستانی دور و سعی می کنم جیغ آب ریختِ همسایه، صدای تلویزیون خانه ی کناری و فریادهای گزارشگر فوتبال از خانه ی خودمان را نشنوم و فکر کنم به اینکه در این شهر، با این همه صدای غیر گفتگویی اگر یک روز صبح عینهو گریگور سامسا سوسک از خواب بیدار شوم اصلا دیده خواهم شد؟ شنیده خواهم شد؟. جواب همیشه شبیه هم است:”شهرهای ما اما هر روز بیش از پیش به فضاهایی برای “نماندن”، دیده نشدن و برای دویدن و گذشتن  و خریدن تبدیل می شوند”. همین…

چرا نمی توانیم گفتگو کنیم؟ بیشتر در موردش خواهم نوشت…

*عنوان متن برگرفته از شعرِ قیر سروده ی علی اسدللهی ست.

** لیلا پاپلی یزدی

1 Comment on گریستن در دهان: جستارهایی در بابِ نبودِ دیالوگ در ایران امروز

  1. می خواستم به فروغ بگویم
    با این همه پنجره های سر به فلک کشیده
    حیاط خانه ما
    دیگر تنها نیست!

Leave a comment

Your email address will not be published.


*