گریستن در دهان ۲ : جستارهایی در بابِ نبودِ دیالوگ در ایران امروز

لیلا پاپلی یزدی

لیلا پاپلی site edit

**

دارم مقاله‌ای می‌نویسم در مورد شیوه‌های نو پروپاگاندا و نمونه های مشابه باستانی. این است که پروپاگانداهای تصویری را دسته بندی می کنم و می رسم به داعش. سالها پژوهش در “باستان شناسی خشونت” به من آموخته که پژوهشگر لازم نیست خود را یکباره و با دُز بالا در معرض خشونت قرار دهد، چرا که پژوهشگری که روزمره اش مشاهده خشونت است اگر یکباره میزان مشاهده را بالا ببرد یا می بُرَد یا بی تفاوت می شود، در هر دو حالت موضع پژوهشگری اش به خطر می افتد.

 همین است که می گردم  و فیلمهای کوتاه پروپاگاندیستی داعش را پیدا می کنم. نخستین فیلم که در پروپاگاندا بودنش شک است، تصویر زنی است که مدعی است دوربین را زیر برقعش پنهان کرده و در شهر می گردد، گمانم موصل، می رود به یک کافی نت و با کامپیوتر کار می کند. دومی شامل صحنه‌های بی رحمانه کشتن در یک بنای باستانی است، کیفیت تصویر فوق العاده است، ترکیب رنگها و لوکیشن که یک بنای باستانی است، سومی اما حتی از تصویر کشتن هم خشن تر است. مردانی، مردان دیگر را در کنار مسجد تازیانه می زنند، پوست تن تازیانه خورندگان می دَرَد، حس می کنم پوست تنم کِش می آید…برای امروز بس است. ضربان قلبم بالا رفته…و این نشانه ای است از اینکه دُز تحمل خشونت در ذهن من به حداکثر رسیده. صندلی را می چرخانم و خیره می شوم به حیاط خانه. حس می‌کنم چیزی شبیه بغض ، شبیه دستی نامرئی گلویم را می گیرد و می فشرد…دستهایم را به دسته‌های صندلی فشارمی‌دهم. دو پرنده ی کوچک همین‌ها که مردم بومی اینجا بولوَیه[پرستو] می‌نامند سر دانه ای برنج دعوا می‌کنند. سعی می‌کنم لبخند بزنم. – شعر بعد از آشویتس، نثر بعد از داعش… نوستالژی درد اما یکهو می‌پیچد توی ریه‌هام. در ده سال گذشته کار روزمره‌ی من مشاهده‌ی خشونت بوده است، فهمش، تحلیلش، خوانشش. نباید اینقدر زود تحت تاثیر قرار بگیرم. این تصویرها اما چه داشته که قدرت تمرکز مغزم را چنین غارت کرده است؟. سعی می‌کنم تمرکز کنم….چشمهایم را می‌بندم . از اول فیلم‌ها را مرور می‌کنم، آیا هنری بودن پروپاگاندیی چنین خشن مغز را متلاشی می‌کند؟ آشنا بودن فضا برای من خاورمیانه‌ای؟…نه باید چیز دیگری باشد. چیزی در ذهنم جرقه می‌زند. می‌پرم کنار کامپیوتر، بلندگوها را وصل می‌کنم. فیلمها را از اول می‌بینم. ناخنهایم را فشار می‌دهم کف دستهام ، نفس نفس می‌زنم، می‌گذارم ضربان قلبم برود بالا. فیلم‌ها را می‌بینم، بعد برشان می‌گردانم و صدای موسیقی می‌گذارم رویشان، عین یک کلیپ، یک کلیپ خشن…

جرقه‌ی ذهنم درست است. فیلم‌های پروپاگاندیستی داعش بی‌نهایت ساکت است. در فیلم سوم نه تازیانه زننده چیزی می‌گوید نه تازیانه خورنده نه مشاهده گران، نه از مسجد صدایی می‌آید نه از خیابان. در فیلم دوم جز صدای زمزمه گونه‌زن که توضیح می‌دهد کجاست صدایی شنیده نمی‌شود، در فیلم اول هم تنها در ابتدای فیلم مامور اعدام چیزی می‌گوید…فیلم را برمی‌گردانم، تصور می‌کنم ممکن است صدا را از روی فیلم برداشته باشند، اما نه! صدا “اروژینال” است. “یوتوپیای” داعش هر جای این عالم باشد، ساکت ترین فضای دنیاست، این، همین پیام پروپاگاندیستی این فیلمهاست…”صدایی نیست حتی صدای ما”. اما پروپاگاندا معمولا مبتنی است بر تک صدایی نه بی‌صدایی…این دیگر چه الگویی است؟. این الگویی است متفاوت، الگوی نه بر مبنای دیالوگ و نه حتی مونولوگ. الگوی مبتنی بر این گزاره که من هستم که خشن باشم و این عینیتِ تنِ من است، کشتنِ آن دیگری.

تنم می‌لرزد. چیزی که در این پروپاگاندا ترسناک است، سکوت است. سکوت که از مرگ مخوف‌تر است، از آشویتس هم،  سکوت که نهایت انتظار است، انتظارِ تسلیم، انتظارِ تغییر. انگار امیدت از مکانیسم منطقی جهانِ آدمیان، مکانیسمی بر مبنای گفتمان بریده شده باشد…موسیقی اما از خشونت این پروپاگاند می‌کاهد. وقتی سکوت، مطلق است، توی مخاطب، توی مرعوب شده تنها صدای قلبت را می‌شنوی و نفست را، این تو تنهاترین و بریده‌ترین موجود عالم می‌شوی. این پروپاگاندا غالب است چون تنها صدایش تصویر است و این صدای نهایتِ خشونت است…ترغیب کننده به سکوت ابدی، به “من” تصویر می‌سازم و تو از رعب خفه شو!…کاش آدورنو می‌توانست پاسخ دهد از پس این همه سال که نسبت موسیقی و آشویتس چه بوده است؟

***

میراث تلخِ دولت‌های پیشینی که نسل من در جوانی متحمل شده غیبتِ دیالوگ است. دولت‌هایی که شهر را به تهران و زندگی را به شهرنشینی تقلیل داد، دشتهای بزرگ این سرزمین را خالی کرد از سکنه و با تمسخرِ هر “دیگری” در رسانه اش آنها را به “عَمَله، دسته دسته” به آدمیانی که فقرشان حاصل بلاهت ذاتیشان(!) دانسته می‌شد و نه کم توجهی ساختار قدرت ،کاهش داد. حالا شهرها جنگلهایی بزرگ شده‌اند از خانه‌های توی هم. به تهِ شهر که می‌رسی خانه‌ها آنقدر کوچک می‌شود که کوچه‌ها جنگلی از درهای باریک خانه‌هاست. این محله‌ها معمولا ختم می‌شوند به خانه‌هایی که اسمشان مسکن مهر است و آخرِ شهرها نقطه ی پایان گذاشته‌اند، بعد سه نقطه‌ی تپه ماهورها و تمام. این محله‌ها کافه ندارند، پارک ندارند، کتابخانه ندارند، بعد از ظهرهای گرم غبارآلود زنها چادرهای رنگی به خود پیچان می‌نشینند سر کوچه ها و مردها خسته از کار برمی‌گردند و آچار به دست برای هزارمین بار پیچ‌های موتورهای زهوار درفته شان را باز می‌کنند و بچه‌ها با سنگ دنبال سگهای رقت انگیزی می‌کنند که دنده‌هاشان از زیر پوستشان بیرون زده.

گمانم این سرنوشت تلخی است که شهرهای کوچک ایران بعد از موج مهاجرت جوانها و شلختگی ای که آن دولتها ایجاد کردند و البته ناامیدی و سرکوب گرفتارش شده است. در مهمانی ها حتی آدمها حرف نمی زنند، خیره می شوند به صفحه تلویزیون یا موبایلهاشان…تلویزیون اما مسحور کننده است، خشونتش، خشونتی که در سریالهای بعد از تاریکی سیلان دارد مای ساکتِ بی دیالوگ را وادار می کند به حس همزاد پنداری با هنرپیشه ای که می خواهد طوری بزند توی دهن پسرش که “پر از خون شود”…تلویزیون خشونت را بیش از آنکه نشان دهد، “می گوید”…این آن سویه ی برعکس پروپاگاندای داعش است، ترغیب به دیدن پرخون شدن دهنِ پسرِ زنِ هنرپیشه، تصویری که در ذهن ما ساخته می‌شود. در شهری که سکوت برقرار است و تنها ماشین ها خش خش می کنند، در شهری که موسیقی ندارد، تئاتر ندارد، فستیوال ندارد…در این شهر، در مهمانی می نشینیم پای سریالی که همه تیره طایفه تهِ شهر را تحقیر می کند…بعد مجری های اخبار جیغ می کشند، از خشونت می گویند یک جوری شهوت انگیز ،انگار قرار است “خون” سرخاب شود بر صورتکهاشان یا رنگاب شود بر کتهاشان، صدایشان را در دماغها می غلطانند و “تعداد کشته” به رخِ ما می کشند…اینجا هنوز پروپاگاندا “تک صدا” ست، صدای جیغ!

***

من بر ویرانه های شهری می زیم که روزگاری میراثش گفتگو بوده، از فلانِ مغربی تا بهمان کشمیری بر خاکش گفتمان می ساخته اند. حالا اما می توانی به قیمت دو هزار تومان بروی توی محوطه ی مقبره ی خیام و کنار حضرتش بیاستی و سلفی بگیری. می توانی اما در سکوت بیاستی بر ویرانه ی شادیاخ و بَلال به نیش بکشی و نگاهی بیاندازی به گلگشت کنندگان که کباب باد می زنند و در سکوت موبایلهاشان را نگاه می کنند و اضمحلال گفتگو را ببینی. می توانی برگردی سمت تاریکِ شهر و قاضی نیشابوری را ببینی که به قیمت حفظ گفتگو از نوع خودش منبرش را از دست می دهد، این را خودش نوشته…بعد آه بکشی، سر که بگیری بالا اما آسمان همان است، همان که خیام روزگاری می دیده…و این همه ، یگانه میراث آن گفتگوست که مانده …” هست از پس پرده گفت‌وگوی من و تو”…

***

قوی ترین پروپاگاندیستهای این قرن در بابِ “فقدان” ، در باب چیزی که موجودیتی ندارد پروپاگاند خواهند کرد. آنها از خشن ترین خشونتی که بشر برساخته تصویر خواهند ساخت، از آن نخواهند گفت…آن را میخ وار در چشم من و تو فرو خواهند کرد بی اینکه نیازی حس کنند به فریاد کردنش درست برخلاف همتایان جیغ کشانشان یا آنها که در نیمه ی قرن پیش موسیقی و تئاتر می ساختند که فکرشان را بزک کنند. این پروپاگاندیستهای نو “سکوت” را به رخ ما خواهند کشید…از گفتگو “عدم” خواهند ساخت. وقتی گفتگو نباشد، گفتمانی هم نیست، معنای چیزها از معنا تهی خالی خواهد شد. مثلِ پروپاگاندای سکوت که خشونتی از آن بالاتر نیست.

***

پنجره ها را می گشایم و پرده ها را می زنم کنار. مگسها هجوم می آورند توی خانه . ما به سنت خانوادگی مگس کش نداریم. سالهاست من و عمران همسرم، هر روز مباحثه می کنیم که اول مگسها اینجا بوده اند یا ما؟. آیا ما، به مثابه غاصبان این تپه ماهورهای تهِ شهر حق داریم مگسها را بُکُشیم؟…یا تقصیرش گردن آنهاست که نیشابور گفتگو محور را از لایه ی باستانی به لایه ای گم شده تبدیل کردند و جای جایش کامیون آشغال خالی کردند و رویش خانه های محقر ساختند؟…که می داند؟ ….بگذریم، پنجره را که باز می کنم، غیر از مگس ، سکوت هم متهاجم می شود به داخل خانه ی ما. در محله ای که گفتگویی نیست، در محله ای که همسایه ها هم را نمی شناسند یا اگر می شناسند با پچ پچ غیبتشان را می کنند، در وضعیتِ چسبیده بودن درهای خانه ها به هم و خاکی بودن کوچه ها، در شرایطِ بوی گندِ زباله ی برده نشده…در همین وضع، فیلمهای مقاله ام را می گذارم پخش شود، فیلمهای ساکت ، فیلمهای صامت، بعد می ایستم، خیره می شوم به صفحه کامپیوتر و با تمام قدرتی که در حنجره ام سراغ دارم سمفونی نه بتهون را می خوانم. حس می کنم گلویم می دَرَد و مادرم از درونش می خواند، نغمه ای از مادرم، از صدای قوی پرصلابتش، صدای مادرم از روزگاری که هنوز گفتگو معنا داشت و آدمها لالایی بلد بودند. باد می وزد و پرده ها خش خش می کنند، داعشیها آدم می کشند و من فریاد می زنم، مجری اخبار ،اخبار می گوید و تیغ تیز بینی اش را دم به دم پاک می کند و من فریاد می زنم، ارتش آلمان نازی رژه می رود، استالین سخنرانی می کند و من فریاد می زنم. تنم غرق عرق است. خودم می فهمم الگوی فریادم این است که هر چه خشونت بیشتر می شود فریاد من هم بلندتر می شود.

گلویم که دیگر یاری نمی کند، برمی گردم و به پنجره نگاه می کنم. زنِ همسایه ایستاده پشت پنجره و تشت رخت های شسته دستش است، نور می زند توی چشمِ من و او هر دو…برایم دست تکان می دهد. نگاهم را برمی گردانم سمت کامپیوتر…مردِ تازیانه زننده هنوز در سکوت آن مردِ دیگر را تازیانه می‌زند، چیزی در دلم می خواهد زمان را بشکافد و برود توی تصویر، سیگاری بگیراند و بدهد دست تازیانه خورنده و چوبهای طبل بدهد دست تازیانه زننده و تازیانه را بگیرد و تبدیلش کند به بند چرمی ای میان بافته های گیسوان دخترکی که دارد شکلات می لیسد و ایستاده آن کنار…اشک از گوشه ی چشمم می ریزد روی کیبورد کامپیوتر.

*عنوان متن برگرفته از شعرِ قیر سروده ی علی اسدللهی ست.

** لیلا پاپلی یزدی

1 Comment on گریستن در دهان ۲ : جستارهایی در بابِ نبودِ دیالوگ در ایران امروز

  1. آنچه شما دیده‌اید، احتمالا بخش‌های تقطیع شده از ویدیوهای رسمی داعش است. این اتفاق خصوصا وقتی می‌افتد که در گوگل یا یوتیوب، کلمه داعش را جستجو کنید. اما در مقابل، اگر با عناوین رسمی مورد قبول خودشان مثل ‘دوله الإسلام’ یا ‘دوله الاسلامیه’ بگردید، به ویدیوهای کامل یا به عبارتی رسمی خود حکومت اسلامی می‌رسید. این ویدیوها -مثل مجموعه ویدیوهای صلیل الصوارم، طولانی، عنوان دار و بسیار حرفه ای هستند.
    این ویدیوها موسیقی اینسترومنتال ندارند چون ساز در اسلام داعش حرام مطلق است، اما دستگاه پروپاگاندای سوپرحرفه‌ای داعش ابدا از قدرت موسیقی غافل نیست و به همین خاطر سرودهای فراوان وکال ساخته و در محصولات استفاده می‌کند. این ‘اناشید’ آنقدر قوی ساخته شده‌اند که یکی دو بار شنیدن آنها کافی‌ست که کرم گوش بشوند.
    نبودن موسیقی روی صحنه‌های اصلی خشونت، بحث دیگری‌ست. آنها به دنبال ایجاد حداکثر ترس ممکن در دل دشمن هستند. الگوی دم دستشان هم اعدام های پیغام گونه دار و دسته های قاچاقچی آمریکای جنوبی است. آنجا هم مثلا می‌بینی دو نفر را به زانو نشانده‌اند، یکی نقاب زده بالای سرشان و پیغامی رو به دوربین می‌گوید‌، اره برقی را روشن می‌کند، و یکی را سر می برد و دیگری را نصف می‌کند. آنجا هم هر دو وقت اجرا ساکتند. شاید چون در آن لحظه حرفی برای گفتن نمی‌ماند.
    اما
    داعش یکی دو قدم فراتر رفته. در ویدیوهای جدید، از صدا بسیار استفاده می‌کند. لحظه سربریدن افسران سوری، دوربین جور عجیبی به گردن نزدیک است، و صدا جور عجیبی کیفیت دارد، کوچکترین خس خس نفس قربانی را می‌شنوی، و صدای کشیده شدن کارد را به وضوح درک می‌کنی. صبح این صدای سرصحنه و اصیل، واقعا کار پیچیده و سخت و پرهزینه‌ای است.
    این ویدیوهای یک ساعته و نیم ساعته بیانیه مانند را که ببینید احتمالا نگاهتان در مورد مونولوگ و دیالوگ عوض می‌شود. اینجا مونولوگ هست. خیلی قوی هم هست.

Leave a comment

Your email address will not be published.


*