گریستن در دهان: جستارهایی در باب نبود دیالوگ در ایران امروز [۳]

لیلا پاپلی یزدی

لیلا پاپلی site edit

**

من؛ عادت نبشتن نداشته‌ام هرگز

سخن را چون نمی‌نویسم

در من می‌مانَد

و هر لحظه مرا روی دگر می‌دهد. سخن بهانه است.

مقالات شمس

نوشتن شکلی از مکالمه است. سخن را حدی است حتی در عصرِ اینترنت. اما نوشتار جاودان سازی سخن است به آن شکلی که برای آدمیانی دیگر در زمانِ نبودِ ما هم بماند. نوشتار اما امکان قضاوت هم به نسلهای بعد می‌دهد نه تنها از زبان یا روایتِ آنان که از زبان و روایتِ مایِ نویسنده. نوشتار سخن من است که نوشته می‌شود به امیدِ بازخوانی. به امید گفتگو. گفتگویی حتی در نبودِ تنِ من. نوشتنِ اشتیاقِ خوانده شدن است. اشتیاقِ دیده شدن…اشتیاق ماندن. این بار نه در شکلِ میلِ عینیت یافته‌ی فرعون به ساختِ هرم که در شکل اوراقی پر شده با حروف الفبا.

نوشتن اما روی نمی‌دهد مگر با آرزوی خوانده شدن. خواندن یک سویه‌ی دیگر نوشتن است. خوانده شدن هم. چه نویسنده خود قاعدتا خواننده است و پس از آن نویسنده. کتابی که خوانده نمی‌شود ، نوشتاری که به کناری نهاده می‌شود – سخنی است شنیده نشده. گویی کسی با دیوار حرف زده باشد.

***

پنج شش سال پیش که در به در دنبال خانه‌ی جدید می‌گشتیم، عمران –همسرم- از وقت کشی دنبال خانه گشتن و در بنگاه‌های املاک نشستن به ستوه آمده بود. یک بار که خسته و بی‌نتیجه به خانه برگشت بهش گفتم می‌شود کار پژوهشی‌ای کرد این وسط. پرسید چگونه. گفتم می‌توانی وقتی برای بازدید خانه‌ها می‌روی از صاحبخانه بپرسی کتابخانه یا مجموعه‌ی کتاب دارد؟ اگر دارد کجای خانه می‌گذارد؟. عمران با بهت با مسئله مواجه شد. اما من که باستان شناسِ معاصرم تصور می‌کردم چیزی از این پرسش در می‌آید.

سه روز بعد گفت که حق با من بوده و پاسخ این پرسش متحیرکننده‌است. چرا که در هیچ کدام از بیست خانه‌ای که در آن دو سه روز بازدید کرده بود کتابخانه‌ای وجود نداشت، کتابی حتی- جز قرآن و حافظ و گاه نهج البلاغه- یا میل به خواندنی. برای من آقندرها عجیب نبود. این سوال را وقتی در خانه‌های ویران شده‌ی بم کاوش می‌کردیم بارها از خودم پرسیده بودم. در هیچ خانه‌ای “کتاب” نیافته بودیم مگر کتب مذهبی و دو سه کتاب کودکان در خانه‌ای که سه فرزند داشتند. رو به‌رویی من با آمار کتابخوانی یا کتاب نخوانی امری به شدت عینی بود….گشتن در ویرانه‌ها. در ویرانه‌هایی که اثری از کتاب کم یافته بودیم و از تلویزیون بسیار. شاید بگویید چه ربطی دارد؟ شاید هم ندارد. اما تلویزیون مونولوگیست ترین رسانه است، یک سویه است، تنها حرف می‌زند. تلویزیون ملی ایران البته جیغ می‌زند و تصورش از “حماسه” انباشت جیغ‌های ممتد است. کتاب اما رابطه‌ای است دو سویه. حرف می‌زند و می‌خوانی و در ذهنِ تو تعبیر می‌شود و سرانجام آن چیزی که در یاد تو می‌ماند از کتاب چکیده‌ای است از فهم خودت از نوشتار و نه حتی فهم نویسنده لزوما. کتاب هر چه هم مصور باز هم جایی می‌گذارد برای تویِ خواننده که تصویری از نوشته‌ها توی ذهن خودت با تجربه‌ی خودت بسازی و تلویزین تصویر را دربست به تو می‌دهد به هیچ امیدی به تصویرسازیِ ذهنی، به خلاقیت.

عمران در خانه‌ها پرسیده بود و جوابی نیافته بود…در خانه‌های محلات طبقه‌ی متوسط نشین شهر نیشابور. –چرا کتاب نمی‌خونید؟ – کی حوصله داره؟… – چرا بخونیم؟.

***

شاید یک دلیل اصلی کتاب نخوانی، بی‌حوصلگی ما در دیالوگ باشد. کتاب یکی از تنها عرصه‌های باقیمانده ی دور از پروپاگانداست. نه اینکه کتابِ حاصل واگویه‌های پروپاگاندیستی چاپ نشود که البته می‌شود آن هم در تیراژ ده هزارگان اما در کنارش ده‌ها هزار کتاب غیر یا حتی ضد پروپاگاندا وجود دارد. خصوصیت پروپاگاندا آن است که به جای منِ مردم حرف می‌زند. فریاد می‌زند و راه را بر هر دیالوگ می‌بندد. ذهن به تدریج عادت می‌کند به آنکه پروپاگاندا به جای او فکر کند یا قضاوت کند یا دشمن را از دوست بشناسد. “کتاب” اینگونه نیست، مونولوگی است طولانی که نویسنده به طلبِ دیالوگ نگاشته است. مونولوگی نه بی نقطه و ویرگول نه جیغ گونه. بدترینِ کتاب‌ها حتی سطحی از تامل و خودیابی را از توی خواننده برمی‌انگیزند؛ حتی با چنین نظری – وای چه کتابِ بدی!. این بد بودن حتی گونه‌ای از انتخاب نشدن است. از آنکه نپسندیده ای و کنار گذاشته‌ای.

دیالوگ با کتاب اما برخلاف مونولوگِ پروپاگاندیستی در آرامش روی می‌دهد، در وضعیت انتخاب –چه کتاب را تویِ خواننده از بین هزاران انتخاب می‌کنی. کتاب – هر کتابی حتی پروپاگاندیستی‌ها- ناخودآگاه آدمی را قلقلک می‌دهد به سمت تفکر. درست برعکس فریادهای رسانه‌های دیگر.

وقتی دیالوگی نیست به یقین کسی هم حوصله ی برقراری دیالوگ با استعاره‌ای از گفتگو یعنی کتاب را ندارد. این یک سوی قضیه است اما سویه‌ی بعدی آن است که وقتی دیالوگی نیست ، وقتی محصوریم در مغز خود و تنها خود، نیازی هم حس نمی‌کنیم به تقویت ذهن در رویارویی، در گفتگو و وقتی این نیاز نباشد چه دلیلی دارد بخوانیم؟. خواندن گاهی یا شاید خیلی وقتها پُر کردن ساحت‌هایِ خالی ذهن است برای تراوش دانش به وقتِ گفتگو.

***

تیراژهای کم کتاب-۵۰۰ و هزارتایی حداکثر- نشانه‌هایی هستند از نبود فضای دیالوگ. از آنکه از میان هشتاد ملیون جمعیت حتی هزار نفر از ما یک ایده را با هم خوانش نکرده‌اند و حتی هزار نفر از ما هشتاد ملیون نمی‌توانند سرِ یک موضوع مشخص که کتابی پایه‌اش باشد گفتگو کنند.

***

در خارج از ایران، حالا، فروشگاههای کتاب یا کتابخانه‌ها حتی محل بحث و فحص در بابِ کتابند. دیالوگ در مورد یک موضوع مشترک، در موردِ کتاب، آن هم کتاب‌هایی به شمارگان ملیونی که ملتی آن را می‌خوانند و زبان مشترک در آن می‌یابند. در سرزمین ما اما هر روز تیراژ کتابها آب می‌رود. هر شبکه‌ی نوی اجتماعی رقیبی می‌شود بر تن نحیف خواندن در این سرزمین. پخش کننده‌ی دانشِ دروغین، خرافه و اگر نه اخبار. همو که دانش می‌پنداریمش…و پروپاگاندا جیغ می‌زند و صدای کتابها در این هیاهو هر روز کمتر به گوش می‌رسد و هر روز این پروپاگانداست که به جای ما انتخاب می‌کند در مقابل کتابها که به انتظار نشسته‌اند تا انتخاب کردن را به ما آموزش دهند.

** لیلا پاپلی یزدی

2 Comments on گریستن در دهان: جستارهایی در باب نبود دیالوگ در ایران امروز [۳]

  1. کتاب رابطه‌ای است دو سویه؟
    چطور وقتی امکان گفت‌وگو با نویسنده‌اش به طور پیش‌فرض وجود ندارد؟
    چون این قسمت که نوشتید:
    « در ذهنِ تو تعبیر می‌شود و سرانجام آن چیزی که در یاد تو می‌ماند از کتاب چکیده‌ای است از فهم خودت از نوشتار و نه حتی فهم نویسنده لزوما.»
    برای هر پیامی درست نیست؟ هر پیامی از هر نوع، همچنین روندی رو طی می‌کنه. نه؟

    و جدی‌تر:
    با استفاده از ابزارهای امروز که امکان هم‌افزایی، مخصوصا تو ویکی‌ها، هست، بهتر نیست از کتاب که مصداق کامل انباشتگی هست رد بشیم و به سمت هم‌افزایی حرکت کنیم؟

  2. درود بر شما
    با بیشتر نظرات شما همدلی داشتم و درواقع در تجریه ی هرروزه لمس اش کرده ام، من فکر می کنم به دلائلی بخش کثیری از افراد دچار این توهم هستند که به اندازه کافی «می دانند» و دیگر نیازی به خواندن، گفتن، گفتگوکردن،یاد گرفتن و… ندارند.این مهم شامل حال همه می شود و دانشگاهی و غیردانشگاهی ندارد… وضع دانش آموزان و دانشجویان تأسف برانگیز است، شما تصور کنید دانش آموزی سر کلاس مدرسه می نویسد(مثلاً): باید «قدره» پدر و مادر را دانست و «احترامه» آنها را حفظ کرد و (شبه)معلم مربوطه وقعی نمی نهد … خود بخوانید حدیث مفصل.

Leave a comment

Your email address will not be published.


*