فراسوی تصویرهای اودت، منطق‌های دراماتیک قدرت

محمود ایرانی فرد

ایرانی فرد site edit

**

کارفرما: بارتِلبی! یکی از این دو کار باید انجام شود: یا باید دست به

کاری بزنی، یا دیگران درباره‌ی تو دست به کاری می‌زنند. میل داری

چه کاری بر عهده بگیری؟

بارتلبی: ترجیح می‌دهم چیزی تغییر نکند. [۱]

*در زندگی راستین هرروزه، از رنسانس تا امروز، هیچ روزی بدون جنگ و درگیری نظامی نگذشت. آدم‌ها یا در جنگ بودند یا در هراس جنگی که روبروشان داشت شکل می‌گرفت. در زمان جنگ دوم جهانی، آهنگساز کاتولیک جوانی به نام الیویه مسیان، در زندان نازی‌ها اثری ساخت به نام کوارتت برای پایان زمان. جنگ و اسلحه همیشه نماد پایان زمان بوده‌اند، از آپوکالیپس کتاب مقدس تا «پیروزی مرگ» پیتر بروگل. [۲] اگر به تاریخ حیات بشر بنگریم، سایه‌ی مرگ همواره برقرار بوده است. زمانی طاعون، وبا یا جذام، نسل‌کشی‌، انفجار اتمی، انواع جنگ‌ محدود یا جهانی، قحطی و… و زمانی دیگر ایدز، ایبولا، جنگ‌های فرسایشی بی‌هدف و بی‌مکان، خطر مرگ به دلیل تنفس هوای مسموم، یا نابودی جنگل‌ها و جانوران، آب‌شدن یخ‌های قطبی و… . احتمالاً وضع از این هم خطرناک‌تر خواهد شد.

اما آنچه که از ابتدای این قرن (از ۱۹۹۲) و بویژه طی هشت سال اخیر، بسیاری از متفکرین را دچار شوک کرده، سیر مسلسل‌وار رویدادها و حوادثی است که در جای‌جای گیتی و به اَشکال مختلف و متنوع، حیات نوعِ بشر را آماج تهدید قرار می‌دهند. گسترش برخوردهای پلیسیِ جهانی بویژه در این زمان همراه کلیدواژه‌ی «مبارزه با تروریسم»، بحران و رکود فزاینده‌ی مالی جهانی، قحطی و گرسنگی در شاخ آفریقا، بحران زندگی در نبردهای خاورمیانه، تحول فرم پراکسیس اجتماعی و پیچش‌های ایدئولوژیک همسو با میل به انهدام بَدن، فقر زیست‌محیطی و … همه و همه در یک زمان، گویی خبر از فاجعه‌ای قریب می‌دهد. آیا چنانکه از اسفرویدی می‌گفت، نبرد غرایض مرگ و حیات به مرحلۀ غلبه‌ی اولی نزدیک یا احیاناً وارد شده است؟ به نظر می‌رسد همه‌چیز برای یک پایانِ تراژیک مهیا است.

  همچنین در این دوران بواسطه‌ی میانجی‌های زیستی-سیاسی، «بدن» درگیر تکنولوژی قدرت شده –توجه کنید این روزها دستورات پزشکی مصرف مواد غذایی مغذی و مفید تا چه حد افزایش یافته، در زمانی که امید به آینده نرخ نزولی دارد- و رانه‌ی مرگ این‌بار خود را بیش از هر زمان در کردارهای بدن نشان می‌دهد، ازجمله در فعالیت حادّ جنسی و بعبارت درست‌تر، در شمایل «مصرفِ حادّ بدن». این وضع راه گریزی برای رانه‌های زندگی باز نمی‌گذارد. اما با فرض وجود همه‌ی این مصائب، آیا چاره‌ی کار آوا‌های هایدگرین است؟

** مارسل پروست در نخستین مجلد از رمان در جستجوی زمان ازدست‌رفته به یک اتفاق جالب اشاره می‌کند. سوآن که می‌کوشد برای عشق خود نسبت به اودت، یک توجیه واقعی بیابد، وقتی میان چهره‌ی اودت و تابلوی نقاشی صفورا همسر موسای نبی-اثر ساندرو ماریانو بوتیچللی- از نظر خودش شباهتی جدّی می‌یابد دچار شعف بسیار و «از اینکه در فرهنگ زیباشناسی خود توجیهی برای لذتِ دیدارِ اودت یافته شادمان می‌شود.» گویی در دیدار اودت، سوآن «ظریف‌ترین گرایش‌های هنری‌اش را دنبال می‌کرد» [۳] و در این حالت اگر هم در عشق خود به ناکامی برسد دست-کم زیان و خسرانی ندیده است.

    آنچه در اینجا مهم می‌نماید، اثر «تصویر» (image) است. اگر تصویر با عمل قرینه‌ی خود در ساحت بیرونی همراه یا منطبق ‌شود، بیان‌گر (expressive) شده و از قابلیت انتقال معنایی خاص برخوردار می‌شود، یعنی در تعبیر لکانی، در نظم نمادین قرار می‌گیرد. اما درعین‌حال به نظر می‌رسد منطقِ عملِ تصویر، همچون موسیقی، دوگان (dyad) است. «موسیقی آوازی به یاری واژه‌ها و زبان، بیان‌گر است، در حالیکه موسیقیِ سازی با نشانه‌های آوایی‌ای شکل می-گیرد که دلالت صریح بر اساس قراردادهای نشانه‌شناختی دقیق، به موضوعی بیرون از خود ندارند.» [۴] احتمالاً تصویر نمی‌تواند ناگزیر از بیان‌گری باشد. وقتی سوآن به تابلوی صفورا نگاه کرد، میل زیباشناسیک‌اش تهییج شد ولی نمی‌تواند از این حالت، معنایی قابل انتقال به دیگری را دریافته باشد و به راحتی آن را به زبان آورَد. گاهاً مشاهده‌ی تصویر صرفاً منش مهیج و عاطفی به خود می‌گیرد و از حوزه‌ی معنا بیرون می‌مانَد. در این حالت مشاهده‌گر از چیزی سخن می‌گوید که گویی وجود دارد ولی نامفهوم است و به بازنمایی تن نمی‌دهد.

اینکه سوآن وقتی به تصویر نقاشی‌شده‌‌ی صفورا می‌نگریست چهره‌ی اودت را ‌دید، مارنی هیچکاک با دیدنِ رنگ قرمز دچار شوک عصبی ناشی از خاطره‌ی یک تروما شد و یا بردگانی که موفق شده بودند نبردی جانکاه را به پیروزی نزدیک کنند، با ترفند اربابان سکایی –که تصمیم گرفتند به جای تفنگ، همان شلاق آشنا را نشان دهند- به بیان هرُودوت «از سر شگفتی و بهت‌زدگی، جنگ را فراموش کرده و پا به فرار گذاردند» [۵]، هریک به نوعی نشان از سازوکار هنری و دراماتیک رویدادهای تاریخی در حیات بشری است. بعبارتی، در لحظاتی امر عینی به میانجی تصاویر به حوزه‌ی آگاهی وارد می‌شود و اثرها و ردهایی که از پیش باقی مانده و رسوب شده‌اند، تهییج می‌شوند.

«تصویر» می‌تواند حاصلِ رخدادهایی معنادار باشد، رخدادی جمعی در میدانی در یک شهر شورشی یا خروج یک کشور از یک اتحادیه. بیان‌گریِ یک تصویر، در صورت تکثیرِ حادّ آن یا تعدد دفعات تکرار و مشاهده‌ی آن، به شکلی خشونت‌بار فزونی می‌یابد. خشونت‌بار؛ چون موجب نوعی کژپنداره می‌شود، این پنداره که می‌توان با اتکا به تجربیات پیشین، زنجیره‌ی تصاویر را ساخته و نهایتاً غایت و هدفی برای آن قرار داد- و گاهاً این هدف، اپوکالیپتیک است.

طی دست‌کم دو دهه‌ی گذشته، با رشد تصاعدی میزان انتشار «تصاویر» از سراسر جهان، تکرار کژپنداره هم شدیدتر شده است. انسان هیچگاه تا این اندازه تصویرزده نبوده و به آن میل نورزیده است. تصاویر از طریق رؤیت‌پذیرکردنِ برخی امور، بدن اجتماع (جهانی) را هر لحظه پیکره‌بندی می‌کنند. تولید بی‌پایان و بی‌کرانِ این پیکره از قضا باید با این نتیجه همراه باشد که نسل ما بیش از هر نسل دیگر خود را در چنگال حوادث گرفتار ببیند اما همه‌ی ماجرا این نیست. روی دیگر سکه‌ی تصعید فضاهای تکثیر تصویر یعنی شبکه‌های موسوم به «مجازی» [۶]، اعطای موهبتِ «اکانت» (account) است. در این روزهای نئولیبرالی، فردیت بیش از هر چیز با منطق حساب کاربری کار می‌کند. شخص با قلمرو مجازی خویش احساس برخورداری از آزادی عمل گسترده و غیرقابل تردید می‌کند. حال همین فرد، وقتی بارها و بارها با هجمه‌ی تصاویر مختلف و متعدد و گاه فراتر از درک روبرو می‌شود، چون نمی‌تواند منطقِ عملکردی قرینه‌های واقعی این تصاویر را درک کند، «ترجیح می‌دهد» زنجیره‌ای علّی و فرجام‌شناسیک برای آنها بسازد. مسئله این است که وی امر درون‌بودی و اینجهانی را به شکلی لذت‌بخش به استعلا می‌کشاند. ماشین قدرت نیز از این وضعیت حمایت می‌کند و با تصویر بیشتر، تصور (شبه)واقعی‌تر ایجاد می‌کند. فردی که در محاسبات ذهنی خود بسیار آزاد و خودبسنده بود، ناگهان و در عمل خود را سوژه‌ی منقادِ ماشین قدرت می‌یابد. این «یافتن» لزوماً آگاهانه نیست بلکه می‌تواند خود را به شکل پیش‌گویی و یا، واپس‌نگری در مورد رخدادِ درراه نشان دهد. بدینسان تاریخ وارونه خوانده می‌شود.

***کوئنتین اسکینر متفکر تاریخ‌(های) اندیشه‌های سیاسی، در یکی از بحث‌های کلیدی خود به مقوله‌ای تحت عبارت «اسطوره‌شناختِ پیشاپیش‌نگری» (mythology of prolepsis) اشاره و آن را مترادف با نگرش واپس‌نگرانه به یک واقعه معیّن در نظر می‌گیرد. بعبارتی، مفسّر یک متن/عمل، گمان می‌کند مؤلف متن/عمل توانسته آینده را از پیش ببیند. برای مثال این گفته‌ی برخی که «با صعود پترارک (Petrarch) به کوه وانتو (Mount Ventoux) عصر رنسانس طلوع کرد.» [۷] آنچه که در زمان-مکان‌ای خاص و به شکلی تکین روی داده به واقعه یا رخداد بعدی که احتمالاً مهم‌تر از اولی به نظر می‌رسد، نسبت داده می‌شود. ذهن تمایل عجیبی برای طرح نسبت وثیق میان چیزها و گاه این‌همان‌کردن‌شان و به این ترتیب «معنادارساختنِ» آنها دارد. این پیشاپیش‌نگری که تسلسل علّی و جبری امور را در خود حمل می‌کند، می‌تواند در عمل «پیش‌بینی/گویی» خودِ مفسّر نسبت به آینده نیز حلول کند. اما جدا از مباحث فلسفی جبرانگارانه و انتقادات وارد بر آن، تلاش برای پیش‌بینی حوادث، بخش جداناشدنیِ حیات انسانی است. این تمایل می‌تواند فرضاً در شرایط ناشی از تعدد تصاویر تقویت هم بشود.

در این شرایط ممکن است ظهور متفکر بزرگ یا فکر و اندیشه‌ی دوران‌ساز، محکوم به توقف دانسته شده یا به عنوان امری محتوم –نه ممکن- پیش‌بینی شود. اما اگر این‌گونه باشد و حتا اگر این حکم که شرایط امکان ظهور فلاسفه و نظرورزان بزرگ دیگر وجود ندارد و یا فرضاً روشنفکری آوانگارد دچار بحران جدی شده را بپذیریم، گلایه از آن دورانی که مسبب این وضع است، خود نشان‌گر نیاز یا تمنّای وجود غول‌های اندیشه‌ورز است. اگر فرارسیدن فاجعه را در موازات پایان فلسفه و فلسفیدن اعلام کنیم یعنی به نوعی وجود جهان را به وجود فلسفه و فلاسفه گره زده‌ایم. مشکل از همینجا آغاز می‌شود. زندگی راستین صرفاً به میل یا با دستور هیچ بزرگ‌فیلسوفی پیش نرفته است. اگر طرح و آموزه‌ای محقق شده یا استوار مانده و طی دهه‌ها و سده‌ها، در عمل و کردار آدمیان مؤثر واقع شده، به این دلیل است که جمعی «ترجیح داده‌اند» از آن آموزه پیروی کنند –وگرنه فرضاً سرمایه‌داری خیلی پیش از این باید رخت برمی-بست. جنبه‌ی ثبوتی این «ترجیح‌دادن» کمتر با تردید مواجه است هرچند شیوه‌ی بیانی یا اثباتی آن خود بحثی جدی است که در این مقال نمی‌گنجد. [۸] اگر در مواردی ایده‌های یک متفکر جاده‌صاف‌کن ماشین قدرت شده، وی در آن مرحله تنها نبوده و مردمانی خواسته یا ناخواسته حمایت‌اش کرده‌اند.

در مجموع و با توجه به سرگشتگی‌های امروز که موجب شده «تفکر» به منتهادرجه عقیم بمانَد –نه اینکه به پایان برسد، این «پایان» در شرایط امروز بیش از هر واژه‌ی دیگری گم‌راه‌کننده است- درک منطق دراماتیک و مصوّر ماشین قدرت جهانی کمک می‌کند که مهم‌تر از هر چیز به یاد آوریم که شرایط امروز نسبت به هر زمان دیگر بهتر/بدتر نیست. گذر از این تیپ مقایسه و فرارَوی از منطق مدرنِ آغاز-پایان و حساسیت نسبت به تفاوت ظریف لذت ادبی و تحلیل منطقِ امر تاریخی، بیش از هر چیز امری اخلاقی است. اگر بپذیریم که دانش‌های انسانی-اجتماعی باید از همان‌گویی (tautology) –که امروز آفت جدی پژوهش در این حوزه است- فاصله بگیرند، چاره‌ای جز تغییر مفاهیم، موضوعات و روش‌های رسوب‌شده‌ی گاهاً مبتذل نیست. این خود مستلزم آن است که پیش‌تر پذیرفته باشیم دانش و معرفت اجتماعی در ساحات مختلف‌اش بیش از آنکه باید پاسخ‌گوی خوب باشد باید پرسش‌گر خوب باشد.

در کنار تفاسیر و طرح‌های هایدگری، می‌توان تلاش کرد منطق عملکردی وضعیتی که جای‌جای آن به شکل هرروزه تولید و احیا می‌شود –روی زمین و به دست انسان زمینی- بهتر شناخته شود. مخلص کلام آنکه حال و هوای جهان امروز بدتر از سال‌های پس از جنگ خانمانسوز جهانی نیست. اما تفاوت مهم امروز و آن‌روز این است که ما به شدت اتفاقات و جزئیات را می‌بینیم و این دیدن، این هجمه‌ی تصاویر تا مرز ازپادرآوردن بیننده هم می‌تواند پیش رود. طوری که فرد دیگر فرزندِ زمانه‌ی خودش، فرزندِ «اکنون»اش، نباشد. منطق رادیکال فرارَوی پیوند جزم‌گونه، مدرن و محتومِ عمل-هدف را برنمی‌تابد. باید شجاعت و ایثار درک این مطلب را یافت که هدف˚ امری به‌تعویق‌افتاده خواهد ماند. امروز شاید این درک˚ مایه‌ی شجاعتِ  بودن باشد.

پی‌نوشت‌ها

[۱] هرمان ملویل، بارتلبی مُحَرّر (داستانی از وال استریت). (با کمی تغییر شکلی).

[۲] بابک احمدی، آوازهای جنگ و صلح، دوماهنامه‌ی اندیشه پویا، شماره ۹، مرداد و شهریور ۹۲. نقل در: http://saazbuzz.com/%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D8%B5%D9%84%D8%AD/

این متن کوتاه، ایده‌ی مقایسه‌ی بیان‌گری تصویر و موسیقی را بدست داد.

 [۳] مارسل پروست، درجستجوی زمانِ ازدست‌رفته (طرفِ خانه‌ی سوآن)، ترجمه مهدی سحابی.

در اینجا نظرات اقتصاددان و متفکر معاصر، فردریک لوردون، مفید بود.

[۴] بابک احمدی، پیشین.

[۵]  تاریخ هرودوت، ترجمه غ.وحید مازندرانی.

[۶] استفاده از واژه‌ی مجازی در اینجا از سر مفاهمه است ولی با فضای سورئالی که امروز بواسطه‌ی عملکردهای تصویرپایه در گستره‌ی جهانی شکل گرفته، -بی‌آنکه بخواهیم از نظر پست‌مدرن‌هایی چون بودریار تبعیت کنیم-، تشخیص فضاهای مجازی و واقعی اگر نه غیرممکن، دست‌کم مستلزم توجه به تعاریف و مضامین بازاندیشیده درخصوص مفاهیمی چون گستره‌ی عمومی، فضاهای کار و یا آگوراها و… است.

[۷] کوئنتین اسکینر، بینش‌های علم سیاست: درباب روش، ترجمه‌ی فریبرز مجیدی.

[۸] این ترجیح‌دادن مسلماً ناظر بر انتخاب لیبرالیستی یا لزوماً از سر رضایت و با فراغ بال نیست. سازوکارهایی وجود دارند که «میل»ها را دستکاری کرده و ذائقه می‌سازند. میل و عاطفه در اینجا عمیقاً تاریخی عمل می‌کنند نه فراتاریخی یا ابژکتیو.

 

** محمود ایرانی فرد، دانشجوی دکتری علوم سیاسی دانشگاه شهید بهشتی

4 Comments on فراسوی تصویرهای اودت، منطق‌های دراماتیک قدرت

  1. *
    نیچه، فردریش.(۱۳۷۵) فراسوی نیک و بد، ترجمه: داریوش آشوری، انتشارات:خوارزمی.
    **
    (Marx-Engels Reader.ed,R.C.Tucker(Norton&Company,1978
    ***
    Leo Struass,Political Philosophy and the Crisis of Our Time Adaptation of the two essays in Howard Spaeth, ed., The Predicament of Modern Politics, 1964

  2. آقای ایرانی،
    یادداشت شما عالی بود. همه با مثال هایی که مزین به ادبیات و هنر شده بود و هم دقت بر تصاویری دیدن جهان به عنوان علت تصور پایان اندیشه یا فلسفه. اگرچه متن آقای خسروی نیز از یک دغدغه جدی بر می آمد. اما نه تقلیل این دست دغدغه ها به ناتوانی از جمع کردن آشوب تصاویر و نه آن یاس و ناامیدی از پایان یافتن فلسفه به نظر درست بیاید. پاراگراف انتهایی نوشته شما حاکی از امید و یافتن امکانات هایی در دل همین آشوب، یا به قولی یاس بود که باید بیشتر به آن پرداخت و خواند و نوشت و سخن گفت.
    با احترام

    • با سلام، از حسن توجه و دقت نظر شما متشکرم و ممنون که نظرتون را بیان فرمودین.
      شاد باشید

    • خانم Amene با تشکر از حسن توجه شما، اما تصحیح یک نکته لازم است: متن آخرالزمان و فلاسفه به هیچ عنوان در پی القای یاس و نومیدی نیست. تنها در پی یک هشدار است که در عالم فلسفه به آن هشدار بدبینانه می گویند. در هنگامه کنونی بدبینی راهگشاتر از خوشبینی خواهد بود. انسان هیچگاه از وسوسه امید دست نکشیده و همیشه هم امیدوار خواهد ماند، اما بدبینی را همواره قربانی خوشبینی کورکورانه کرده و چشمش را با بستن به روی فاجعه ی نزدیک فاجعه دیگری رقم زده است. تمام آنچه از مرگ فلاسفه آمده هشداری است بر پایان جهان. اینکه چه باید کرد؟ را دیگر باید اندیشید.
      شادکام باشید

Leave a comment

Your email address will not be published.


*