ملاحظاتی چند در باب آموزش در ایران امروز

محمد عبداله‌پور چناری

عبداله پور site edit

**

امروزه آموزش و نهاد علم‌آموزی در ایران معاصر دستخوش معضلات عدیده‌ای شده، به صورتی‌که آن فقط محدود به علم نشده بلکه عالِم و معلوم را نیز دربرگرفته است. گسترش این معضلات سبب شده که علم‌آموزی به عنوان یک فضیلت تبدیل به ضد ارزش شود، یعنی رذیلت. این‌ تهی‌شدن علم و عادی‌شدن رذیلت ریشه در نهاد انسان ایرانی معاصر دارد تا اسبابی دیگر. چنین انسانی تن به نگرشی در علم و نهاد آموزش داده که حاصلش چیزی جز تباهی خود نبوده است، هرچند ناگفته نماند این نگرش نسبت به امر انسان و آموزش در یونان قدیم شکل گرفت و بعدها در اقصی ‌نقاط جهان تسری یافت. در قدیم یونانی‌ها توانستند مباحث و افکاری را در خصوص آموزش و نحوه علم‌آموزی مطرح کنند که بعدها دیگران میراث‌ بر آنها شدند. نقطه آغاز این امر در آموزش مسئله‌ای بود که میان سقراط و سوفسطائیان در گرفت؛ مسئله سقراطی و سوفسطائی، در واقع مسئله خاص یک قوم یا یک زمان خاص در لحظه‌ای از تاریخ نبود بلکه آن مسئله انسان امروزین نیز هست.

مسئله سقراط، مسئله‌ای انسان معاصر نیز هست، این بود: آموزش چیست؟ آیا آن از جنس فضیلت است یا رذیلت؟ این مسئله، مسئله‌ای از جنس ماهیت و چیستی امور بود و از همین‌رو، برای وی حقایق امور بیش از هرچیزی واجد اهمیت بود. سقراط آموزش را به مثابه فضیلتی می‌دانست که باید در پی کشف حقیقت و چیستی امور باشد و همچنین، شیوه آن باید مبتنی بر روش گفتگو و پرسش و پاسخ باشد. در این شیوه آموزش فرد باید بتواند برای رسیدن به سر منزل مقصود، سره را از ناسره، صدق را از کذب تشخیص دهد. بنابراین، کسب و آموزش دانش، اعم از آموزگار و  آموزنده صرفاً برای فضیلت است و نه ثروت‌اندوزی، و راه فضیلت‌اندوزی تنها راهی است که می‌تواند آدمی را از ظلمت و رذیلت این جهانی رهایی بخشد.

مسئله سوفسطائیان این بود که آموزش باید به مثابه ثروت باشد و غایت آدمی از کسب دانش باید مال و مکنت و نیز فراگیری فن خطابه‌گری باشد و نه چیزی دیگر. برای آنان غایت و حقیقت امور محلی از اعراب نداشت بلکه برعکس، فقط واقعیت امور اهمیت داشت، واقعیتی که آدمی از طریق آموزش و با روش لفاظی می‌تواند به هدف خویش برسد و این هدف نمی‌تواند چیزی جز ثروت‌اندوزی باشد. آنان بر این امر مصر بودند که هم آموزگار و هم آموزنده باید نحوه غلبه بر دیگری را بیاموزد، چون هر دوی آنها در آموزش مسیری واحد را دنبال می‌کنند و آن چیزی جز کسب مال و منال از طریق فن سخن‌وری نیست. این نگاه به یونان قدیم محصور نشد بلکه در دوران مدرن و دنیای معاصر نیز چنان بسط و گسترشی یافته که امروزه امر آموزش را دستخوش بحران کرده است، نگاهی که بر پایه فن‌، مادیت و نیز شی‌ء انگاری ابتناء یافته است.

اما مسئله امروز ‌ما این‌ است که آموزش از یک سو فضیلت‌جویی را کنارنهاده و در چاه ویل سوفسطائی فرو افتاده و از سوی دیگر، آن قادر به فهم، تبیین و توصیف حقیقت نبوده است. افزون بر این، نهاد آموزش چنان در دایره تقلید، تقابل و التقاط از دیگری فرو غلتیده که خویشتن خویش را به کلی فراموش نهاده است. البته این بلایی جدید است که در چند قرن اخیر مبتلا به آن شده‌ایم؛ مسئله‌ایی که نه تنها حاصلی در پی نداشته، حتی ماحصل گذشتگان سنت فکری خود را یکسره بر باد فنا داده است.

انسان ایرانی قدیم، انسانی بود که چندین خصیصه بارز و مهم در امر آموزش داشت، خصایصی که آن را از انسان ایرانی معاصر و حتی انسان غربی کاملاً متمایز می‌کند. اولین خصیصه‌ی آن حقیقت‌جویی بود. در واقع، انسان ایرانی قدیم دل در طلب حقیقت داشت و هیچ‌گاه در کشف و رسیدن به آن دست از دل نمی‌شست. چنین انسانی دچار مغالطاتی مانند «حقیقت‌مرگی»، «حقیقت‌سازی»، «حقیقت‌نمائی»، «مناسب‌بودن» و «واقعیت» نشده بود، مغالطه‌هایی که امروزه در جهان غرب به جریان فکری غالب مبدل شده و انسان ایرانی مقلد غرب نیز سخت دل بدان بسته است. انسان ایرانی قدیم با توسل به بنیان‌ها، مبادی و مبانی سنت فکری خویش در پی رسیدن به حقیقت در حکمت، علم، عرفان، ادب و فقه بود. چون برای آنان مسلّم بود که اولاً حقیقتی در پسِ امور وجود دارد و درثانی، آدمی می‌تواند با کسب علم و دانش به حقایق امور پی‌ ببرد. از نظر آنان هرگونه ایجاد شک و شبهه در حقیقت می‌تواند نتایج مخربی در پی داشته‌باشد، نتایجی که نه تنها امر آموزش را با معضلات عدیده مواجه ساخته، بلکه زیست انسانی را دستخوش بی‌معنایی و پوچی خواهد ساخت. بنابراین، حقیقت، معنا بخش زیست علمی و اجتماعی انسان ایرانی قدیم بود.

دومین خصیصه آن فضیلت‌مداری بود، یعنی انسان قدیم در امر آموزش فضیلت‌مداری را سرلوحه کار خویش قرار داده بود. چنین انسانی نه تنها خود مزین به فضیلت اخلاقی بود بلکه فضیلت‌جویی را به طالبان علم و دانش آموزش می‌دادند. انسان ایرانی قدیم حتی برخلاف انسان یونانی به خوبی می‌دانست اگر خود یا نفس آدمی به فضایل اخلاقی آراسته نشود آنگاه علم‌اندوزی به سان پوسته‌ای پوچ و بی‌معنا خواهد ماند که فاقد هسته سخت و بنیادین خواهد بود. این انسان فضیلت‌مدار برخلاف هم‌نوع خویش در دوران معاصر، هیچ‌گاه راضی به این نبود که «از کشتن دیگران برای خویش مرکبی بسازد» تا از قِبل آن بخواهد چند روزی ارتزاق کند. چون چنین انسان فضیلت‌مداری به خوبی واقف بود که تن دادن به چنین امری اولاً، آن به معنای تضییع حقوق انسانی هم‌نوع خویش یا ظلم به حقوق دیگری است و درثانی، آن به معنای «عادی‌شدن رذیلت» و «رذیلت‌پروری» در امر علم‌اندوزی است. به تعبیری، اگر نهاد آموزش نتواند فضیلت‌ را به دیگری فرا دهد چنان مبتلا به رذیلت خواهد شدکه از آن حاصلی جز عادی شدن رذیلت نخواهد بود. البته چنین امری در نهاد آموزش معاصرمان غالب گشته است، چنان‌که رذیلت به امر عادی و همه‌گیر مبدل شده است. این امر حکایت از این دارد که آنچه امروزه در نهاد آموزش عالی معاصرمان غالب شده همان روحیه سوفسطائی‌گری است، یعنی مادی‌انگاری و مدرک‌گرایی. انسان ایرانی معاصر در امر آموزش، اعم از طالب و مدرس، چنان در روحیه سوفطائی‌گرایی فرو رفته که حاضر است هم‌نوع و هم‌میهن خویش را برای رسیدن به مقاصد مادی و لذت‌انگار خود قربانی سازد. برای چنین انسان لذت‌انگاری، «مرگ برای همسایه خوب است»، مرگی که باید پلی برای رسیدن به کعبه آمال او باشد. گواه این مدعا همانا گسترش نهادهای آموزشی در کوی و برزن این مُلک و نیز پذیریش بی‌ضابطه دانش‌طلبان در آموزش عالی است. بنابراین، درانسان معاصر و به تبع در امر آموزش امروزین فضیلت‌مداری و فضیلت‌جویی جایی نخواهد داشت، چون‌که «از کوزه همان تراود که در اوست».

سومین خصیصه آن اندیشه‌ورزی بود، یعنی انسان‌ ایرانی قدیم در تحصیل و آموزش علم به امر تفکر و اندیشه‌ورزی می‌پرداخت. چنین انسانی حتی در مواجهه با دیگری همچون اندیشه یونانی سعی کرده تا در وهله اول کم و کیف آن را بکاود و سپس با رجوع به سنت فکری و مبانی خویش پاسخی درخور برای آن بیابد. چنین انسانی در دایره تقلید یا تقابل و التقاط با دیگری، یعنی اندیشه یونانی، در نیافتاده بود بلکه آن با توسل به سلاح نقد و قوه خلاق خویش به سوی دیگری و حتی مبانی خود رفته بود. در واقع، وجود یک چنین قوه نقد و خلاق  در انسان قدیم بود که سبب عصر زرین فرهنگ ایران زمین در حکمت، علم، ادب، عرفان و فقه شده بود. در مقابل، انسان ایرانی معاصر در علم، اعم از انسان و طبیعت، چنان در ورطه تقلید، تقابل و التقاط فرو افتاده که رهاجستن از آن امری به غایت مشکل و رنج‌آفرین شده است. انسان معاصر خط بطانی نه تنها بر سنت فکری خویش کشیده بلکه عملاً قوه نقد و خلاقیت را به تعطیلی کشانده است به صورتی‌که «نه تاج مانده است و نه تاج‌نشین». بنابراین، حاصل چنین امری چیزی جز تسلسل و دور در تقلید از علم دیگری نخواهد بود.

و آخرین خصیصه آن مسئولیت‌پذیری بود، یعنی انسان ایرانی قدیم علاوه بر تفکر، تعهد و تفضل، اهل مسئولیت نسبت به هم‌نوع، سنت و مُلک خویش نیز بود. چنین انسانی در حیطه‌های معرفتی و آموزش این را پذیرفته بود که باید مسئولیت خویش را نسبت به هم‌نوع ایفا نمائید و انسانی را تربیت و تعلیم بدهد که او نیز بتواند مسئولیت خویش را نسبت به خود، خانواده و اجتماع بپذیرد و در عمل آن را به منصه ظهور برساند. پس، مسئولیت‌پذیری انسان قدیم نه تنها نسبت به خویشتن خویش بود بلکه آن دیگری را نیز در بر می-گرفت. اما انسان ایرانی معاصر در امر آموزش چنان «بار مسئولیت» تعلیم و تربیت دیگری را از شانه خویش وانهاده است به صورتی‌که دیگری به شی‌ء‌ای در راستای برآوردن نیازهای مادی و لذت‌های پوچ او مبدل شده است. این بی‌مسئولیتی انسان ایرانی معاصر نسبت به دیگری چنان امری «فراگیر» شده که به فرهنگ و روحیه غالب تبدیل گشته است. بنابراین، این مسئولیت‌گریزی به سان آتشی می‌ماند که همه چیز را به خاکستر سیاه تبدیل خواهد کرد و از خاکستر چیزی جز خاکستر نخواهد روئید.

مخلص کلام، این‌که اسباب و علتِ علل حقیقت‌گریزی، لذت‌انگاری مادی، تقلید و مسئولیت‌گریزی انسانی ایرانی معاصر در امر آموزش را باید در نهاد «خود» انسان و نه در علل بیرون از وی جست. پذیریش چنین نگاهی برخلاف نگاه‌هایی است که علل معضلات را در نهاد «علم»، «دین»، «قدرت» و «شرایط» قرار داده‌اند. البته چنین نگاه‌هایی هیچ‌گاه قادر به درک این حقیقت نبوده‌ که سبب مشکل را باید در درون خود عالِم، یعنی انسان‌ها، جست و نه در علل بیرونی و عارض بر انسان، یعنی علم، معلوم، شرایط و غیره. چون، هر نهادی خارج از نفس انسان به سان ابزاری در ید و بسط انسان است و آن حاصل ید و بسط انسان است نه مقدم بر آن. در نتیجه، اگر چنین نهادی به مرضی عارض شود آنگاه آن حاصل عارضه‌ای خواهد بود ریشه در نهاد خود انسان داشته است نه امری دیگر. احاله علت تامه مسائل و مشکلات به نهاد خارج از انسان خود نشانی دیگر از بی‌فضیلتی و نیز مسئولیت‌گریزی انسان معاصر ایرانی دارد که سخت بدان مبتلا شده است. البته، راه درمان و چاره این مشکلات در امر آموزش و غیره، به تبعیت از علل آن، باید در «نفس» یا «خود» انسان ایرانی جست، نفسی که به اختیار خویش باید حقیقت‌جویی، فضیلت‌مداری، اندیشه‌ورزی و مسئولیت-پذیری را سرلوحه امر آموزش و علم‌اندوزی قرار دهد.

 

** محمد عبداله‌پور چناری ، هیئت علمی علوم سیاسی دانشگاه باهنر کرمان

Leave a comment

Your email address will not be published.


*