درآمدی بر کتاب “آراء و نظریه‌ها در علوم انسانی” (قسمت اول)

علی خالندی

خالندی site edit

**

اگر خواسته باشیم دستور کار فروند در کتاب “آراء و نظریه‌ها در علوم انسانی” را در یک جمله‌، خلاصه کنیم آن جمله شاید چنین باشد:

“به دست دادن نظریه‌ای ساده و قابل فهم به منظور تبیین جایگاه علوم انسانی در حیات بشری و مقایسه‌ی آن با علوم طبیعی.”

چنین به نظر می‌رسد که دغدغه‌ی اصلی فروند، تقویت جبهه‌ی علوم انسانی در مقابل یورش‌هایی است که از جانب علوم طبیعی، به آن صورت می‌گیرد. تحدید میان علوم انسانی و علوم طبیعی و ارجحیت اولی بر دومی را می‌توان بن‌مایه‌ی اصلی کتاب فروند دانست. به منظور پیشبرد بحث، در ابتدا تعاریفی را که فروند از علوم انسانی و علوم طبیعی، به دست می‌دهد از نظر خواهیم گذراند و آنگاه افتراقات میان این دو گونه‌ی معرفت  را برخواهیم رسید. سپس‌تر به اهمیت “تاریخ” به عنوان یکی از مهم‌ترین شاخصه‌های علوم انسانی می پردازیم که فروند فصول دو و شش کتاب خود را به آن اختصاص داده است. از دیگر فصول جالب توجه کتاب فروند می‌توان به فصل سوم کتاب، ذیل عنوان “راه تأویل یا نهان‌بینی” و همچنین فصل هفتم، تحت عنوان “تبیین و تفهم” اشاره کرد. تأویل و یا تفسیر را می‌توان یکی از ابزارهای علوم انسانی دانست که به مرور زمان، بر اهمیت آن افزوده شده است و نه تنها یکی از شاخصه‌های روش‌شناسی علوم انسانی است بلکه به لحاظ معرفت‌شناسی نیز تأثیرات عمده‌ای بر سیر نظریه‌های علوم انسانی داشته است. تأویل، سنگ بنای تفهم را به هم می‌آورد و بعدها از قبل رابطه‌ای که میان تفهم و تبیین برقرار می‌شود (به منظور در هم آمیختن وجوه روشی علوم انسانی و علوم طبیعی) تأثیرات عمده‌ی خود را بر علوم انسانی، حفظ می‌کند. بررسی اجمالی ظرافت‌های این ارتباطات که فروند در کتاب خود، به آنها اشاره کرده است، در ادامه، خواهد آمد. در یک تقریر کلی، می‌توان گفت که فروند چهار مکتب عمده‌ی علوم انسانی را چنین برشمرده است: مکتب اصالت تاریخ، مکتب اصالت طبیعت، مکتب اصالت روانشناسی و مکتب اصالت عقل. از نظر گذراندن افتراقات و تناظرهای این مکاتب، از دیگر اهداف متن پبش‌رو خواهد بود.

۱-  رنسانس و صف‌آرایی علوم انسانی در مقابل علوم طبیعی

     فروند علوم انسانی را مجموعه‌ای از معارف بشری، مشتمل بر علم اقتصاد، جامعه‌شناسی، انسان‌شناسی، جغرافیا، قوم‌شناسی، زبان‌شناسی، تاریخ (تاریخ سیاسی، تاریخ علوم، تاریخ فلسفه، تاریخ هنر و نظایر آن)، دانش آموزش و پرورش، سیاست‌شناسی، باستان‌شناسی، فقه‌الغه (فیلولوژی)، شناخت فنون (تکنولوژی)، جنگ‌شناسی، اسطوره‌شناسی، پیری‌شناسی  و بسیاری دیگر از معارف می‌داند. (فروند، ۱۳۶۲: ۳) وی در ادامه تعریف مورد نظرش را از علوم انسانی، چنین صورتبندی می‌کند: “علوم انسانی [،] معارفی است که موضوع تحقیق آنها فعالیت‌های مختلف بشر، یعنی فعالیت‌هایی که متضمن روابط افراد بشر با یکدیگر و روابط این افراد با اشیاء و نیز آثار و نهادها و مناسبات ناشی از اینهاست.” (همان) این تعاریف، چنان جامع‌اند که تمامی زوایای حیات بشری را پوشش می‌دهند و به عبارت دیگر، پژوهشگر در هر زاویه‌ای از حیات بشری که قدم بگذارد می‌توان کارش را دارای شمّه‌ای از علوم انسانی دانست. چنین دید جامع‌نگری در رابطه با علوم انسانی و حیات بشری، قدمتی بسیار دیرینه دارد و این تنها در قرن هفدهم است که علوم انسانی ملزم می‌گردد که از این جایگاهش حراست کند و اهمیت خود را توجیه کند. در واقع می‌توان نامگذاری حوزه‌ی معارف مرتبط با حیات انسان را به “علوم انسانی” مولود دستاوردهای بشری در قرن هفدهم دانست.

     تا پیش از این دوران، تعریف مفهوم “علم” بسیار مبهم (سیال) بود و همانگونه که فروند می‌نویسد “لفظ علم [،] به نحو یکسان هم به پژوهش از روی روش و هم به هر گفتار منسجم و منطقی و حتی به عمل منظم اطلاق می‌شد.” (همان: ۷) از این دوران به بعد است که کامیابی‌های بشر در عرصه‌ی تکنولوژی و صنعت، این امر را بر او مشتبه می‌کند که شعبه‌ای از دانش می‌تواند وجود داشته باشد که مبانی معرفتی‌اش متقن‌اند و همانگونه که در عرصه‌ی طبیعت توانسته‌اند دستاوردهای عظیمی برای انسان، به ارمغان بیاورند به همان‌سان نیز قادر خواهند بود که عرصه‌ی حیات روحی انسان را پوشش دهند. اگر که علومی از قبیل فیزیک، ریاضی و شیمی توانسته‌اند به چنان حدی از رشد، دست پبدا کنند که بتوانند رفتار “ماده” را تعلیل و پیش‌بینی کنند آنگاه دلیلی وجود ندارد که در عرصه‌ی حیات انسانی و “روح” انسان، کاربستی نداشته باشند. در همین راستا است که هلوسیوس، اندیشمند فرانسوی در مقدمه‌ی کتاب خود ذیل عنوان “درباره‌ی روح”  به منظور پیشرفت علوم انسانی و متقن شدن این علوم، خواهان استفاده از روش “آزمایش” ی است که در علومی نظیر ریاضی، فیزیک و مکانیک، کاربرد دارد. هولباخ از این نیز پیشتر می‌رود و در کتاب “نظام طبیعت”  اصل اساسی نظام اجتماعی و اخلاق را “طبیعت” می‌داند. طبیعت (nature) را می‌توان معادل دوران جدید فوزیس (physis) بونانی دانست. البته باید در نظر داشت که تلقی رایج از مفهوم طبیعت، پس از رنسانس چندان ارتباطی با physis یونانی ندارد. متفکرانی از قبیل تالس و پارمنیدس، مفهوم physis را برای نخستین بار به عنوان مسئله‌ای مرتبط با حوزه‌ی فلسفه، مطرح کردند. از نظر اینان، همه‌ی پدیده‌ها دارای ذاتی منحصر به خود می‌باشند که انسان می‌تواند نسبت به آن ذات، شناخت کسب کند. به عبارت دیگر، به نظر این متفکران، physis جوهره‌ی امور است. می‌توان گفت که از دوره‌ی رنسانس به بعد است که “طبیعت” ارتباطی را که با ذات پدیده‌ها دارد می‌گسلد و غالباً به منظور ارجاع به نمودهای عینی پدیده‌ها به کار می‌رود. physis مفهومی خنثی نیست و می‌توان آن را دارای بار ارزشی دانست و این در حالی است که nature دارای وجه توصیفی است و تمام تلاشش بر این است که خود را از افزونه‌های ارزشی بپالاید. آنچه غالب متفکران به اصطلاح روشنگر از مفهوم “طبیعت” مستفاد می‌کردند بر همین مبانی استوار است. این متفکران بر این باور بودند که برای “تبیین پدیده‌های انسانی [،] رنگ طبیعی دادن به آنها کافی است و بر اثر این فکر بود که در این دوره [،] مطالعات متعددی درباره‌ی دین طبیعی، اخلاق طبیعی، حقوق طبیعی، سیاست طبیعی و نظایر آن به عمل آمد.” (همان: ۹-۸)

     به زعم فروند، دو واقعه‌ی فکری عمده‌ای که از دوره‌ی رنسانس به این سو تأثیر تعیین کننده‌ای بر سرنوشت علوم انسانی گذارده‌اند عبارتند از: ترقی شگرف علوم طبیعی که می‌توان نقطه‌ی شروع آن را آثار گالیله دانست و قبول اصل ثنویت یا دوگانگی نفس و بدن یا روح و ماده که بخش عمده‌ی فلسفه‌ی دکارت، به آن اختصاص پیدا کرده است. (همان: ۸) دست‌اندازی‌های فیزیک، مکانیک و شیمی به حوزه‌ی علوم انسانی، دوگونه، بازخورد متمایز برانگیخت. بخش عمده‌ی متفکران و اندیشمندان پس از رنسانس، خواهان تسری روش‌های منبعث از علوم طبیعی به حوزه‌ی مطالعات انسانی برآمدند. در سوی مقابل، عده‌ی قلیلی نیز به این تعمیم همه جانبه‌ی علوم طبیعی، متعرض شدند و خواهان استقلال بیشتری برای مطالعات انسانی بودند. اگر که هلوسیوس و هولباخ را متعلق به دسته‌ی اول متفکران بدانیم آنگاه ویکو را نیز می‌توان از معدود متفکران دسته‌ی دوم دانست. دکارت، ثنویتی را که به لحاظ هستی‌شناسی میان علوم طبیعی و علوم انسانی، به وجود آمده بود به حوزه‌ی روش‌شناسی نیز تسری داد و به همین خاطر نیز پس از او این ثنویت، بیش از پیش نهادینه شد. هستی‌شناسی فلسفه‌ی دکارت نیز مبتنی بر ثنویت میان روح و ماده است که در ادامه ‌می‌تواند موجبات تحدید علوم طبیعی از علوم انسانی را فراهم آورد. روش‌شناسی فلسفه‌ی دکارت نیز برآمده از مبانی ریاضیات است. به غیر از دو واقعه‌ی فکری عمده‌ای که فروند به آنها اشاره می‌کند و بر این باور است که به نوعی تقدیر علوم انسانی پس از رنسانس را رقم زده‌اند می‌توان به تأثیر افکار ویکو، روسو (که او را ارسطوی قرن هجدهم دانسته‌اند)، و کانت بر سیر آتی مطالعات انسانی اشاره کرد.

     قرون هفدهم و هجدهم را می‌توان دوران زورآزمایی علوم طبیعی و علوم انسانی دانست. در یک سوی این میدان نبرد، متفکرانی باورمند به ارجحیت علوم طبیعی بر علوم روحی وجود دارند (بیکن، کنت) و در همین راستا مترصد امکاناتی هستند که از خلال آنها بتوانند حوزه‌ی مطالعات انسانی را از چشمه‌ی علوم طبیعی سیراب کنند تا بدین واسطه این علوم نیز همانند علوم طبیعی، “پیشرو” شوند. ویکو را می‌توان سوی دیگر این جبهه‌ی نبرد دانست. او پیشرفت علوم طبیعی و چشم‌اندازهایی را که این پیشرفت برای آینده‌ی بشری ترسیم می‌کرد سرابی می‌دانست که در مواجه با مفهوم رجعت سرمدی  از قوت آن کاسته می‌شود.

     دیمیتری مندلیف (واضع جدول تناوبی عناصر) شیمیدان قرن نوزده روسی، هنگامی که عناصر شناخته شده را در جدول مورد نظر خود جای می‌داد، خانه‌هایی از آن جدول را خالی گذاشت؛ به عبارت دیگر او مدخل‌هایی در جدولش تعبیه کرد که در آنها نام هیچ عنصری نوشته نشده بود. توجیه او برای این کار این بود که علم تا کنون به آن سطح از پیشرفت نرسیده است که عناصری را که می‌بایست در این خانه‌ها جای بگیرند کشف کند و از آنجایی که در آینده، این عناصر کشف خواهند شد از همین رو این مداخل خالی نیز در همان زمان، با نام عناصر مکشوف، پر خواهند شد. مراد از ذکر این مورد، تأکید بر پیش‌نگر بودن بینش علمی است. فرانسیس بیکن که سه قرن پیش از مندلیف می‌زیست متأثر از همین بینش علمی، دست به طبقه‌بندی دانش‌های بشری زد. او نیز با تأکید بر تمایز هستی‌شناسانه‌ی میان طبیعت و انسان، دانش بشری را به دو حوزه‌ی علوم طبیعی و علوم انسانی، تفکیک کرد. (همان: ۱۰) همچنانکه تمام نظام‌های تقسیم‌بندی را می‌توان با اتهام ساده‌سازی و تقلیل عالم واقع، مواجه ساخت نظام تقسیم‌بندی بیکن نیز از این قاعده مستثنی نیست اما نکته‌ی جالب توجه در رابطه با طبقه‌بندی‌ای که او به دست می‌هد اظهار نظرهای او در رابطه با علومی است که بشر در آینده نسبت بدانها معرفت حاصل خواهد کرد. به عبارت دیگر همانگونه که مندلیف مداخلی را در جدولش برای عناصری که در آینده کشف خواهند شد تعبیه کرده بود در طبقه‌بندی بیکن نیز چنین مدخل‌هایی وجود دارد. (همان: ۱۲) شمایی از طبقه‌بندی بیکن را می‌توان در زیر، مشاهده کرد :

     در دورانی که ترقی و پیشرفت، مبدل به مذهب مختار اندیشه‌ی غربی شده بود ویکو با طرح نظریه‌ی “رجعت سرمدی” خود را از این قافله جدا کرد. رجع سرمدی یعنی “از سر گرفتن یا تکرار تمامی جریان تاریخ” و ” رجعت نهادها و حکومتها و حقوق (با نظام‌های حقوقی)” (همان: ۱۴) به زعم ویکو تاریخ دوری است و هر دور نیز شامل سه عصر متوالی خدایان، قهرمانی و انسانی یا خرد است. در عصر خدایان، انسان‌ها در زیر سیطره‌ی خدایی به سر می‌برند و از اینجاست که حکومت خدایی و آداب مقدس و نظایر آن نمود پیدا می‌کند. در عصر قهرمانان، زور و اجبار فیزیکی، حلّال مسائل بشری است و در نهایت در عصر خرد، انسان‌ها به این نتیجه می‌رسند که با ایجاد شبکه‌ی مناسبات عمومی، صاحب اختیار خود و سرنوشت خود باشند. (همان) همانگونه که معضل اساسی طبقه‌بندی بیکن را تقلیل و ساده‌سازی واقعیت دانستیم نظریه‌ی ویکو نیز از این مسئله رنج می‌برد. اما نقطه‌ی قوت اندیشه‌ی ویکو و نظریه‌اش، مطرح شدن نوعی زوال‌شناسی است که بعدها موجبات مدخلیت بیشتر تاریخ در مطالعات انسانی را فراهم می‌آورد. به باور ویکو وقایع تاریخی، صحنه‌هایی صرف از زمانی سپری شده نیستند که تأثیری بر زیست امروزی ما نداشته باشند بلکه معنای حیات امروزی ما در گرو بر هم انباشته شدن همین صحنه‌ها هستند. اتخاذ این بینش تاریخی به ویکو این امکان را می‌دهد تا معنای حیات انسان را در تمامی وجوه زیستی او تعقیب کند. فروند در همین راستاست که می‌نویسد: “وی [ویکو] در تجزیه و تحلیل جلوه‌های گوناگون روح بشر، صرفاً به تعبیر و تفسیر عقلی آنها بسنده نمی‌کند، بلکه نشان می‌دهد که خرافات با مقتضیات هستی انسانی مطابقت دارند و نمی‌توان تخیل را به نام عقل [،] طرد کرد؛ بشر همواره در راه توجیه علایق و شهوات خود، تلاش می‌کند.” (همان: ۱۵)  هستی‌شناسی اندیشه‌ی ویکو را می‌توان بر تمایز میان علوم طبیعی و علوم انسانی و توضیح حیات بشر بر اساس مفهوم رجعت سرمدی، استوار دانست. معرفت‌شناسی ویکو نیز از این اصل آغاز می‌شود که “برای شناختن هر امر، یک شرط وجود دارد و آن این است که بتوانیم آن را طوری ابداع کنیم که امر حقیقی، عین امر ابداع شده یعنی حقیقت عین واقعیت باشد.” (همان: ۱۶) اتکا بر مواردی از این دست است که بعدها راه را برای مدخلیت هر چه بیشتر تاریخ، در مطالعات انسانی گشود. هر چند که ویکو و اندیشه‌هایش در زمانه‌ی خودش نادیده انگاشته شدند و همانطور که خود می‌گوید چنین به نظر می‌رسد که آثارش را در “بیابان” منتشر کرده است. منظور ویکو از این کنایه، نبود مخاطبی است که فحوای آثارش را دریابد. ویکو در تقابل با هستی‌شناسی دکارتی است که نقش شعر و تخیل را در به دست دادن تصویری جامع‌تر از حیات انسانی، احیاء می‌کند. مطالباتی که ویکو مطرح می‌کند بعدها در آثار اندیشمندانی از قبیل دیلتای، کاسیرر و هوسرل نمود بیشتری پیدا می‌کنند. (همان: ۱۴) شأن و اهمیتی که ویکو برای “تاریخ” قائل است مسیر را برای بیان گزاره‌هایی از این دست هموار کرده است:

“تاریخ [،] تبیین صرف آنچه گذشته است نیست بلکه بعدی از وجود امور از دیدگاه هستی‌شناسی است؛ زیرا نیرویی است طبعی یا خودساز که صورتها را در ظهور و تکاملشان می‌آفریند و موجب هستی در صیرورت آن است و در حد نهایی [،] دسترسی به اصل و بنیاد صیرورت را میسر می-سازد.” (همان: ۲۹)

** علی خالندی (دانشجوی دکتر اندیشه سیاسی دانشگاه تربیت مدرس)

 

3 Comments on درآمدی بر کتاب “آراء و نظریه‌ها در علوم انسانی” (قسمت اول)

  1. بسیار متن سخیف و ضعیفی است.

  2. مطلبی بس ضعیف بود به نظرم نیازی به ادامه دار کردن این بحث نیست چو اینکه مطالب عمدتا تکراری و امری مشخص است که علوم انسانی از لحاظ تاریخی و علمی با علوم طبیعی متفاوت است.

  3. این متن خلاصه ناقصی از کتاب فروند هست. ای کاش لااقل در خلاصه نویسی هم تبحر داشتیم

Leave a comment

Your email address will not be published.


*